| با پلك بسته بيدار بودم. بيدارتر از صداي روشن تار. ابريشمي زلال در شبنوازي ساده تار ميوزيد. و حس ناپيداي باريدن با مضراب تند صبح همگام بود. باران شفاف در لحظههاي بيدرنگ انباشته از رنگ سربي ابر ساده ميباريد. سادهتر از حضور من در آن لحظة بيدار. (2)
شاخة ريحاني شبنم زده:اين صداي توست آميختة خيال ابري من و باور سخت صبح |
اين صداي توست… روح بيدل چكاوك ارزاني راهها و بادها. آواز در آواز تار در تار از ما گذشت با پلههاي موج آبيهايش در دريايي باران زده. شبنوازيهاي تو براي راهها و صداهاست كه از ما ميگذرد. (3)
از آن مضرابخوشة «مهتاب»ي ميچكد بر سبزة بيدار. |
دريچهيي از صبح باز ميشود بر خاك مهتابزده. (4)
تكهيي از آسماندستمالي از سبزه و سايه رهگذري شاد. آبي بر آب و نوازشي كه رنگ ابري گريزپا را دارد. از پيچاپيچ كوچهيي ميگذرم. صدايي را ميشناسم كه شب را مينوازد. (5)
|
سازي بساز! در حنجرهام روح زنداني سكوت ميلرزد. پرندة خيس ميآميزد با نُتهاي رها كه از سيمها گريختهاند در آسمان شب. من شكستهتر از سكوتم از اين پرواز كه آهي بلند است و روح زنداني پرنده آزادتر از صداي ساز تو پر كشيده در حنجرهام. تار: سازي است و تار به معناي تاريك |
