بین من و تو خرده حسابی‌ست قدیمی


جمشید پیمان
ای شیخ به صد حیله شدی راهنمایم
راهِ تو گزیدم، ستمت گشت سزایم

با مکر نهــادی به سراپرده‌ من گام
کردی ز سر حقد چو ویرانه سرایم

من روح خدا خواندمت از روی جهالت
خجلت‌زده زین کار به درگاهِ خدایم

درپیکر و روحت به‌جز از جور و جفا نیست
زآن سوخته‌ی این همه بیداد و جفایم

بس وعده‌ بی‌جا ز تو بشنیده‌ام ای شیخ
جز نحسی و نکبت چـه شده برگ و نوایم

امید من آزادی و آبادی و نان بود
امروز چه مانده‌ست ازین هر سه برایم

با آن همه ظلمی کـه روا داشـته‌ای تو
باورمکن ای شیخ که افتاده ز پایم

هرچند بلا پشت بلا از تو فرو ریخت
ترسم نه، که من ره سپر موج بلایم

آسودگی ای شیخ درین عرصه حرامت
شورم به تو و خواب ز چشمت بربایم

بین من و تو خرده حـسابی‌ست قدیمی
با حذفِ تو ای شیخ ورا پاک نمایم