چهارشنبه، ۱۸ ارديبهشت، ۱۳۸۷ صفحه ۹ هفته نامه مجاهد شماره 907

آفتابكاران 21



جلد اول: دشت آتش
اوين (شهريور تا آذر1360)
خاطرات زندان
(21) محمود رؤيايي

ميترا، مصمم و با لحني قاطع پاسخ داد:
- ما با شما بحث نداريم.
دوباره نعره بازجو؛ فرياد كابل و خروش خواهر…
- منافق… گنده‌تر از تو رو اين‌جا من آدم كردم تو كه چيزي نيستي.
- هيچ غلطي نميتوني بكني.
بازجو باز هم عصباني شد، ضرباتش سنگين‌تر و عربدهايش بالاتر رفت. بعد از چند لحظه كه كاملاً مستأصل شده بود با لحني آرامتر پرسيد:
- اگه الان اين‌جا يه كلت پيدا كني چيكار مي‌كني؟
- تو مغزت خالي مي‌كنم…
از صلابت و شهامت ميتراي قهرمان (در آن شرايط) احساس شرم و بعد آرامش خاصي پيدا كردم.
تمام قوايم را در گوشم جمع كردم تا از ميان همه فريادها، دوباره همان خواهر را پيدا كنم، ديگر خبري از آن صداي نيرومند نبود…
هنوز منتظر بودم بازجو اسم ميترا را صدا كند. آرام آرام خودم را به سمت صداهايي كه از سمت چپ به طرفم هجوم مي‌آوردند، روي زمين مي‌كشيدم كه لگدي بر صورتم نشست:
- سگ منافق كجا ميري؟ كي صدات كرد؟ به كي مي‌خواستي خط بدي؟
- اين‌جا زمين تميز نبود خواستم برم يه ذره اونورتر.
- … تو 10متر تكون خوردي، فكر كردي با گاو طرفي؟
- نه من همين جا نشسته بودم. يه كمي جابه‌جا شدم.
- پاشو، پاشو بيا تو، حالا حالاها با تو كار دارم.
- نميتونم. بلند شم زمين مي‌خورم.
موهايم را كشيد و به سمت اتاق بازجويي برد.
- آي… مو رو ول كن، بابا! مو رو ول كن ميام…
دوباره همان اسمها و همان سؤالها را مطرح كرد. اول هيچ جوابي ندادم. وقتي از چند طرف به سمتم هجوم آوردند با صداي بلند گفتم:
- من ديگه هيچي نميگم. هر چي ميدونستم گفتم. ميخواين دروغ بگم؟ چي از جونم ميخواين؟ بكشين راحتم كنين ديگه!
با ضربه سنگيني كه مثل چوب سفت و محكم بود نقش زمين شدم و چند نفر همزمان با مشت و چوب و لگد و آرماتور و كابل به طرفم حمله‌ور شدند. صورتم را بين بازوها و سرم را ميان ساعدهايم حفاظت كردم. از صحبتهاي بازجو لابه لاي لگد و كابلهايش فهميدم از تحقيقي كه در يكي از محلات(16متري اميري) انجام داده‌اند يك يا چند نفر خبرهايي در موردم دادند. گفتم:
- 16متري اميري زياد رفت وآمد نداشتم ولي همه كاسبهاي محل منو مي‌شناسند.
- اكبر(ا) رو مي‌شناسي؟
حدس زدم يكي از گزارشهاي منفي مربوط به اوست.
- در بنگاه معاملات ملكي كار ميكنه. يكسال پيش ماشيني به او فروختم ولي چون كارت ماشين گم شده بود محضر قبول نكرد و سند قطعي به اسمش صادر نشد، به همين دليل با من خوب نيست. اگه چيزي گفته با من دشمني داره.
- تو يه الف بچه خريد و فروش ماشين مي‌كردي؟
از اين كه توانستم موضوع را عوض كنم خوشحال شدم.
- من از 15سالگي ماشين داشتم، برين از خودش بپرسين.
- بچه‌هاي مسجد اميرالمؤمنين رو مي‌شناسي؟
فهميدم فالانژهاي آن‌جا هم كه دل پري از من دارند برايم گزارش داده‌اند.
- همه رو ميشناسم، همه‌شون دوستاي اكبرن. چون اكبر از دست من عصبانيه اونا هم دل خوشي از من ندارن. برين از كاسباي محل بپرسين. از بچه محلاي خودم تو سلسبيل.
دوباره اسم حميد سليماني را آورد و آهنگ بازجويي تغيير كرد. هر چه بيشتر خودم را جمع مي‌كردم. ضرباتشان با غيظ و كينه بيشتري وارد مي‌شد. بعد از يكساعت يا بيشتر كه ديگر حتي ناي ناله‌كردن هم نداشتم به بيرونِ در پرتاب شدم. تصميم گرفتم بخوابم. چند دقيقه بعد كه بازجو مرا درازكش و در آرامش ديد لگدي زد و گفت:
- نيم ساعت ديگه صدات مي‌كنم.
خيلي خسته بودم. به دليل درد و تب و لرزي كه هنوز ادامه داشت خوابم نبرد. تا پانزده دقيقه اطراف سرم فقط ستاره مي‌ديدم. وقتي كمي بهتر شدم ذهنم را دوباره روي صداها متمركز كردم تا آن صداي پرصلابت را دوباره بشنوم.
با يادآوري نامش به ياد خواهرم ميترا افتادم:
«چقدر دوستش داشتم. اي كاش مي‌توانستم ببينمش و جريان ميتراي قهرمان را براي او تعريف كنم و بگويم اين است زن در مسير رهايي…
ميترا يكسال از من بزرگتر بود. مي‌خواستم هوادار سازمان بشود. مدتي به او تراكت و نشريه مي‌دادم تا به مدرسه ببرد. يك زمان هم قبضهاي كمك مالي (100ريالي و 200ريالي) را صبح تحويلش داده، مي‌گفتم:
بايد اينها رو بدي به دوستات كمك مالي جمع كني، نميشه من صبح تا شب برم تو خيابونا كتك بخورم تو يه قرونم كمك نكني. مي‌خنديد و ظهر با مقداري پول مي‌آمد…
نمي‌خواستم به پدرم فكر كنم و به خودم تلقين مي‌كردم بازجو دروغ گفته و او هنوز زنده است. ولي فايده نداشت. تصويرش مثل گلوله‌يي در مغزم بود:
يادش به خير، تنها كسي بودم كه جرأت سربه سرگذاشتنش را داشتم. هميشه وقتي سوار ماشين مي‌شد سرود به خون، يا بقيه سرودهاي سازمان را سريع در ضبط مي‌گذاشتم. يك بار كه از دستم خيلي عصباني بود، وقتي پرسيدم كسي زنگ نزد؟گفت:
اين دفعه اگر دوستات تماس بگيرن ميگم اگه ديدينش سلام ما را هم برسونيد، بهشون ميگم اين كه خونه‌اش اينجا نيست كاري هم با ما نداره شماره تلفنش رو بدين ما يه زنگي بهش بزنيم…
با صداي ضجه زن سالخورده‌يي به‌خودم آمدم. خيلي هولناك بود. حتماً آدرس دختر يا پسرش را مي‌خواستند. شايد هم ردّ نوه‌اش را. صدايش خيلي پير و ناله‌هايش سوزناك بود. دوباره حوصله‌ام سر رفت و درد بيماري بر من مسلط مي‌شد. با ياد شهامت خواهران، ايستادگي برادران و شهادت يارانم دوباره به خودم آمدم:
«چي شد! بازجو گفت نيم ساعت ديگر صدايت مي‌كنم، اما نيامد. احتمالاً خسته شده. خدا كند همين امشب راحتم كنند. بايد كاري كنم كه مطمئن شوند اين كارها فايده ندارد. شايد هم امشب تا صبح آن‌قدر بزنند تا خلاص شوم. اگر نيم ساعت ديگر ادامه مي‌دادند احتمالاً تمام مي‌كردم. چون نزديك به حالت اغما بودم و چيزي نمي‌فهميدم».
با خودم حرف مي‌زدم، انگار كسي روبه‌رويم نشسته:
«اصلاً تيربارون بهتره يا مردن زير كتك؟ تيربارون يه ”عظمت” ديگه‌يي داره. دستت رو از پشت مي‌بندن. حتماً يه تيركي هست يه دقيقه هم بيشتر طول نمي‌كشه. تازه مي‌تونم شعار هم بدم. چه شعاري بدم؟ نه! اولش شعار نميدم چون دست و پام رو باز ميكنن يه سري اساسي با كابل ميزنن بعد اعدام ميكنن. بهتره وقتي رگبار رو زدند قبل از تير خلاص بگم زنده باد آزادي. نه ميگم درود بر مجاهد. خيلي به هم مي‌ريزند شايد هم زجركشم كنند. اصلاً چرا حتماً شعار بدم. اين همه از بچه‌ها دارن اعدام ميشن، اگه شد جمعي شعار ميديم… چقدر خوب بود تو برف تيربارون مي‌شدم. قطره‌هاي خون مي‌چكيد روي برف و من مي‌خنديدم، از كجا معلوم شايد هم دار بزنن، اصلاً چه فرقي ميكنه دار يا تيربارون، كار ديگه‌يي كه نميتونن بكنن …» با تصوير صحنه اعدام و تيربارانِ خودم، صفا كردم.
«…راستي اگه امشب اعدام بشم بابا چي ميشه. حتماً اونم مثل دوستش قاطي ميكنه. مامان كه حتماً ميميره. با تجسم صحنه عزاداري خودم در بهشت زهرا، دوباره از فضاي بازجويي بيرون آمدم». تصور جيغ و ناله‌هاي خواهرانم نزديك بود اشكم را درآورد…
«چقدر خوب بود اگه مي‌تونستم يه سر مي‌رفتم بند، بچه‌ها رو مي‌ديدم، اگه خواستن نفرات بند رو ببرن يواشكي باهاشون ميرم. هم بچه‌ها رو مي‌بينم هم آخرين وصيت و شرايط بازجويي‌ام رو به يكي از بچه‌ها ميگم، يه پيغام هم براي خونواده ميدم تا زياد ناراحت نباشن. احتمالاً محمود(ح) آزاد ميشه. بهتره به اون بگم يه سر خونه‌مون بزنه يه كم بهشون روحيه بده و بگه از اعدام من ناراحت نباشن. به محسن و هيبت هم ميتونم بگم… نميدونم عيسي خوب شد يا نه؟ خدا رو شكر كه من اين طوري نشدم. اگه جاي من بود خنده‌هاش تموم مي‌شد… خوش به حال سعيد و محمدرضا و بقيه بچه‌هايي كه از تو بند ميبرنشون براي اعدام. قشنگ همه هماهنگيهاشون رو با هر كي ميخوان ميكنن، با همه خداحافظي ميكنن و با خيالت راحت ميرن واسه اعدام. چقدر من بدشانسم، چي مي‌شد از پيش بچه‌ها مي‌بردنم اعدام؟ عجب گيري كردم، دمِ ِآخري هم شانس نياوردم، انگار ديواري كوتاهتر از ديوار من پيدا نميشه…»
با صداي فريادهاي كشدار و دردناك يك زن دوباره صحبت با خودم را شروع كردم:
«مگه خون تو از بقيه رنگينتره؟ اين همه از بچه‌ها زير شكنجه شهيد ميشن هيچ‌كس هم خبردار نميشه. تو ميخواي هم شهادتت حماسي باشه، هم همه بدونند، هم براي خونوادهات پيام بدي و بعد هم با به‌به و چهچه و مراسم شعر و سرود و سلام صلوات بري يه تير بخوره تو كله‌ات راحت بشي؟ مگه نمي‌بيني بچه ده دوازده ساله رو جلو مادرش كابل ميزنن، جلو باباش تجاوز ميكنن، مگه پدر نگفت جلو چشمش سينه عروسش را با آتيش سيگار سوزوندن بعد بهش تجاوز كردن…. تازه اگه مي‌خواي بري بند يا پيام براي بچه‌ها برسوني نميشه همين جوري يه گوشه كز كني و بگي خدايا يه كاري كن من برم بند، وقتي اومدن نفرات بند رو ببرن قاطي اونها راه بيفت، فوقش ميفهمن كتك مي‌خوري، هيچ غلطي نميتونن بكنن…»