مادران مجاهد خلق، فاتحان بهشت سرفرازي



مادر ملك‌تاج حكيميان: من يك ميليشياي پير و فرتوتم، قلبم پر از كينه است. مسلسل به‌دست ندارم، اما دستانم را مسلسل خواهم كرد.

گزيده از مصاحبه خواهر مجاهد مينا وطني ـ ارديبهشت66
مجاهد شهيد ملك‌تاج حكيميان، 55ساله به خاطر حمايت از بچه‌هاي مجاهدش و حمايت از سازمان در سال60 دستگير شد و تحت شديدترين و وحشيانه‌ترين شكنجه‌ها قرار گرفت. به طوري كه ظرف مدت خيلي كوتاهي بينايي چشمش و شنوايي گوشش را از دست داده و دچار لكنت‌زبان شد. پاهايش گوشت آورد ـ گوشتهاي اضافه و سرتاسر زخم شد. ناخنهاي پاهايش و دستهايش افتاده بود. نه مي‌توانست ببيند، نه بشنود و نه حرف بزند. وقتي مي‌خواستيم چيزي را به او بفهمانيم روي كف دستش با انگشتهايمان مي‌نوشتيم، و او چيزي را كه ما نوشته بوديم لمس مي‌كرد و بعد در جواب براي ما مي‌نوشت. با انگشت روي كف دست ما يا در يك جايي مي‌نوشت تا ما يك چيزي را بفهميم. اما چه روحيه‌يي داشت. در سراسر اين شكنجه‌ها، مادر مقاومت كرد و يك كلمه ـ حتي يك كلمه ـ هم نگفت، يك آه هم سر نداد. با كمر خم‌شده و عصا ـ اما استوار راه مي‌رفت. موهاي سفيدش دور سرش مي‌ريخت. چشمهايش آب آورده بود و جايي را نمي‌ديد. با عصا هم به سختي راه مي‌رفت. وقتي به او مي‌گفتيم مادر با اين وضعي كه داري، حداقل قدم نزن و كمي بنشين. مي‌گفت: «مگه نمي‌دونين! وقتي من اين طوري قدم مي‌زنم كمر اينها مي‌شكنه، بگذارين من قدم بزنم». درحالي كه هيچ جاي سالمي در بدنش نمانده بود دو بار به طرز وحشتناكي بهش تجاوز كردند. به يك مادر 55ساله با موهاي سفيد، با داشتن چند فرزند، و بعد قهرمانانه و در اوج شرف به شهادت رسيد. پسر قهرمانش حميد شريفيان هم در اواخر 60 يا اوايل 61 به شهادت رسيده بود...
يكي ديگر از شهدا ـ مجاهد شهيد رضوان رفيع‌پور ـ سمبلي از مقاومت زنان قهرمان مجاهد خلق بود. اولين‌بار در يكي از اتاقهاي بهداري زندان اوين مادر را غرق در خون ديدم ـ غرق در خون اما با لبخندي بر لبانش. در اتاق كه باز شد ديدم يكي جلوي در ايستاده، ولي جاي سالمي در بدنش نيست. اصلاً قابل شناختن نبود. تمام صورتش ورم‌كرده و سياه شده بود. از زانو تا كف پايش گوشت آويزان شده بود. دستها و پاهايش تاول زده و سراسر شانه‌هايش از شدت ضربات كابل سياه شده بود. بر روي صورتش جاي ضربه كابل نقش بسته، ورم كرده و سياه شده و تاول زده بود. او را هل دادند كه از زانو به زمين خورد. لبه يك تخت را گرفت و به زحمت خودش را بلند كرد. چند تا از بچه‌ها به كمكش رفتند و روي تخت خوابانيدندش. وقتي روي تخت قرار گرفت گفت: «اينجا كجاست؟» گفتند «اينجا بهداري، بهداري زندان است» گفت «شما همه‌تون مجاهدين؟» بچه‌ها گفتند «آره ما هم مجاهديم.» چشمانش را باز كرد و لبخند روي لبش نقش بست و گفت «خدا رو شكر كه يكبار ديگه بچه‌هاي مجاهدمو مي‌بينم. چقدر دلم مي‌خواست قبل از اين كه اعدام بشم يكي ديگه از شماها رو ببينم. يكبار ديگه چشمم به روي مجاهد باز بشه.» بعد از حال رفت. بچه‌ها به در زدند و خواستند كسي بياد بهش كمك كند و كاري برايش بكنند. وضعيت خود بچه‌ها بهتر نبود كه بتوانند به مادر برسند. اما آنها هيچ توجهي نكردند و مادر به همان حالت رو تخت ماند. پس از چندين ساعت به هوش آمد. از شدت درد از تخت مي‌افتاد زمين و نمي‌توانست درست خودش را كنترل كند. خون تمام بدنش را گرفته بود. به همين ترتيب براي مادر يك سهميه‌يي از شكنجه گذاشته بودند. هر روز صبح بعد از نماز صبح او را مي‌بردند و آخرشب برمي‌گرداندند. صحنه‌هاي واقعاً وحشتناك و دردآلود. هيچ جاي سالم در بدنش نبود. زخم روي زخم و خون روي خون مي‌آمد، اما لبخند از لب مادر جدا نمي‌شد. صحنه‌هايي از تجاوز را در برابر چشمانش ـ لاجوردي مستقيماً اعمال مي‌كرد. مادر را در سلول انفرادي گذاشته بودند و در آن را باز مي‌گذاشتند و پشت در سلول، صحنه‌هاي تجاوز به وجود مي‌آوردند. بعد به مادر مي‌گفتند اين دختر توست كه زير دست ماست. در آن موقع گويا دختر 15ساله مادر را هم دستگير كرده بودند.
فرداي شبي كه يكي از اين صحنه‌ها را به وجود آورده بودند، مادر وارد اتاق شد و گفت: بچه‌ها، ديشب بين صداي فرياد فرزندم و صداي فرياد خلقم و انقلابم مونده بودم: براي اين كه بچه‌ام مرا صدا مي‌كرد. در آن لحظه آن كسي كه زير دست لاجوردي قرار داشت و به او تجاوز مي‌شد، مادرش را صدا كرده بود. و به مادر گفته بودند دختر توست. مادر گفت: بين صداي ضجه‌هاي فرزندم و صداي ضجه‌هاي خلق و انقلاب مانده بودم و نمي‌دانستم كدام را انتخاب بكنم. اما اين ترديد چند ثانيه بيشتر طول نكشيد و من خيلي راحت توانستم صداي ضجه خلق و انقلابم را بشنوم و صداي دخترم را ناديده بگيرم.