چهارشنبه، ۱۸ ارديبهشت، ۱۳۸۷ صفحه ۹ هفته نامه مجاهد شماره 907

شهداي شهر ما، سندي ديگرازجنايات آخوندها(1)


(يادمانده‌هايي از شهيدان مجاهد خلق در مهدي‌شهر)
فريادشان تموج شط حيات بود
چون آذرخش دردل شب تيره زيستند

يادآوري:
مهدي‌شهر باجمعيتي بيش از 20هزار نفر، در 18کيلومتري شمال سمنان واقع است. لهجه مردم آن با لهجه سمناني تفاوت داشته و به پهلوي اشکاني وزبان دري نزديک است. مردم شريفي دارد که از همه اديان و مذاهب رايج در ايران تا شعبه‌هاي طريقتهاي مختلف دراويش وصوفيگري و ... در ميان آنان ديده مي‌شود. با اوجگيري انقلاب ضدسلطنتي گرايشهاي سياسي مختلف در آن شکل گرفت. ولي گرايش عمده هواداري از سازمان مجاهدين بود. شهدايي که در زير به آنها اشاره مي‌کنيم، پيشگامان مجاهدي بودند که در مقطع انقلاب ضد‌سلطنتي، پايه‌گذار کار سياسي و تظاهرات و قيام مردم اين شهر بودند. بعضي از آنها در دانشگاههاي مختلف کشور تحصيل مي‌کردند؛ ولي ميعادگاه آنها درهمين شهر بود. آنها شعله‌هاي آگاهي را از پيشتازان مجاهد در دانشگاهها گرفتند و به ميان اين مردم آورده و قيام را شکل دادند. ولي دربهار آزادي ،آخوندهاي خاموش و عافيت‌طلب ديروز، و حزب‌اللهي دو آتشه جديد، در ميدان چماقداري استبداد مذهبي امروز ،آنها را کشتند وحتي مانع شدند که درکنار قبرستان مسلمانان دفن شوند. لذا خانواده‌هاي شهداي مجاهد، مجاهدين شهيد محمد و رضا قلعه‌باني را درکنار گورستان بهاييها در شرق اين شهر و مجاهد شهيد جهانگير زينعليان را در شش کيلومتري غرب اين شهر در مزرعه خصوصي به خاک سپردند تا سندي براي نسلهاي بعدي باشند که درقرون وسطاي ايران، برمردم ستمديده چه گذشت ودينفروشان دون‌مايه مرتجع برفرزندان راستين انقلاب ضد‌سلطنتي و جنبش آزاديخواهي مردم ايران چه آوردند؟
در زير سرجمع شده برخي يادمانده‌ها از برخي از اين شهيدان را مي‌آوريم

جهانگير زينعليان:
ازسال 53عليه ديکتاتوري شاه فعال بود. هرجا سخنراني ومحفل سياسي بود،جهانگير حضور داشت. جزء موسسين گروه امت (هواداران مجاهدين) در مهدي‌شهر بود.بعد از گرفتن ديپلم در رشته فيزيک دانشگاه اراک قبول شد. عضو شوراي انجمن دانش‌آموزان هوادار اين شهر بود. بعد براي گسترش فعاليتهايش به بيرجند منتقل شد و مسئول آن‌جا بود. در شهريور60 توسط مرتجعان دستگير و تيرباران شد.خانواده او جنازه جهانگير را به مهدي‌شهر آوردند تا دفن كنند. اما حزب‌اللهيها مانع دفن درگورستان مسلمانان شدند. خانواده داغدارش او را در مزرعه خود، در گل رودبار واقع در 6کيلومتري غرب شهر، دفن کردند.

اصغر قزوينيان:
اصغر دانشجوي رياضيات كرج بود. فردي بسيار ساده‌زيست و قانع بود. بي‌آلايش و صاف و خنده رو. صداقت از چهره و سكناتش مي‌باريد. اتاق اجاره‌يي او روي يك انبار آب قرار داشت. يكبار مهمان او بوديم. هوا بسيار سرد بود. دركنار يك علاءالدين يك نمد پهن كرده و مي‌خنديد و مي‌گفت: براي اين كه تا به آخر نسبت به زحمتكشان و بي‌خانمانها وفادار باشم بايد درد آنها را در جانم وارد كنم. او در اواسط قيام ضد‌سلطنتي به تهيه سلاح، براي هوداران سازمان پرداخت. با امكاناتي كه داشت از يك معدن در اطراف مهدي‌شهر ديناميت تهيه مي‌كرد و مي‌گفت: نمي‌دانم اوضاع سياسي چه مي‌شود ولي ما بايد مثل سازمان مجاهدين سازماندهي كنيم و مبارزه را تعميق كنيم. يكبار در خارج شهر در حال ساختن سه راهي بوديم و با خود درباره احتمال شهادت صحبت مي‌كرديم. او گفت: «اگر من شهيد شدم هيچ نمي‌خواهم. من اهل دنيا نيستم كه نام من برده شود. ولي براي ارتقاي مبارزه اشكال ندارد، بنويسيداصغر كسي بود كه مي‌گفت، براي مبارزه مستمر بايد خودسازي كرد».
بلافاصله بعد از پيروزي در زمره هواداران با نام «جواد» درشهرهاي استان سمنان فعاليت مي‌كرد. رابطه صميمي و جديت او در مبارزه تأثير خاصي در نيروهاي اجتماعي و مادران و خانواده‌ها داشت.
عاقبت در زمستان 60 در قلعه‌مرغي تهران دستگير شد. او را بلافاصله به اوين برده و در شعبه7 اوين زير شديدترين شكنجه‌ها قرار دادند. يك نفر كه او را ديده بود تعريف مي‌كرد: يك طرف بدن او تقريباً لمس و فلج شده بود. مي‌گفت قرار است همين روزها اعدامش كنند، ولي زير شكنجه شهيد شد. دژخيمان، پدر پيرش را تهديد كردند تا از شهادت او هيچ چيز با هيچ كس نگويد.

مريم قزوينيان:
دختري با 5كلاس سواد و قاليباف بود.پيام رهايي زنان وآزاديخواهي مجاهدين را از برادرش اصغر گرفت. در شهري مثل مهدي‌شهر كه فضايي بسيار سنتي به خصوص در مورد زنان داشت، مريم همراه با طيبه زينعليان، بن‌بست را شكستند. آنها در پاييز64 براي وصل به سازمان از مهدي شهر خارج شدند. آنها خود را به منطقه مرزي رسانده و وارد ارتش آزاديبخش ملي ايران شدند. مريم سراپا خلوص ايدئولوژيك و عشق به رهايي و شور مبارزه بود. درعمليات چلچراغ دستش شكست و آن را گچ گرفتند. با وجود اين عمليات فروغ جاويدان شركت كرد و به شهادت رسيد.
طييه در عمليات فروغ جاويدان فرمانده گروه بود و درهمين عمليات به پيمان خود با خدا وخلق وفاكرد و بعد از نبردي قهرمانانه به شهادت رسيد. اين دو شير زن از محيط سنتي و بسته مهدي‌شهر پرکشيدند و به برادران شهيد خويش پيوستند.

غلامحسين مؤكدي:
غلامحسين از نوجواني با دلسوزي و صداقت بسيار پاي به مبارزه نهاد. در زمان ديكتاتوري شاه، زير زمين يك مسجد را اجاره و به يك كتابخانه و چاپخانه تميز تبديل كرد. اين مکان که ابتدا برق نداشت و در آن با فانوس کار مي‌کردند، در اندك مدتي به كانون گردهمآيي جوانان مهدي‌شهر تبديل شد. او شبها تا صبح با استنسيل و چاپ غلطكي قديمي، اعلاميه‌ها را مي‌نوشت و تكثير مي‌كرد. او به راستي يك انقلابي وارسته بود. در تشكيل هسته مقاومت مسلحانه هوادار سازمان به نام «امت» دراين شهر شركت كرد و مسئوليت چاپ نشريه آن را داشت.
غلامحسين بعد از انقلاب ضد سلطنتي در انستيتوي تكنولوژي سمنان تحصيل مي‌كرد.در اتاق او جملات و سفارشات بنيانگذاران سازمان روي ديوار و تابلوها نصب بود. به اين حرف شهيد بنيانگذار سعيد محسن خيلي علاقه داشت كه : «ساده زيستي با لااباليگري فرق مي‌كند». جمله شهيد بنيانگذار علي اصغر بديع‌زادگان «ارزش هركس در مبارزه به اندازه مايه‌يي است كه مي‌پردازد» را بالاي تختش نصب كرده بود. او چنان متانت و صداقتي در رفتار و گفتارش داشت كه يكبار وقتي حزب‌اللهيها به آخوند ساده محل گفتند غلامحسين «منافق» است برآشفت و گفت: غلامحسين؟! منافق؟! كجايش منافق است؟ زماني كه شما دنبال كار ونان خودتان بوديد .اوبرايم اعلاميه مي‌آورد ومرا تشويق به وارد شدن دركار سياسي مي‌كرد.
غلامحسين بسيار پركار بود و تا موقع شهادت دوبار به زندان افتاد. ولي در جريان قتل‌عام زندانيان سياسي بود كه به دار آويخته شد. همسر او پروين نيز از خانواده مجاهدپرور همتي‌ها، از سمنان بود؛ كه 6 تن از اين خانواده
بزرگوار درراه آزادي مردم ايران به شهادت رسيده اند. پروين نيز بعد از تحمل سالها رنج زندان در سمنان، همراه با غلامحسين به پيمان خود با خدا وخلق وفاكرد.

قيصر داور:
دانشجوي دانشسراي دامغان بود كه در زمان ديكتاتوري شاه در رابطه با سازمان مجاهدين خلق ايران به زندان افتاد. سه سال رنج زندان ستم شاهي را تحمل كرد.
بعد از آزادي، فعاليتهايش از تهران تا مهدي‌شهر گسترش داشت و در تهران به شهادت رسيد. قيصر درهمان مرحله‌يي كه خميني، برادر مجاهد مسعود رجوي را از كانديداتوري رياست جمهوري حذف كرد، به بچه‌هاي مهدي‌شهر گفت: «عكس اين مرتجع را در ماه ديده‌اند، ولي قلبي سياه و انديشه‌يي تاريك دارد كه بعداً درتاريخ آشکار خواهد شد، چه بلايي برسر مردم ايران آورد. آخر مگر مي‌شود با شعار آزادي انقلاب كنيم ولي با يك فتوا کانديداي نسل انقلاب راحذف كنند؟» قيصر ادامه داد: «خميني را فقط مسعود مي‌شناسد چون درآن سر طيف انديشه تاريك او قرار دارد، آنتي‌تز خميني و ارتجاع او،مسعود است»

شفيع بلوري:
شفيع مجاهدي بود كه با سرزندگي و جدي بودن در كار شناخته مي‌شد. 25ساله، فوق ديپلم وکارمند شهرداري اسفراين بود. ولي دامنه فعاليت سياسي‌اش ازمهدي‌شهر تا سبزوار و ديگر شهرهاي غربي استان خراسان گسترده بود. تابستان 60 درسبزوار دستگيرشد و زير شکنجه به شهادت رسيد.يارانش تعريف مي کردند که 4ساعت بوده که شهيد شده بوده است ولي شكنجه‌گران هم‌چنان او را مي زدند. نگاه آرام وپرکاري وتواضع خاص او از ياد نرفتني است. به سرنگوني نظام ولايت فقيه ايمان خاصي داشت؛ و مي‌گفت: «اينها که مال اين زمان نيستند، در لايه‌هاي پنهان فرهنگ مردم ما بودند، لذا بايد رو مي‌شدند. حالاهم ديريازود بايد بروند».

سيدعمادنبوي:
از اهالي روستاي چاشم ازتوابع مهدي‌شهر بود. بسيار كم حرف و خندان بود. بيشتر از هرچيز پايبند به ضوابط تشكيلاتي بود. به همين دليل مراحل رشد تشكيلاتي را با شتاب بسيار بالايي طي كرد و مسئول شهرهاي استان سمنان شد. در مقابل حمله چماقداران به ميليشياي مجاهد و نشريه‌فروشان مي‌گفت: «گور خودشان را مي‌كنند، از خلأ تاريخ سر بر آورده‌اند» بعد از 30خرداد60 به شهرهاي استان مركزي منتقل شد. فرمانده منصور كسي است كه درسخت‌ترين شرايط، خنده و بارقه صبر و حوصله از چهره‌اش محو نمي‌شد.