چهارشنبه، ۴ ارديبهشت، ۱۳۸۷ صفحه ۳ هفته نامه مجاهد شماره 904

نامه به امه سزر، پيـر ادبيات و سياست و اخلاق

دست اجل مهلت نداد تا آخرين آرزويم در مورد او تحقق يابد. باكي نيست. بي‌گمان كسان ديگري هستند كه بايد آرزويمان را براي آنها محقق كنيم…
نامه‌يي را كه ذيلاً ملاحظه مي‌كنيد سال گذشته نوشته و براي امه سزر فرستادم. سال گذشته بعد از ملاقاتي كه با حميد(نصيري) و مجيد(شهبازيان) داشت، مي‌خواستيم برويم با او بيشتر صحبت كنيم. پيرمرد با وجود بعد فاصله به يمن علائق و انگيزه‌هاي بسيار والاي انساني‌اش دوست و دشمن خودش را در اين قطعه خاك تشخيص داد و همراهمان شد. اين تشخيص و تصميم براي من بسيار آموزنده و پرمعناست كه اين مرد بزرگ در نود‌و چند سالگي و در آن دوردستها اين‌‌گونه روشن و مسئول تشخيص مي‌دهد كه بايد در كدام صف نام‌نويسي كند؟ كمتر روشنفكر است يا بيشتر انسان؟ بيگانه با دنياي سياست است و يا علاوه بر پير دنياي سياست و ادبيات و فرهنگ بودن جوهره ديگري هم دارد؟
حيرت‌آور كه مي‌گويم منظورم همين چيزهاست كه بسيار قابل درنگ و فكر هستند.
به هرحال نامه‌ام به او مقدار زيادي ديدگاه خودم را هم، نسبت به برخي مسائل توضيح مي‌دهد.
كاظم مصطفوي
30فروردين1387

استاد بزرگوار اخلاق و سياست
سلامهاي صميمانه مرا از هزاران كيلومتر دورتر بپذيريد.
اجازه بدهيد اكنون كه توفيق يافته تا نامه‌يي براي شما بنويسم كلامم را با قطعه شعري آغاز كنم كه حاصل تجربه ساليان من است از مبارزه و مذهب و اخلاق:

نام ديگر تو خداست
جاري برلبهاي آنان كه مي‌ميرند
و آخرين كلامشان آزادي است
نام تو آزادي است اي آزادي، اي آزادي!
و من مي‌دانم
نام تو ديگر تو خداست.
وقتي كه روشنفكري جوان و نوپا بودم همواره از خود سؤال مي‌كردم خدا را چگونه مي‌توانم به چشم يقين ببينم؟
پاسخ بسيار دشوار بود. گاهي در ترديدهاي خود به داستايوسكي مي‌رسيدم كه «اگر خدا نباشد همه چيز مجاز است». و بعد بي‌اختيار احساس خفه‌شدن مي‌كردم. اما هربار كه مي‌خواستم از جا برخيزم يك چيز به من توان برخاستن مي‌داد و يك ارزش بود كه شوق پرواز را در من مي‌دميد. و آن ارزش مقدس آزادي بود. همان چيزي كه در تجربه شعري خود دريافتم نام ديگرش همان خداست.
اين درك به‌خصوص در متن يك مبارزه پيگير با ديكتاتوري چون شاه ساده به دست نيامد. نه ساده و نه بدون آموزگار و بهتر بگويم بدون آموزگاراني بسيار.
جناب امه سزر
اجازه بدهيد كلام را كوتاه كنم و بگويم كه شما يكي از آموزگاران من در دنياي سياست و اخلاق بوديد. در آن سالهاي دور ما درگير يك مبارزه خونين سياسي بوديم. اما وسوسه اين كه چه تضميني داريم كه در فرداي پيروزي، خود تبديل به ديكتاتورهاي جديدي نشويم و «تراژدي شاه كريستف» تكرار نشود، همواره آزارمان مي‌داد. بنابراين بايد در قدم اول، صف خود را از كساني كه تنها در جستجوي قدرت به يك مبارزه با ديكتاتور مي‌پردازند جدا كنيم. بايد ارزشهاي انساني ديگري را به مثابه ارزشهاي پايه‌يي قويتر در خود تقويت مي‌كرديم و راهنماي عمل قرار مي‌داديم. سياستمداران ديگر به ما مي‌توانستند درسهايي از سياست بدهند. اما شما، براي ما روشنفكران ايراني تنها معلم سياست نبوديد. ما از طريق شما و معدودي ديگر چون شما، با ارزشهاي والاي انساني جديدي آشنا مي‌شديم. خوشبختانه كسي به معرفي و ترجمه آثار شما در ايران همت گماشت كه نه تنها يكي از متبحرترين مترجمان ميهن ما بود كه اضافه و مقدم برآن يكي از شريفترين انسانهاي معتقد به ارزشهاي انساني است و هم اكنون نيز در صف مقاومت ايران به مبارزه اش با ارتجاع مذهبي ادامه مي دهد.
به هرحال. سالها بود كه آرزو داشتم شما را حامي مقاومت ايران ببينم و بسيار خوشحالم كه اكنون به اين آرزوي ديرينه خود رسيده‌ام.
اكنون آرزوي ديگري دارم. اين آرزو تنها ديدن شما نيست. بلكه ديدن شما در ايران آزادي است كه بدون ترديد آن را خواهيم ساخت.
در يكي از شعرهايم گفته‌ام:
جهان دگرگون نمي‌شود يارا!
من جهان را دگرگون مي‌كنم
وقتي كه تو را مي‌بوسم
ميان يقين شبانه‌ام به‌فردا.