جاده صافکنهای جنـگ (18)

درباره سیاست اپیزمنت غرب درمقابل فاشیسم در دهه سی قرن بیستم

«در تابستان 1936 به نظر مي‌رسید اسپانیا از دست رفته است…
فرانکو رژیمش را برای نجات اسپانیا برقرار کرد [منظور کودتای فرانکو علیه جمهوری اسپانیاست] ولی توطئه‌يی از سراسر جهان علیه او برخاست. در ژوئیه 1936 تصمیم گرفتم خواهش این مرد را که از من استمداد خواسته بود اجابت کنم».
هیتلر در سخنرانی 6 ژوئن 1939 در مقابل لژیون کوندور که از اسپانیا بازگشته بود

«جبل‌الطارق1، تا زمانی که اسپانیا ضعیف باشد، یک پایگاه قدرت برای انگلستان به شمار مي‌رود؛ اما همین که ملت اسپانیا قدرتمند شود[ بخوان صاحب دولت مترقی وملی شود] آن وقت جبل‌الطارق برای انگلستان ارزش خودش را از دست مي‌دهد و اسباب زحمت است».
گانیوَت، نویسنده اسپانیايی 1896

« مسأله «عدم مداخله» چیست؟ پیش خودمان بماند،این یعنی نوعی مداخله، منتهی به نفع طرف دیگر»
تالیران سیاستمدار معروف فرانسوی





سمت راست پائين : هيتلـر و فرانكو -  بالا: لژيون كوندور پس از بازگشت از اسپانيا 6ژوئن 1939-
سمت چپ: نيروهاي مردمي و جمهوريخواه و حاميان آنها در مقابله با فاشيسم در اسپانيا


پس از اشغال نظامی راینلند و تثبیت آن توسط استحکامات نظامی پشت خطوط مرزی غرب آلمان، توازن قوا در اروپا تا حدودی تغییر کرد و موقعیت رایش آلمان در سیاست خارجی رو به تثبیت رفت. موسولینی که رابطه‌اش با بریتانیای کبیر سر تجاوز و تصرف حبشه بهم خورده و در طول تحریم جامعه ملل کمکهای ذیقیمت مواد اولیه و ذغال سنگ از آلمان هیتلری دریافت کرده بود، تدریجاً مسائل مورد اختلاف را کنار گذاشت و همان‌طور که هیتلر انتظار داشت، در سیاست خارجی به رایش آلمان نزدیک شد.2
هیتلر هم، پس از تجربه وادادگی بریتانیا در حبشه و ضعف نشاندادن و اختلاف «قدرتها» نسبت به باخت راینلند،که در واقع آخرین گرويی استراتژیک متفقین از جنگ جهانی اول بود، دیگر مست توفیق سهل‌الوصول، سر از پا نمی‌شناخت:
«پس از توفیق غافلگیرانه در راینلند، هیتلر دیگر لبریز از اعتماد به نفس، شروع کرد آشکارا زور بازوی آلمان را به نمایش گذاشتن و در میدانهای خارجی مداخله کردن».3
وی در ظرف مدت کوتاهی استحکامات منطقه مرزی را به پایان برد. در ضمن پروسه بازسازی و ارتقاي نظامی آلمان بدون مانع خارجی و داخلی در کلیه شاخه‌ها با شدت وسرعت تمام پیش مي‌رفت. از تابستان 1936 به بعد هیتلر دیگر نه تنها آلمان را در عرصه قدرت برابر و متوازن با دیگر بزرگان اروپا مي‌دید، بلکه با رفع مانع ایتالیا احساس برتری نمود و شروع کرد به اعمال فشار بر همسایگان و دست بردن در منازعه‌های جدید اروپا.4 در تاریخ 11ژوئیه 1936 اتریش، زیر فشار (یعنی مشخصاً از ترس تکرار واقعه راینلند در آن جا)، پای «قرارداد دوستی با آلمان» امضا گذاشت. در متن مربوطه دولت رایش آلمان متعهد مي‌شد استقلال دولت همسایه را بپذیرد. در عوض، دولت اتریش موافقت مي‌کرد در آینده، با توجه به این که «اتریش خود را به چشم یک کشور آلمانی مي‌بیند»، در سیاست خارجی خط‌مشی دوستانه نسبت به رایش در پیش گیرد و «اپوزیسیون ملی» داخلی خود را [منظور اعضا و طرفداران حزب نازی اتریش بودند] در «مسئولیت اداره سیاسی کشورمشارکت دهد».
با امضای این قرارداد آزادی فعالیت نازیها رسمیت یافت و عملاً مسیر «الحاق» اتریش به رایش آلمان رقم خورد. هنوز یک ماه از این توفیق هیتلر در سیاست خارجی نگذشته بود که میدان تازه‌يی برای مداخله دیکتاتورها و محک خوردن دموکراسیهای اروپا گشوده شد.

ُبرد چپ و کودتای راست در اسپانیا
در اسپانیای دهه20 قرن بیستم، شدت فقر عمومی و شکاف عمیق طبقاتی همراه گسترش آگاهیهای سیاسی، سوسیالیستی، آنارشیستی و سازمانیابیهای وسیع اجتماعی‌ـ سندیکايی از یکسو و رشد جنبشهای خودمختاری (حتی استقلال‌طلبی) ملیتهای اسپانیا از سوی دیگر، نظام سلطنتی کشور را زیر ضرب برده، ناتوان و ذله کرده بود. سرانجام پادشاه آلفونس هشتم در آوریل 1931 از قدرت کناره گرفت و جمهوری پارلمانی اسپانیا تأسیس شد. ابتدا نیروهای ارتجاعی (بزرگ ملاکان، سران کلیسا، ژنرالیسم فالانژ، سرمایه‌داران وابسته به خارج و…) دچار آشفتگی و هزیمت بودند. ولی به سرعت خود را سازمان دادند و در اتحاد با سران کلیسا، پشت نظامیان فالانژ صف آرايی نمودند و درون و بیرون پارلمان فعال شدند.
در نیمه اول دهه سی، همزمان با رشد سریع سازمانهای گوناگون چپ و سندیکاهای گسترده گارگری، بازار دسیسه‌های سیاسی و توطئه‌های طیف راست نیز گرم بود و بارها درگیری پیش مي‌آمد. در انتخابات فوریه سال 36، احزاب چپ (با آن که طبق معمول متفرق و با هم دراختلاف و اصطکاک بودند) رویهم در انتخابات برنده شدند و ائتلاف وسیع سوسیالیستها و لیبرالها (به نام «جبهه خلق») همراه با پشتیبانی پارلمانی کمونیستها دولت را تشکیل داد. اما طیف راست و به‌خصوص ژنرالهای فالانژ و اسقفهای کلیسا واحزاب تحت امر «روحانیت»، نتیجه انتخابات دموکراتیک کشور را نپذیرفتند. بساط توطئه و اعمال نفوذ خارجیها (عوامل هیتلر و موسولینی) نیزپهن بود. ترور رهبران سندیکاها و فعالان چپ رو به افزایش وشایعه کودتای نظامیان مداوماً پخش بود. 5
با پیروزی موسولینی درحبشه و چیره شدن سریع و سهل هیتلر در راینلند و بی‌عملی رسوا و مشکوک جامعه ملل و قدرتهای غرب، به‌خصوص بریتانیا، قطب بندیهای چپ و راست در اسپانیا به سرعت بالاگرفت. فالانژهای اسپانیا،که در ابتدا نسبت به طیف چپ و دموکرات کشور نیرويی به حساب نمي‌آمدند، طی سالهای 33 تا 36 متوجه جا به جاییهای سریع توازن قوا در اروپا شده بودند. هم پیشرفت ایده و ائتلافهای «جبهه خلق» درفرانسه و کشور خود را به چشم مي‌دیدند و هم توسعه‌طلبیهای فزاینده نازیسم و به‌خصوص گسترش دامنه قدرت و نفوذ فاشیسم موسولینی را. گمان کردند درصورت پشتیبانی اینها مي‌توانند به سرعت قدرت را در اسپانیا به نفع خود تصرف و چپ را قلع و قمع کنند.
طیف وسیع چپ اسپانیا، گرچه بخشاً کم‌و‌بیش مورد حمایت تبلیغاتی شوروی و جنبش بین‌المللی سوسیالیستی قرارداشت، ولی دولت جبهه خلق اسپانیا، از نظر ایدئولوژیک با استالین هم رأیی نمي‌کرد و لذا از نظر مادی و به ویژه تسلیحاتی عملاً تنها و بی پناه مانده بود.6 دولت جبهه خلق در واکنش به اقدامات پشت پرده سران ارتش و تدارک کودتا، چند ژنرال فالانژ و از جمله ژنرال فرانسیسکو فرانکو رئیس ستاد ارتش را به پستهای خارج از مرکز (فرانکو را به فرمانداری جزایر قناری واقع در اقیانوس اطلس نزدیک ساحل شمال آفریقا) فرستاده بود.
علاوه بر این، دولت جمهوری وضعیت خطیر را به اطلاع دولتهای دموکراتیک اروپا و جهان رسانده بود: در انتخابات آزاد اسپانیا، طیف احزاب چپ ـ دموکرات برنده شده، دولت جبهه خلق را تشکیل داده است، ولی آشکارا با سرکشی و خصومت خشونت‌آمیز نظامیان راست مواجه است، خطرکودتای فالانژیستها وجود دارد.
علی‌الاصول جامعه ملل و قدرتهای دموکراتیک بزرگ غرب (انگلستان و فرانسه) مي‌بایست به نفع دولت منتخب و قانونی جمهوری اسپانیا و علیه خطر کودتا صریحاً موضع مي‌گرفتند. این کار انجام نشد. برعکس با بی اعتنايی آنها عملاً به ژنرالهای کمین کرده فالانژ چراغ سبز داده شد. روز14 ژوئیه 1936 ژنرال فرانکو علیه دولت مرکزی جمهوری اسپانیا طغیان کرد و عملاً دست به کودتا زد. ولی نه در محل استقرار خود (جزایر قناری) و نه در خاک اصلی اسپانیا نتوانست کار مهمی پیش برد. برنامه او و ژنرالهای همدستش این بود که سپاه جرار و جنگ دیده «لژیون خارجی اسپانیا»، که در بخش اسپانیايی مراکش مستقر بود، سریعاً توسط کشتیهای نیروی دریايی به سرزمین اسپانیا انتقال یابد و وارد جنگ با قوای دولت شود. اما، با اعلام وفاداری نیروی دریايی به دولت قانونی و حتی ممانعت فعال از جا به جايی «سپاه آفریقا»، این محاسبه اولیه کودتا تماماً غلط از کار درآمد. بدین ترتیب در نیمه دوم ژوئیه 1936 عملاً کودتاچیان با چشم انداز جدی شکست رو به رو بودند. روز19 ژوئیه فرانکو، که در جزایر قناری هم با ناکامی مواجه بود، برای این که توسط وفاداران به دولت دستگیر نشود (تصادفاً)! با یک هواپیمای انگلیسی به نام «دراگون راپید» که لوئیس بالین، گزارشگر اي. بي. سي. هم مسافرش بود، از جزایر قناری به طرف مراکش ِ اسپانیا فرار کرد و آن جا، در فرودگاه Tituan به زمین نشست. سپاه استعماری آفریقا (لژیون خارجی) در آن جا گیرکرده بود و امکان انتقال وجود نداشت. فرانکو که این وضع نابسامان را دید، بلافاصله تصمیم گرفت، تحت عنوان «مبارزه مشترک علیه کمونیسم»، از موسولینی تقاضای هواپیما و قوای نظامی کند. بالین، همان خبرنگار انگلیسی، زبان ایتالیايی مي‌دانست، حاضر شد به عنوان فرستاده ویژه ژنرال بلافاصله با همان هواپیمای «دراگون راپید» به طرف رم پرواز و پیام فرانکو را به دولت ایتالیا برساند! همکاری خبرنگار و خلبان و شرکت انگلیسی دراگون راپید با مطالب ژنرال کودتاچی فالانژ اسپانیايی خود «تصادف» قابل توجهی بود! در هر حال، لوئیس بالین در رم گرفتار پیچ و خمهای بوروکراسی شد و نتوانست مأموریت خود را به سرعت انجام دهد. اوضاع به سرعت به ضرر کودتاچیان درحال چرخش بود. بخش مهمی از ارتش اسپانیا به حمایت دولت قانونی برخاسته و جبهه خلق نیز به سرعت میلیشیای کارگری سوسیالیستی (در مادرید و…) و میلیشیای کارگری آنارشیستی (در شهر بارسلون) را مسلح کرد و برای دفاع از جمهوری در مقابل کودتای ژنرالهای فالانژ فراخوان عمومی داد. حضور نیروهای مسلح مردمی به سرعت آرایش قوا را به نفع دولت بهبودی بخشید و نیروی کودتا ظرف یک هفته به هزیمت افتاد. احتمال شکست کامل کودتاچیان وجود داشت. اما فرانکو هنوز در شمال آفریقا سپاه مزدور لژیون خارجی را همراه خود داشت. طرحش این بود که هر طور شده وسیله انتقال هوايی به دست آورد و این جنایتکاران جنگ دیده را به شهرهای اسپانیا منتقل کند به جان میلیشیای کارگری و قوای جمهوری اندازد.

واکنش سریع و استراتژیک هیتلر
در چنین شرایطی بود که تشکیلات خارج کشوری حزب نازی آلمان از یک فرصت ناگهانی فوراً بهره گرفت و به سرعت اقدام کرد.
یکی از ژنرالهای همدست فرانکو یک هواپیمای لوفت هانزا در جزایر قناری را مجبورمي‌کند او را به سوی مراکش فرار دهد. روز 21 ژوئیه این هواپیما و مسافرش وارد فرودگاه Tituan مي‌شوند. فرانکو زود فرصت را مغتنم شمرده ، از خلبان مربوطه مي‌خواهد نامه‌يی از او برای هیتلر به آلمان ببرد. خلبان جا مي‌خورد و ناچار با افراد سفارت در اسپانیا تماس برقرارمي‌کند و ازاین طریق ارتباطاتی به جریان مي‌افتد که روزبعد به نتیجه مي‌رسند:
«دو نفر از تشکیلات خارج کشوری نازیها (در مراکش!)، آدولف لانگنهایم و یوهان برنهارد، وارد عمل مي‌شوند و پیک فرانکو، حامل نامه وی برای هیتلر، را با هواپیما مخفیانه وارد آلمان مي‌کنند. فرانکو در این نامه از پیشوا تقاضای عاجل ارسال هواپیما برای انتقال نیرو کرده بود. فرستاده فرانکو با همراهان آلمانی‌اش توسط یک هواپیمای لوفت هانزا به طرف برلین پرواز مي‌کند و روز بعد همراه رودلف هس [دستیار هیتلر] به بایروت مي‌روند. هیتلر، به اتفاق گورینگ و بلومبرگ (وزیر جنگ) برای تماشای اپرای زیگفرید واگنر آن جا بودند».7
هیتلر همان آخر شب، پس از برگشتن از اپرا، فرستاده فرانکو و همراهان را به حضور مي‌پذیرد و نامه رامي‌خواند. قبلاً هم، به واسطه گزارشهای سفارت آلمان در اسپانیا ازآخرین اخبار اسپانیا با خبر بود. سه ساعتی به پرسش و بحث مي‌گذرد. بعد گورینگ و بلومبرگ را صدا مي‌کند و تا صبح صحنه درگیریهای اسپانیا را روی نقشه بررسی مي‌کنند. به‌رغم واکنش تأمل‌آمیز وزیر جنگ و مخالفت اولیه گورینگ. هیتلرتصمیم مي‌گیرد سریعاً به فرانکو کمک کند:
«سکوت بلومبرگ و هشدارهای گورینگ در مورد خطر درگیریهای بین‌المللی برای هیتلر اهمیت نداشتند. به عنوان اقدام فوری دستور داد 20 هواپیمای ترانسپورت نیرو، به‌علاوه 6 فروند هواپیمای شکاری جهت حفاظت آنها و نیز توپهای ضد هوايی همراه با پرسنل مربوطه سریعاً برای فرانکو ارسال شوند. علاوه بر این، تحت عنوان «حراست از اتباع آلمانی» دو رزمناو («آدمیرال ِشر» و «آلمان») و چندین واحد دریايی دیگر به طرف آبهای شبه جزیره ایبری حرکت کنند. روز 26 ژوئیه 1936 نیز فرمان آمادگی عمومی برای یک جنگ احتمالی صادرنمود…
و بعداً ـ خطاب به ریبن تروپ ـ دلائل خود را برای ضرورت صدور فرمان کمک چنین توضیح داد: «هرآینه آنها [دولت جبهه خلق] موفق شوند اسپانیا را کمونیستی کنند، با توجه به موقعیت کنونی فرانسه بلشویکی شدن این کشور هم دیریا زود محقق مي‌شود. دراین صورت کار آلمان ساخته است…مابین بلوک عظیم شوروی در شرق و یک بلوک قدرتمند کمونیستی فرانسه ـ اسپانیا در غرب، دیگر به زحمت خواهیم توانست کاری انجام دهیم. مسکو هر وقت اراده کند مي‌تواند علیه آلمان دست به کار شود!»8
وزارت خارجه آلمان با چنین استدلالی موافق نبود و مداخله نظامی در اسپانیا را ریسک مي‌دانست. ولی هیتلر چنین دلیل مي‌آورد که، نتیجه شکست کودتای فالانژهای اسپانیا به معنای «خطر برقراری یک رژیم شوروی در اسپانیا» است. او ـ بر خلاف فاکتهای موجود ـ یک نظریه تبلیغاتی در مورد روی کار آمدن جبهه خلق اسپانیا و برد چپ در انتخابات سر هم کرده بود که بارها در ملاقاتها بیان مي‌کرد و سه سال بعد، هنگام سان دیدن از لژیون آلمانی بازگشته از اسپانیا نیز در سخنرانی خود تکرارکرد:
«درتابستان 1936 به نظرمي‌رسید که اسپانیا از دست رفته است. اسپانیای آنها [جبهه خلق] چه به لحاظ ایدئولوژیک و چه به جهت نیازمندیهای مادی به بلوک فرانسه‌ـ شوروی تکیه مي‌کرد…نیروهای بین‌المللی بلشویسم یهودی به آتش یک انقلاب در اروپا دامن مي‌زدند…قراربود نه فقط اسپانیا بلکه کل اروپا را ویران و خاکسترکنند…
فرانکو رژیمش را برای نجات اسپانیا برقرار کرد. اما توطئه‌يی از سراسر جهان علیه او برخاست. در ژوئیه36 تصمیم گرفتم خواهش این مرد را که از من استمداد خواسته بود اجابت کنم…»9
پرسیدنی است که انگیزه‌های واقعی هیتلر در آن اقدام سریع و ادامه کمکهای وسیع نظامی به فرانکو (یک قلم اعزام «لژیون کوندور» بالغ برپنج هزار نفر)به مدت سه سال از چه قرار بودند؟ بی‌تردید او ازهمان سالهای نخست دهه بیست، شدیداً دچار هیستری ضد بلشویکی ـ ضد یهودی بود و دشمن خونی توسعه نفوذ کمونیستها در اروپا و جهان. ولی اولاً فاکت این بود که کمونیستها در اسپانیا در قدرت نبودند و کودتا توسط طیف راست به سردمداری ژنرالهای فالانژ علیه دولت قانونی و منتخب در انتخابات آزاد صورت گرفته بود.
و دوماً، به‌رغم ظاهر غلیظ ایدئولوژیک مواضع هیتلر، درآن زمان او دقیقاً به منافع و مصالح رژیم خودش فکرمي‌کرد. پس سؤال این بود که کودتای فالانژ در اسپانیا وچشم‌انداز باخت و برد آن چه نقطه تلاقی با منافع اخص رژیم نازی و به‌خصوص طرحهای استراتژیک هیتلر داشت؟ در این باره تحقیقات مفصل مورخان، با تفسیرهای متفاوت وجود دارند. نباید فراموش کرد که اسپانیا از منابع و معادن سرشار زیر زمینی برخوردار بود و در برابر ارسال اسلحه و مهمات و نیرو، هم موسولینی (که قوای عظیم پنجاه هزارنفره و تسلیحات لازمه را به یاری فرانکو اعزام کرد) و هم هیتلر ازجمله به این منابع دسترسی پیدا مي‌کردند. همچنین مداخله نظامی هیتلر ـ به‌رغم ریسک باخت ـ به انزوای سیاسی رژیم اش درغرب اروپا پایان مي‌داد. ولی آیا این امتیازات مفروض، و به ویژه انگیزه ضدکمونیستی بود که هیتلر را واداشت آن تصمیم خطیر سحرگاه 24 ژوئیه 1936 را اتخاذ کند؟ بسیاری از مورخان بر این عقیده‌اند. نگارنده اما، با استنتاج گروه دیگر مورخان هم عقیده است که فراسوی این مسائل، انگیزه اصلی و تعیین کننده آن تصمیم مهم هیتلر را در دیدگاه استراتژیک وی مي‌بینند: جنگ بزرگ غايی با شوروی و هر ترکیبی از نیروها در شرق و غرب آلمان، جهت تعیین تکلیف نظامی مسأله هژمونی اروپا و جهان!
هیتلر بدون تردید یک استراتژيست سیاسی‌ـ نظامی بود. او از آخرین تحولات صحنه داخلی اسپانیای بعد از کودتا اطلاع داشت. ضمناً خوب مي‌دانست که غرب در این میدان مداخله نظامی نخواهد کرد و نگرانیهای وزارت خارجه و وزیر جنگ‌اش مورد ندارد. این را هم مطمئن بود که یک اسپانیای توانا و ملی در تعادل قوای قدرتها در آینده اروپا در مقابل تعرض او به شرق و غرب موضع خواهد گرفت. در ضمن هیچ مایل نبود جمهوری آزاد اسپانیا به عنوان متحد، دست‌کم سیاسی فرانسه (دولت جبهه خلق!) و انگلستان باقی ماند. از قدیم آرزو داشت اسپانیا را از غرب جدا کرده با آلمان همراه کند. بنابراین در صورت پیروزی فالانژها و روی کار آمدن فرانکو، همه پارامترهای اسپانیای فالانژ به نفع او و استراتژی نهايی جنگ بزرگ در برابر شوروی (و هر ترکیب متصوری) عمل مي‌کردند. هیتلر از گذشته‌های دور تمایل داشت، در کتابش هم آورده بود، که اسپانیا به عنوان متحد آلمان وارد صحنه شود. حتی یک بی طرفی مثبت فرانکوی پیروز برای نقشه‌های راهبردی هیتلر بسا بیشتر منفعت داشت تا مواضع هرگونه دولت جمهوری. او در ماه نوامبرسال 36، وقتی که دولت فالانژیستی فرانکو را علناً( درعین ادامه جنگ داخلی) به عنوان تنها دولت اسپانیا به رسمیت شناخت، ضمن توجیه Faupel ـ فرستاده‌اش نزد فرانکو و حافظ منافع آلمان در اسپانیا ـ هدف اصلی خود از مداخله نظامی در آن کشور را روشن کرد :
«او (هیتلر) با مداخله نظامی در اسپانیا فقط به فقط این هدف غايی را دنبال مي‌کند که پس از خاتمه جنگ داخلی آن جا، سیاست خارجی اسپانیا دیگر نه تحت تأثیر پاریس یا لندن باشد و نه زیر نفوذ مسکو. و بدین ترتیب در درگیری نهايی مربوط به تعیین تکلیف نظم نوین اروپا [بر سر هژمونی]، اسپانیا نه در اردوی دشمنان، بلکه حتی‌المقدور در سلک دوستان آلمان جای گیرد». 10

موضع انگلستان: «عدم مداخله»!
دولت بریتانیا ازخبر کودتا در اسپانیا زیاد جا نخورد. بلافاصله هم واکنش نشان نداد. بعد اسم کودتا را گذاشت «حرکت شورشی، قیام، قیام‌کنندگان و…». استانلی بالدوین، نخست وزیر، تمام سه ماه تابستان را درمرخصی به‌سر برد و عملاً مستر ایدن سیاست خارجی بریتانیا را هدایت مي‌کرد. او در موضعگیریها نیز بیشتر به حضور و مسلح شدن کارگران و طرز برخورد آنها با مرتجعان اعتراض داشت و به خشونت انتقاد مي‌کرد، ولی به خطرهای عدیده کودتای فالانژ عنایت نمي‌کرد و نگران تغییر توازن قوا به نفع دیکتاتوریها نبود. تصمیم به «بی طرفی و عدم مداخله» را نیز زود اتخاذ کردند:
درکتاب خاطراتش مي‌نویسد:
«روز 30ژوئیه1936، وزیر خارجه پرتغال به ملاقات من آمد و راجع به احتمال برد و پیروزی چپ در اسپانیا ابراز نگرانی کرد. او گفت که نگران است که اگر نیروهای چپ درآن جا چیره شوند آن وقت دولت متبوع وی در اسپانیا مداخله نظامی خواهد کرد…من به وزیر خارجه پرتغال گفتم، ما در فکر این نیستیم که درمسائل داخلی اسپانیا مداخله کنیم!»11 چراغ سبز از این روشنتر؟
مستر ایدن هم از ماهیت فالانژهای اسپانیا خبر داشت و هم مي‌دانست که «هیتلر و موسولینی بهم نزدیک شده‌اند و هر دو علناً به نفع فرانکو موضع گرفته اند…»، و به شدت در درگیریهای داخلی اسپانیا علیه دولت قانونی مداخله نظامي‌کرده‌اند. با وجود این پشت پرده دولت فرانسه را زیر فشار گذاشت که ابتکار عمل تدوین یک «قرارداد عدم مداخله برای فرانسه، انگلستان، ایتالیا و آلمان» را عهده‌دار شود. بلوم، رئیس دولت جبهه خلق فرانسه نیز پا پیش گذاشت و طرح مربوطه را تهیه و پیشنهاد نمود و بدین ترتیب خط «عدم مداخله » رسماً مطرح شد و دولت انگلستان هم مي‌توانست مدعی شود به پیشنهاد فرانسه پیوسته است:
«روز 12اوت کامبو Cambon سفیر فرانسه در انگلیس، پیشنهاد دولتش را آورد که علاوه بر قرارداد عدم مداخله یک کمیته کنترل هم به وجود آید که مراقب اجرای قرارداد باشد. ارائه این پیشنهاد در واقع به مثابه روز تولد «کمیته عدم مداخله» بود…دلايل محکم و ناگزیری وجود داشت که انگلستان موضع عدم مداخله دراسپانیا اتخاذ کند:
اولاً اگر منازعه اسپانیا گسترش مي‌یافت و حالت بین‌المللی پیدا مي‌کرد، عواقب آن غیر قابل کنترل مي‌شد… و دوماً دولت بریتانیا مایل نبود در جنگ داخلی اسپانیا درگیر شود و فکرمي‌کرد که مردمان اسپانیا، این جنگ هر طور هم تمام شود، سپاسگزاری نشان نخواهند داد» 12
آشکار است که این اشاره‌ها به هیچ وجه روشنگر معنای آن «دلائل محکم و ناگزیر» نبودند. به جاست که لختی در این مسأله تأمل کنیم و به بینیم چرا دولت یک دموکراسی کهن اروپايی و مدعی قدرت یکم اروپای آن زمان، به جای امداد به دموکراسی تازه پای اسپانیا، و عمل به ضوابط جامعه ملل در مخالفت با کودتا علیه یک دولت آزاد و منتخب، نه تنها سیاست مماشات نسبت به کودتاچیان فالانژ در پیش مي‌گیرد، بلکه حتی با علم به مداخله فزاینده نظامی هیتلر و موسولینی به چشم اغماض با آنها برخورد مي‌کند؟ و چرا دولت و وزارت خارجه بریتانیا، البته مطابق تعبیر تالیران، به سیاست «عدم مداخله» متوسل مي‌شوند؟
فکرمي‌کنم دلايل زیر محکمترند و ناگزیری مستر ایدن را بهتر مبرهن مي‌کنند:
ـ ازآن جا که کودتای فالانژیستها به سرکردگی فرانکو، با وجودی که اسمش را گذاشته بود «ملی‌گرا»، ولی در صحنه عمل ملت ترقیخواه اسپانیا را به شکاف و نقار ملی و جنگ داخلی دچار مي‌کرد و بروز و ادامه چنین جنگی ‌ـ که سه سال به درازا کشید ـ در هر حال موجب ضعف و فتور ملی و تحلیل قوای داخلی ملت مي‌شد، پس چنین روندی البته به سود قدرت خارجی برتری بود که دراسپانیای دهه سی هم بر جبل‌الطارق سلطه داشت و هم صاحب منافع آشکار اقتصادی، مالی، سیاسی و استراتژیک در اسپانیا بود.
ـ «سیتی لندن»، به عنوان مرکز بانکی و مؤسسات سرمایه‌گذاری انگلستان، مستقیماً در شمار کثیری از معادن مهم اسپانیا سرمایه‌گذاری سنگین داشت. به نوشته «منچسترگاردین مورخ 18 اوت 1936، سیتی لندن مبالغ هنگفتی تحت عنوان «بیمه علیه کمونیسم» به حساب فالانژها واریزکرد …
البته، نمایندگان دولت جبهه خلق نیز به مستر ایدن، وزیرخارجه انگلستان، اطمینان داده بودند که مصالح بریتانیا در اسپانیا محفوظ خواهد ماند.13 منتها کار از محکم کاری عیب نمي‌کرد. لابد تضعیف جبهه خلق و کشتارکارگران و میلیشیای سوسیالیست، کمونیست، آنارشیست خاطر دولت فخیمه را بیشترآسوده مي‌کرد تا قول و قرار با وزیرخارجه‌يی که منتخب چپیها بود.
ـ در ارتباط با مصالح دریاداری امپراتوری بریتانیا و آزادی عبور و مرور ناوگانها و کنترل تنگه (آن زمان استراتژیک) جبل‌الطارق نیز روشن بود که حفظ مالکیت بر شهر و بندر و پایگاه نظامی جبل‌الطارق برای وزارت دریاداری بریتانیا اهمیت اول را داشت و این وزارتخانه هم از استوانه‌های قدرت و هیبت امپراتوری به شمارمي‌رفت. به نوشته کلایس بوئلر:
«برای وزارت خارجه وسران نیروی دریايی انگلستان، هم‌چنین برای سیتی لندن، پیروزشدن جبهه خلق (برکودتاچیان فالانژ) بدترین نتیجه متصوربه حساب مي‌آمد»14
ـ یک دلیل محکم و ناگزیر دیگر به موقعیت فرانسه مربوط بود:
هر آینه دست دولت جبهه خلق لئون بلوم بازگذاشته مي‌شد و نوعی همکاری و کمک متقابل مابین دولتهای جبهه خلق فرانسه و اسپانیا پیش مي‌آمد، در آن صورت دیریا زود اوضاع دیکتاتوری سالازار در کشور پرتغال (غرب اسپانیا)، که به نوبه خود تحت نفوذ امپراتوری بریتانیا بود، بهم مي‌ریخت. فرانسه در بلوک جبهه خلق در حوزه مدیترانه به بزرگترین قدرت تبدیل مي‌شد و چنین روندی مطلوب بریتانیا (و البته آلمان و ایتالیا هم) نبود.
ـ وانگهی پیروزی سریع دولت قانونی اسپانیا برکودتاچیان فالانژ و رشد قدرت و نفوذ جبهه خلق اسپانیا موج مي‌انداخت و دامنه تأثیرات سیاسی آن در نوار شمالی آفریقا و مصر و مستعمرات فرانسه « غیرقابل کنترل» مي‌شد و…
این‌طور بود که مراجعه مکرر دولت قانونی اسپانیا به دولت انگلستان و تلاش برای متقاعد کردن مستر ایدن که سیاست «عدم مداخله» بریتانیا به ضرر دولت اسپانیاست، اصلاً گوش شنوايی پیدا نمي‌کرد، ولی شکوه فاشیستها از این که شوروی به کمک جبهه خلق آمده و مختصر امداد نظامی رسانده از همان پائیز سال 1936 به گوش جان شنیده مي‌شد و ایدن اتحاد شوروی را علناً مورد عتاب و خطاب قرارمي‌داد.15
ادامه دارد

پانويسها:

1 ـ جبل الطارق ناحیه و شهری (با پادگان نظامی) برفراز صخره‌يی عظیم، شبه‌جزیره‌يی با حدود 30 هزارجمعیت، درجنوبی‌ترین نقطه سرزمین اسپانیا است، ولی «متعلق» به بریتانیای کبیر،که شامل بندری نیزمی‌شود. جبل‌الطارق با جبل سبته که درناحبه مقابل آن درخاک آفریقا قراردارد، تنگه ارتباطی دریای مدیترانه به اقیانوس اطلس را تشکیل می‌دهد كه از 1713 میلادی به تصرف بریتانیا درآمد و پایگاه مهم دریايی در دهانه مدیترانه درآن جا ساخته شد. در زمان مورد بحث ما یک آبراه و دهانه استراتژیک دریايی به شمار می‌رفت و به‌خصوص برای امپراتوری بریتانیا، از جهت دسترسی ناوگان دریايی‌اش به خاورنزدیک و مستعمرات آفریقايی‌اش اهمیت درجه اول داشت.
2 ـ برای فایده تکرار، به نقل از صفحه 12 تحقیق باارزش مورخ معاصرآلمانی خانم ماری لوئیز رکر، یاددآوری می‌کنیم که:
«جنگ حبشه وعواقب آن ، از نظر هیتلر، امتیازات گوناگونی برای رایش آلمان و موضع بین‌المللی اش پدید آورد:
الف: تسریع نزدیکی مابین آلمان و ایتالیا،
ب: کشاندن توجه موسولینی از گردنه برنر (مرز اتریش) و منطقه رودخانه دانوب [که مورد نظرهیتلربود به سمت دریای مدیترانه تا آفریقا، ج: جنگ حبشه، پس از منازعه منچوری شرق آسیا در سال 1931، شکست سختی برای جامعه ملل و اصل امنیت جمعی به بار آورد.
د: طی این بحران ، سلاح تحریمهای اقتصادی جامعه ملل، به عنوان یک سلاح بی اثر از آزمون درآمد و درآینده نزدیک نمی‌توانست روی برلین اثر بازدارنده داشته باشد».
موسولینی هم به انحاء مختلف به هیتلر ندا داد که دیگر مانعی درمسیر نزدیکی اتریش به برادربزرگترآلمانی‌اش نیست!
Marie- Luise Recker, Die Aussenpolitik des Dritten Reiches
3 ـ به نقل از Ijan Kershaww ایان کرشاو ، مورخ معاصر انگلیسی، صفحه 211 کتاب « دوستان هیتلردرانگلستان»
4 ـ چرچیل درفصل دهم کتاب جنگ جهانی دوم، سالهای 36 الی 38 ، به این واقعیت توجه می دهد و درصفحه 113(متن آلمانی) وضع را از جنبه‌يی دیگر به طور خلاصه چنین جمع می‌زند:
«تا تابستان 1936 هنوز اقدامات هیتلر ـ درجهت نقض مفاد پیمانها [ورسای ولوکارنو و…] و ادامه یک سیاست خارجی تعرضی ـ ، هیچ بر قدرت و توانايی (نظامی) خود آلمان متکی نبودند، بلکه بر ناسازگاریها و عدم وحدت فرانسه و انگلیس و جُبن اینها مبتنی بودند و نیز روی دوری و انزواطلبی ایالات متحده حساب می‌شد.
هریک از کارهای تعرضی اولیه هیتلر یک عمل خطیر و نوعی ریسک برای او بود؛ درواقع خوب می‌دانست که هرآینه با ایستادگی و مقاومت قاطع روبه رو شود،کاری ازش ساخته نیست… اما، حریفان او مصمم نبودند و نتوانستند محکم بایستند و دست او را رو کنند.»
5 ـ خوانندگان به یاد داشته باشند که سی وهفت سال بعد، در سپتامبر1973 میلادی، در جمهوری شیلی نیز به همین صورت چپ و نیروهای دموکراتیک به رهبری سالوادور آلنده برنده بزرگ انتخابات شدند و سرکار آمدند. ولی سران کلیسا و ژنرالیسم راست به سرکردگی پینوشه نتایج انتخابات را تحمل نکردند و با توطئه و به کمک خارجی کودتا کردند. بهانه ظاهری جناح راست شیلی و مداخله‌گران خارجی نیز «خطرکمونیسم» بود. مستمسک فالانژهای اسپانیا و حامیان فاشیست ـ نازی آنها نیز همین طور. کما این که کودتا علیه دکتر سوکارنو دراندونزی …و پیشتر علیه دکترمصدق درایران نیز به همین دعوی صورت گرفت.
6 ـ شرح تفصیلی و مستند این فصل دردناک جنبش ترقیخواهی و سوسیالیستی اسپانیا ما را ازبحث اخص خودمان دورمی‌کند.
آثار مستند و دقیق دراین باره فراوانند. در موضوع استمالت و اغماض انگلستان نسبت به دیکتاتورها در جنگ داخلی اسپانیا مثلاً می‌توانید به کتاب آلمانی، ترجمه انگلیسی و فرانسه، زیر- « سایه های انگلستان بر اروپا»- مراجعه کنید:
Englands Schatten ueber Europa, 1938 ( Klaus Buehler(Kleineibst,Richard
نویسنده کتاب یک عضو جناح چپ حزب سوسیال دموکرات آلمان بود که همزمان با روی کارآمدن هیتلر به پاریس مهاجرت کرد.
بقيه در صفحه 7
درارتباط با سیاست وزارت خارجه بریتانیا و جناحهای دیگر انگلیسی نسبت به بحران و جنگ داخلی سه ساله اسپانیا از جمله نگاه کنید به :
- فصل دهم کتاب چرچیل ، جنگ جهانی دوم،
- بخش پنجم از کتاب دوم، مجلد دوم خاطرات آنتونی ایدن، به نام « Facing The Dictators »، که به اغلب زبانها ترجمه شده .
7 ـ صفحه 377 کتاب بیوگرافی سیاسی هیتلر، نوشته دکتر رالف رویت، مورخ معاصرآلمانی،
Ralf Georg Reuth, Hitler eine politische Biographie
8 ـ همان کتاب، صفحه 377 ،
9 ـ سخنرانی هیتلر در 6 ژوئن 1939 درمقابل «لژیون کوندور» که پس از سه سال مداخله نظامی درجنگ داخلی اسپانیا و کشتارهای وحشیانه از مبارزان آزادی ، پس از برنده شدن فرانکو به برلین بازگشته بودند. همان کتاب ، صفحه 377/378 ، منظورهیتلر از « توطئه ای از سراسر جهان علیه فرانکو» عبارت از فراخوان آزادیخواهان جهان،سوسیالیستها و کمونیستها برای کمک به جبهه خلق است که سرانجام موجب تشکیل « بریگاد بین‌المللی» برای پیکار آزادی علیه فالانژیسم، فاشیسم، نازیسم دراسپانیا شد. منتهي هیتلر تاریخ را جا به جا می‌کند. موسولینی و او بلافاصله به حمایت نظامی سنگین از ژنرال کودتاچی علیه دولت قانونی اسپانیا برخاستند و با مداخله نظامی وسیع خود یک کودتای وامانده را به یک جنگ داخلی تبدیل کردند که سه سال اسپانیا را به آتش و خون کشید و به « استقراررژیم فرانکو» منجرشد. جنبش امداد به اسپانیا و بریگاد بین‌المللی آن، ونیز کمک مختصرنظامی شوروی، مدتها بعد از آغاز مداخله هیتلرو موسولینی صورت گرفت. نباید ابعاد این کمکها را با نیروی عظیم نظامی فاشیستها یکی گرفت. فقط دولت فاشیست ایتالیا فراتر از پنجاه هزارنفرنیرو به اسپانیا فرستاد.
10 ـ به نقل از مقاله تحقیقی یک مورخ آلمانی در باره «نقش آلمان درجنگ داخلی اسپانیا»:
Hans-Henning Abendroth, Deutschlands Rolle im Spanischen Buergerkrieg
،صفحه 479 کتاب (مجموعه مقالات) Hitler, Deutschland und die Maechte به زبان آلمانی،
11 ـ صفحه 466، مجلد دوم کتاب خاطرات ایدن،
12 ـ همان جا تا صفحه 467 ،
13 ـ آنتونی ایدن وزیرخارجه وقت انگلستان، در ص 474 کتاب فوق الذکرمی‌نویسد:
« اواخرسپتامبر 36 به ژنو سفرکردم. آن جا Del Vayo وزیرخارجه تازه اسپانیا، که به کمونیستها سمپاتی داشت، به من اطمینان داد که دولت متبوع وی خیلی سعی می‌کند منافع بریتانیا را مورد حفاظت قراردهد.»
صرف اشاره ای که ایدن به سمپاتی وزیرخارجه وقت اسپانیا نسبت به کمونیستها (که مربوط به مسأله مطروحه نیست) می‌کند به معنای آن بود که سخنان وی را نمی‌پذیرد. اما همین مستر ایدن در همان زمان حاضربود حرف هیتلر و موسولینی را بپذیرد که با دریدگی مدعی بودند دولتهای آنها در جنگ داخلی اسپانیا مداخله نظامی ندارند!
14 ـ صفحه 185 کتاب « سایه انگلستان بر اروپا »، به آلمانی،
15 ـ مثلاً درسخنرانی مورخ 19 نوامبر 36 خودش درمجلس عوام انگلستان،