چهارشنبه، ۲۸ فروردين، ۱۳۸۷ صفحه ۸ هفته نامه مجاهد شماره 902

ایــران غــــزل بهــاری


رحمان کریمی

ای نوغنچه‌گان باغ، فصل شکفتن است
بس قصه‌های شب هجــران شنفتن است
گلهای باغ چتـــر فـراغت گشــــوده‌انــد
خـوش زیــر خیمــه‌گاه گلستـان نشستن است
آمــد نویــد که در بــرکــه‌‌های عطــــر و رنگ
هنــگام چخیـدن و جــان خستــه شستن است
آتش بزن ز رنگ گل سرخ، خان و مان شب
گـاه خروشیــدن و به‌ســوی صبــح رفتن است
ایران هنوز زنده به عشق است، ای رفیق!
برزیگران مرگ چه دانند که اوقات خفتن است
عاشــق کجاســت؟ صــلا ســر دهیــد که هـای
تا کــی وطـن توانش بــدیــن ســــوختـن است
عاشق! جسور باش، مترس از نهیب خصــم
از جانیان تبهکار دینفروش، وقت رستن است
آن‌جا بهار، قامت سرو است در تیرباران روز رزم
گر خمیده پشت نه‌یی، هنگامه برخاستن است
چندان مبــاش ملــول که دنیــا تورا کنــد خراب
دل، گوهریست رفیق که روزش، روز سُفتن است
عــــاشــق مشــو به نـام و جـاه و جلال خــویش
دنیــا پــر است زنام، کــی مجــال جُُســتن است
رحمـــان تو غــرقه‌یی میانه درياي ٌبیکــران
آن کس برآورد سری که افتاده‌یی فروتن است