كاظم مصطفوي
چرا به رود روم؟
وقتي كه در آغوش تو
تر ميشود گونهها و خاطراتم.
چه خنجر تيزي!
چه تلخي سردي!
نشست بر آن سينه پر راز و آرزو؛
طنين آههاي پنهاني
در چاههاي تنهايي.
چرا به ماه نگاه كنم؟
وقتي كه تو شانه به شانهام
در اين خيابان ساكت گام ميزني
و با برفي كه مينشيند
بر پيشاني و شانههايم
ميچكي در من
و من غرق ميشوم
در همه ماهتابهاي رنگارنگ عالم
كه از ميان لبهاي داغم آواز ميخوانند.
چرا نسوزم از آه؟
در انتهاي اين شب برفي
رودي است از خواب سفيد نور
با موجهايي از غريزه سركش ابريشم
و بيداري برگهاي سوزني كاج.
ميدوم
نه تا آن سوي فتح تني داغ
كه تا اين سوي سور آوازي خوش
از ناي پرندهيي سنگ شده
در كنج شاخهيي شكسته؛
و مييابم
در بطن جوانهاي مخفي
آن ستاره رويان را
در شب بيرحم برهنه.
در زهدان يخزده برف
بذر،
حباب شرم و جامه ترس مي درد
و ميرهد از آوار خفه انزوا.
با اين همه آههاي پنهاني
به انتظار تولد كدام كودك صبحگاهي
سايهنشين آفتاب اين روز برفي شدهام؟
