كارگران زامبي 1
از افسانههاي آفريقاي جنوبي
در روزگاراني دور، دو برادر به نامهاي اومليلو و اوملانگو زندگي ميکردند.يک روز اوملانگو که هميشه شاداب و تندرست مينمود، احساس خستگي کرد و خوابيد. چند روز گذشت و او ضعيفتر و لاغرتر شد و از خستگي زياد جان داد. برادرش او را خاک کرد هر چند که در مراسم تدفين احساس ميکرد که جسد اوملانگو هنوز هم خشک نشده است. جسد انسانها معمولا با گذشت چند ساعت پس از مرگ خشک ميشود.
اومليلو شک کرد که دليل بيماري کشندة برادرش چيزي جز جادو نميتواند باشد، و تصميم گرفت تا ريشههاي آن جادوگر بدشگون را پيدا کند. حدس او درست بود، چرا که يک روز بعد از مراسم تدفين بر سر قبر برادرش برگشت متوجه شد قبر باز شده است و از جسد خبري نيست.
اومليلو ديگر مطمئن شد که جادوگري بد طينت برادرش را جادو کرده است، و به همين دليل او بيمار شد و مرد. جادوگر اين کار را کرده بود تا جسد او را بدزدد و او را به يک بردة زامبي تبديل کند.
اومليلو براي نجات برادر خود چه ميتوانست بکند؟ او تصميم گرفت که اول به جستجوي او سر به دشت و صحرا بگذارد. پس از چندين روز که از سفرش گذشته بود حرفهاي درگوشي مردم را شنيد. آنها در بارة مردي توانمند و خطرناک که شايع شده بود در تپهها مزرعهيي بزرگ دارد، حرف ميزدند.
امليلو که به شک افتاده بود قصد کرد که ته و توي قضيه را دربياورد. در هواي گرگ و ميش غروب به تپهها رسيد و آنجا با منظره شگفتي روبرو شد: يک لشکر خاموش از کارگران در آن مزرعه مشغول به کار بودند. تمام شب زمين بيل ميزدند و ذرت ميکاشتند و ناهمواريها را صاف ميکردند.
اما آيا زنده بودند؟ آيا قلبشان ميتپيد؟ آيا خون در رگهاشان جريان داشت يا تنها شبحي پريدهرنگ از انسان بودند؟
ناگهان اومليلو برادر خود را در ميان آنها ديد. پوستش در تاريکي خاکستري مي نمود، و چهره اش غمناک بود چرا که زامبيها خانوادة خود را به خاطر ميآورند.
امليلو برادرش را صدا کرد، اما او نميتوانست پاسخ دهد. از دهانش تنها حباب بيرون ميزد، چرا که زبانش را بريده بودند.او با تمام وجود تحت سلطة جادوگر قرار گرفته بود.
امليلو برادرش را در آغوش گرفت (چقدر سبک شده بود!) و به دنبال مأمني دويد. در خانه املانگو دوباره مرد. اين بار به مرگي راستين. اين بار اندامش خشک شد.
۱- زامبي ( Zombie ) = به عقيده سياهپوستان روحي است که در بدن مرده حلول ميکند و او را به حرکت وا ميدارد.
