شنبه، ۸ بهمن، ۱۳۸۴ صفحه ۶ ضمیمه فرهنگی و ادبی ندا شماره 6

بر استوای عشق


(به آنان که می‌خواهند بروند)
جمشید پیمان

آفتاب تا پیشانیت بیش از یک وجب فاصله ندارد
قمقمه‌ات از صدای زلال آب تهی مانده
تاول لبهایت را خنکای قطره‌يی نمی‌ترکاند
ازدستهایت سایه‌بانی می سازی
آفتاب اما سایه ات را می بلعد.
گام‌زدن در روی خط استوا نه آسانست
و نه دلچسب
آن‌جا نمی‌توانی چپ و راستت را ببندی
نمی‌توانی بر سبزی رگباری بخندی
نمی‌توانی آن‌جا تنت را از پیراهنت برهانی
نمی‌توانی در زیر پیراهنت پنهان بمانی.
آن‌جا که تو گام می‌زنی ، نامش خط استواست
آن‌جا آفتاب متشخص و فاخر ، می‌خواندت،
و تو، نمی‌گزینی، یا می‌گزینی‌.
انتخابی بس دشوار در برابرت داری
میان کفش و قلبت نمی‌دانی کدام برایت مهمترند
پاهایت نمی روند، تو می روی
کفشهایت از قلبت متورم‌ترند.
آن‌جا نمی‌توانی بایستی
نمی‌توانی بنشینی
می‌کوشی به رفتن ادامه دهی
نفست نمی‌گذارد
می‌خواهی نفسی تازه کنی
قدمت نمی‌گذارد.
در روی خط استوا نمی‌شود خوابید
نمی‌شود بیدار ماند
نه می شود تقلايی کرد، نه می‌توان بیکار ماند
در روی خط استوا به پیراهن نیازی نیست،
اگر بتوانی تن را رها کنی.
آن‌جا آبی نیست که بنوشی
آنجا نخست باید تشنه شوی
سپس باید تشنه شوی
و همواره باید تشنه شوی
تشنه شوی، نه این‌که تشنه بمانی.
بر روی خط استوا بسیاری مي آیند
بسیاری می‌روند
فقط اندکی ادامه می‌دهند.
خط استوا، خط ماژینو نیست
خط مارلو هم نیست
نسخ و نستعلیق هم نیست
بر روی خط استوا اصلا خطی نیست
آن‌جا تويی که خط را می سازی، می آفرینی.
رفتن بر روی خط استوا کار بازی نیست
آن‌جا فقط سربازیست
آن‌جا بسیارند کسانی که سر می‌بازند
بسیار هم هستند که می افتند در دایرة بازي.
بر روی خط استوا بودند بسیاری که بسیار رفتند
اما تا آخر نرفتند
باز هم هستند بسیاری که می‌روند
اما تا آخر نمی‌روند.
از گذشته‌های بسیار دور هم ، چنین بوده است
اول آسان‌آسان، می‌نشیند میان پرنیان چشمانت
احساسی خنک سینه ات را می بلعد
تیرة پشتت می‌لرزد
دلت پرو خالی می شود
پوستت، بفهمی نفهمی ، حالی به حالی می شود
آن آسانی سبکبار ، نرم و آهسته می‌كشاندت
می‌کشاندت، تا روی خط استوا جا بیفتی
تا ببینی بشنوی، ببويی و بچشی زمختیش را،
سختی اش را که در آن آسانی گام نخستین،
ندیدی، نشنیدی ، نچشیدی.
آن‌جا ساقی نیست، سبو نیست، ساغر نیست
آن‌جا بامداد نیست، غروب نیست، سحر نیست
در روی خط استوا بسیار خبر هست و ...خبر نیست.
آن‌جا کسی نمی‌گوید کجا بمان، کجا برو
آن‌جا پرسش بسیارست وگفتن اندک
آن‌جا هم‌چنین خواهش بسیار است و خواستن اندک
آن‌جا ، گام نخست را تو برمی داری
نه بر روی زمین، در گرداب دلت، ژرفای خواستنت
ازآن پس،
اگراهل باشی ، رونده باشی
راه، خودش ترا می برد.
بر روی خط استوا، آفتاب نیست، خونست
مرد راهی؟ گر مرد راهی ...