نامم چه بود؟ اين‌جا كجاست؟

محمد مختاري

دستي به نيمه تن خود مي‌كشم
چشمهايم را مي مالم
اندامم را به دشواري به ياد مي‌آورم
خنجي درون حنجره ام لرزشي خفيف به لبهايم مي‌دهد
نامم چه بود؟
اين جا كجاست؟
دستي به دور گردن خود مي‌لغزانم
سيب گلويم را چيزي انگار مي‌خواسته است له كند
له كرده است؟
در كپة ذغاله به دنبال تكه‌يي آينه مي‌گردم
چشمم به روي ديواري زنگار بسته مي‌ماند
خطي سياه و محو نگاهم را مي‌خواند:
«آغاز كوچه‌هاي تنها
و مدخل خيابانهاي دشوار
تف كرده است دنيا در اين گوشة خراب
و شيب فاضلابهاي هستي انگار اين جا
پايان گرفته است»
باد عبور سالهايي كه از اين جا گذشته است اندامم را مي‌برد
و سايه‌يي كرخت و شرجي درست روي سرم افتاده است.
سنگيني پياده رو از رفتن بازم مي‌دارد
مي‌ايستم كنار ساختماني كه ناتمام ويران شده است
خاكستر از ستونهاي سيماني
افشانده مي‌شود بر اشياء كپك زده
از زير سقف سوراخي گاهي سايه‌يي بيرون مي‌خزد
خم مي‌شود به سوي گودالي
كه در كف‌اش وول مي‌خورند سايه‌هاي نمور گوش ماهيها
دستي به سوي ساية ديگر دراز مي‌شود
و محو مي‌گردد
در ساية بلند جرثقيلي زنگ زده
و حلقة طنابي درست روي سرم ايستاده است
در انقباض ناگهاني
دردي كشيده مي‌گذرد از تشنج خون
انگار چشمهايم
آن جا به‌روي سيمهاي خاردار پرتاب شده است.
نيمي از اين تن
اكنون آشناست.
نيم ديگر
آن سايه شكسته است كه دوران انحلالش
پايان گرفته است.