
كاظم مصطفوي
نامش رام بود، اما يك لحظه هم آرام نبود. حتي در لحظاتي كه با آرامش در نياش ميدميد. وجداني ناآرام بود. با دميدن هرنفس در ني سحرانگيزش نوايي جاودانه برميآمد. و آدمي ياد پرندهيي مي افتاد بالگشاده در صبحگاهي سرد و آسماني زلال. پرندهيي كه وقتي در ابرهاي سفيد گم ميشود آسمان را پر از پژواك بال بال خود ميكند. استادي او را با شاخص «نجابت» توصيف كرده است. ميتوان افزود كه عماد نجابتش را مينواخت. در ني و فلوتش نجابت مي دميد و آدمي با هر نوايش نجيب ميشد و اميدوار. نواي فلوتش انسان را بهبقاي اصالتها در جهاني نانجيب اميدوار ميكرد. و هنگامي كه اين ويژگي در خلاقيت او ضرب ميشد هنرمندي را در قلة بارآوري مييافتي. كار عماد، در طول زندگي هنريش خلاقيت بود. او هيچگاه. نه تنها، از روي دست ديگران كه حتي از نغمههاي خود نيز رونويسي نكرد. بيگانه با تكرار، هرآهنگش ملودي جديدي بود از زندگي. انگاري كه تكرار را نميشناسد و رمز بقايش را در خلق و كشف يافته است. هر اثرش مهر عماد را داشت بيآنكه در گوشههاي پنهان و آشكار نواهايش مردي خسته و تهيدست را ببيني كه از قبل گذشته ميخورد و راهي به آينده ندارد. و اگر همين نكته را معيار بگيريم بيگمان بايسته است كه نامش را در رديف هنرمندان اصيل، با نام و بينام، قرار دهيم. كه البته او از نوع سرشناس و صاحب سبك و هويتدارش بود. هويتي كه هرگز نخواست بفروشدش و در عمل هم بدان وفادار ماند. چه آنگاه كه ابتذال موسيقي شاهانه گرد و خاك ميكرد و چه آنگاه كه در زندان شيخ افتاد و چه زماني كه دوران تلخ تبعيد را سپري كرد. همة اينها براي او آزمايش عزت نفس بود. من هرگاه كه ياد عماد مي افتم بي اختيار مقالة «شورا، نويد دهندة آينديي تابناك» در خاطرم زنده ميشود. در نوشتهيي كوتاه عماد همة حرفهايش را زدهاست. گويي كه خلاصهيي از زندگي خود او است. با همان صميميت و يكرنگي. اما چيزي كه علاوه بر همة اينها در عماد ديده ميشد هوشياري سياسي او بود. البته او اصلاً تعمدي نداشت اين هوشياري را به رخ بكشد ولي هركس كه با او حضوري داشت ميفهميد كه با يك انسان بسيار پختة سياسي مواجه است. از آن گونه «سياسيوني» كه مهمترين ويژگيشان اين است كه نه با يك غوره سرديشان ميشود و نه با يك مويز گرميشان.
در مصداق اين حرف دريغم ميآيد كه قسمتي از اين مقاله را نقل نكنم. آن جا كه نوشته است: بهخاطر دارم يكي دو هفته پيش از پيروزي انقلاب57، خميني پس از سالها دوري با هواپيما عازم ايران بود. خبرنگاري از او پرسيد كه در آن لحظه چه احساسي دارد. او در جوابش گفت: «هيچ». من از همان لحظه فهميدم كه وطن من درگير مشتي عمامهبهسر شده كه ساليان دراز براي دستيافتن بهچنين فرصتي خوابهاي طلايي ميديدهاند. از اينرو، بايد بدون هيچ درنگي دست بهكار شد و تا آخرين لحظه حيات براي ريشهكنكردن اين زالوهاي تشنه بهخون از هيچ مبارزهيي رويگردان نبود. ابتدا، دست به تهيه و تكثير نوارهايي زدم به نام «شبانه» يا «شبزندهداران» كه محتوايي جز وطنخواهي و مردمسالاري نداشت و ترانههايي بهنام «هموطن، ايرانـايران» كه با سخناني نيشدار به آخوندها همراه بود و خوشايند ذائقهٌ عوامل حكومت نبود. لذا درسال1360 دستگير و روانة زندانم كردم كه روزنامة مردم ارگان رسمي حزب توده، كه در آن زمان در نماز جمعه هم پخش ميشد اولين روزنامهيي بود كه نوشت «عماد رام»، «جُرثومة فساد دستگير و زنداني شد». بعد از دو ماه اسارت با پادرمياني دوستي بهنام كاشاني، ـكه خود را بهظاهر طرفدار رژيم نشان داده بودـ با ضبط آهنگهاي مبتذل بر روي كلية نوارهاي وطني من، و تحمل هشتاد ضربه شلاق، از زندان آزاد شدم. پس از آزادي از زندان به اين فكر افتادم كه در برابر چنين حكومتي نبايد لب فروبست و آرام نشست، لذا به تهيه و پخش نوارهايي دست زدم بهنامهاي حافظ،همتاي آفتاب (دربارة مولوي) و قصههاي كودكان. تمام سعيام بر آن بود كه ضمن اشاعهٌ فرهنگ غني ايران، از اين راه رابطهام با خانوادهها قطع نگردد.
