خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي
از آن طرف وقتي وارسته گفته بود فلاني فرار كرده ستاد فرماندهي دو هواپيماي «F14» را كه مأموريت گشت داشتند به سمت شمال ميفرستد. آنها با حداكثر سرعت به دنبال ما آمده بودند. مقداري كه رفتيم جلو، رادار تبريز ما را گرفت. دو سه بار صدا كرد و من يك بار جوابش را دادم. گفت خميني گفته به شما بگوييم قول ميدهم با شما كاري نداشته باشند. از لحاظ مادي و معنوي هم هرچه ميخواهيد در اختيارتان بگذارند. برگرديد! من هم گفتم چند تا پرسنل نيروي هوايي در هواپيما هستند و هواپيماربايي كردهاند و ما هم داريم از اين طرف ميرويم. مكالمات ادامه داشت و من مخصوصاً ادامه ميدادم تا وقتكشي شود.
رادار مرتب ميگفت رجايي كه در آنموقع نخستوزير و فكوري فرمانده نيروي هوايي بود در پست فرماندهي هستند و از طرف ولايتفقيه به شما تأمين ميدهند. ايرج براي وقتكشي گفت رجايي خودش بايد تأمين دهد. رادار جواب داد خودش تأمين ميدهد. یکی از بچهها گفت من قانع شدهام بگذاريد رفيقم را هم قانع كنم.
از اين طرف صداي «F14» بلند شد. هواپيماي «F14» كه صداي ما را گرفت گفت برگرد نرو! گفتم من نميروم هواپيماربايي شده. گفت برگرد استادم بودهاي! چي بودهاي! چي بودهاي! ميزنمت نرو! گفتم چي را ميزني؟ هواپيماربايي شده، يك مقدار بيا جلوتر خودت را نشان بده تا هواپيمارباها تو را ببينند و بترسند. با او كه يكي از شاگردانم بود مخصوصاً اينطور صحبت كردم تا ببينم موقعيتش كجاست؟ گفتم بيا! چراغهاي هواپيما را خاموش كردم و به بچهها گفتم بروند از محفظة سوخت رساني زير هواپيما، بيرون را ببينند كه آيا هواپيمايي ديدهميشود يا نه؟ كه ديده نميشد. خوبياش بهاين بود كه رژيميها نميدانستند آقاي رجوي و بنيصدر هم داخل هواپيما هستند. از اين طرف خلبان «F14» تكرار ميكرد برگرد ميزنم! برگرد ميزنم! بلندگوي داخل كابين روشن بود. در نتيجه صدايش را ديگران هم ميشنيدند. به دفعالوقت ادامه دادم تا رسيديم نزديك پايگاه تبريز. اين پايگاه موشكهايهاگ داشت. به لحاظ هواپيما، هواپيمايش «F5» بود كه قدرت رهگيري شب نداشتند ولي موشكهاي هاگ داشت كه زمين به هوا بود. براي اينكه از برد موشكهاي هاگ دور بشوم نزديك اين پايگاه گردش بهراست كردم و رفتم سمت مرز شوروي. نزديك مرز دو هواپيماي شوروي بلند شدند و به موازات ما در مرز شوروي آمدند تا اگر خواستيم وارد خاك شوروي بشويم ما را بزنند. ما اين طرف مرز ميرفتيم و آنها آنطرف. حواسمان بود. تبريز را به صورت يك نيمدايره دور زديم تا هم از برد موشكها درامان باشيم هم وارد شوروي نشويم. وارد خاك تركيه شديم. در تمام اين مدت خلبان تعقيبكننده همچنان تهديد ميكرد كه ما را خواهد زد. من ميگفتم بابا بياجلو اينها ببينند ميگفت ميآيم. منظور اصلي من اين بود كه وقت بگذرانم. آخرش هم گفت به رادار سوريه ميگويم شما را بزند.
در تركيه به تهران گفتم هواپيماي ما ربودهشده و ما وارد تركيه شدهايم. گزارش موقعيتم را هم به آنكارا دادم. پرسيد كجا ميروي؟ گفتم نميدانم هواپيمارباها مسير را نقطهبهنقطه به من ميگويند. اما نقطه بعديمان را دادم. هواپيماي «F14» رژيم وارد خاك تركيه شد و همچنان تهديد ميكرد. من به برج آنكارا گفتم همانطور كه ميدانيد هواپيماي ما ربودهشده يك هواپيماي شكاري ايران آمده دنبال ما و در خاك شما ميخواهد ما را بزند! شما به تهران بگوييد نيايد. آنكارا گفت نبايد بيايد و فلان و… بلافاصله به تهران گفت و چند دقيقه بعد صداي «F14» قطع شد و ما فهميديم برگشتهاست. در تركيه ما داشتيم پرواز ميكرديم و نقطه به نقطه گزارش ميداديم. تا اينكه رادار سوريه ما را صدا كرد. روي دستگاه «UHF» به من ميگفت موقعيتت كجاست و سمتت كجاست؟ «UHF-DF» دستگاهي است كه وقتي صحبت ميكني نشان ميدهد كجا هستي. من بار اول را جواب دادم و گفتم هواپيما ربوده شده و ديگر قطع كردم. شروع كرد ما را صدا كردن. حسين اسكندريان گفت جواب نميدهي؟ گفتم نه، دارد با «UHF-DF» ما را صدا ميكند كه ما را پيدا كند و شكاري بفرستد سراغمان. به همين دليل اصلاً جوابشان را نداديم.
آنموقع مرز هوايي بين تركيه و يونان بسته بود. بايد ميرفتيم قبرس و از آنجا به يونان ميرفتيم. نقطه به نقطه كه ميگفتم به جايي رسيديم كه به طرف گفتم نقطة بعدي ما آنكارا است. چون آنكارا نبايد ميرفتيم و قبلش بايد به سمت قبرس ميرفتيم. بنيصدر آمد داخل كابين. آقاي رجوي هم بيشتر مواقع داخل كابين بود. آنكارا به ما گفت هواپيماي شما ربوده شدهاست و ما اجازه نشستن به شما در آنكارا را نميدهيم. چراغهاي باند فرودگاه را خاموش ميكنيم كه شما نتوانيد در آنكارا بنشينيد. گفتم ببينم هواپيمارباها چه ميگويند؟. ولي فكر نميكنم آنكارا بنشينند. ما اصلاً آنكارا نميخواستيم بنشينيم. با همين محمل تركيه را ردكرديم و وارد يونان شديم. رفتيم به سمت آتن و با همان محمل نقطه به نقطه آمديم جلو تا رسيديم به پاريس.
در پاريس به برج اطلاع دادم كه هواپيماربايي شده و ميخواهيم اينجا بنشينيم. 7-8دقيقه روي شهر پاريس دورميزديم. ده دقيقه تا يك ربع گذشت. پرسيدم چه شد؟ گفت هنوز خبر ندادهاند. بنيصدر گوشي را گرفت و به فرانسه يك چيزهايي گفت و باز هم 10-15دقيقهیي گذشت و خبري نشد. آقاي رجوي گفت چه شده؟ گفتم به ما جواب نميدهند. گفت چكار ميكني؟ گفتم حلش ميكنم. به برج پاريس گفتم ما بنزينمان تمام شده اگر جواب ندهي همينجا روي شهر پاريس سقوط ميكنيم. سه دقيقه بعد گفت فوري برويد فرودگاه «اوري» بنشينيد. «اوري» فرودگاه كوچكي است در نزديكي پاريس. به آقاي رجوي نتيجه را گفتم. گفت همين؟ تمام شد؟ گفتم خيالتان راحت باشد. ما اين قدر بنزين داريم كهاگر اينجا هم نميگذاشت بنشينيم، ميرفتيم مادريد. اگر مادريد هم اجازه نميداد ميتوانستيم برويم لندن. چون براي ايمني شما اين قدر بنزين در هواپيما داشتيم. هيچ خطري نبود. بههرحال با رادار هدايتمان كرد به فرودگاه اوري نشستيم.
خانة بنيصدر پر از خبرنگار بود. ما هم رفتيم داخل. دكتر صالح رجوي هم آنجا بود. سوار ماشين شديم و رفتيم اورسوراواز منزل دكتر رجوي. بهاين ترتيب پرواز پروازهاي من با موفقيت بهپايان رسيد. پروازي که از ساعت 7شب شروع شد و تا صبح فرداي آن شب پرحادثه يعني 7مرداد1360 ادامه يافت.
وقتي وارد «اور» شدم نفسي بهراحتي كشيدم. از ابتداي طرح تا آنلحظه مسئوليتي سنگين را روي شانههايم احساس ميكردم. اين كار را وظيفة وجداني خودم ميدانستم كه بايد انجام شود در تمام مدت شناسايي، و خود پرواز، هيچ ترسي نداشتم. ته دل تقريباً مطمئن بودم كه اين كار با موفقيت انجام ميشود. چيزي كه دلم را ميلرزاند سنگيني مسئوليتم بود.
بعد از روشن شدن اينكه در هواپيما چه كساني بودهاند عكسالعملهاي ديوانهوار رژيم شروع شد.
خميني فتوا داد من مهدورالدم، مفسد فيالارض و واجبالقتل هستم. هركدام از سران رژيم هم چيزي گفتند. بعدها خلبانها به من خبر دادند كه هركدامشان با آخوند ريشهري برخورد داشتهاند چيزي در بارة من گفتهاست. مثلاً به يكي گفته بود معزي چك بيمحل داشته كهاين كار را كردهاست. در يك مصاحبه هم گفته بود معزي يك كارهايي كرده كه ما خجالت ميكشيم بگوييم چه كار كرده! تا آنجا كه من ميدانم آخوندها مطلقاً با مقولهیي بهنام «شرم» و «حيا» بيگانه هستند. حالا چه مطلبي بود كه آنها خجالت ميكشيدند؟ نميدانم. از همه خندهآورتر حرفهاي آيتالله خلخالي بود كه در مجلس گفته بود بايد بررسي كنيم ببينيم درِ باند را كي براي اينها باز كردهاست؟ مقصر اصلي كسي است كه در را باز كرده. حرف مسخرهیي كه نشان ميداد طرف اصلاً نميداند باند فرودگاه در ندارد.
اما تنها آخوندها نبودند كه خواستار قتل من شدند. آنها وكيل مدافعان ديگري هم داشتند. روزنامههاي حزب توده خواستار اعدام من به جرم خيانت به جمهوري اسلامي شدند!
در تهران هم به خانة پدرم ريخته بودند تا شايد ردي و مدركي از من به دست بياورند. اما با پدرم كه بسيار مسن بود كاري نداشتند.
سه چهار ماه بعد 12نفر از پرسنل نيروي هوايي را دستگير كردند. بهآنها اتهاماتي زدند كه گويا در جريان پرواز ما بودهاند. در حالي كه هيچ يك از آنها كوچكترين اطلاعي نداشت. تا آنجا كه من خبر دارم از پرسنل نيروي هوايي فقط مجاهد قهرمان رضا بزرگانفرد در جريان بود كهاو هم از همان فرداي 30خرداد به صورت مخفي زندگي ميكرد و بعدها در نبرد با آخوندها بهشهادت رسيد. اما آخوندهاي كينهكش و شقي تعدادي از همافران از جمله عليرضا مسعودي را تيرباران كردند.
پایان
