شنبه، ۲۶ فروردين، ۱۳۸۵ صفحه ۶ ضمیمه فرهنگی و ادبی ندا شماره 18

مبـارزات نـوروزی آقـای سیـاسـی‌نـژاد

حسین پویا

هشتم فروردین 85
آمدن عید نوروز بهانه خوبی است که آدم خبری از دوستان قدیمی بگیرد. ضمناً یک روز تعطیل، فرصتی هست که آدم با خیال راحت بنشیند و با همرزمان و همسنگران برای آینده کشور تصمیم بگیرد. بسیاری از دوستان و آشنایان و به‌خصوص هواداران گروه ما هم فرصت می‌کنند که در این روز، تلفنی، عید را به ما رهبران گروه تبریک بگویند. ما که نمی‌توانیم آدرسمان را برای همه علنی کنیم. دور از احتیاط است. البته گاهی هم یک کسی شماره آدم را اشتباهی می‌گیرد و فرصتی است که آدم تنهایی یا با دوستان سربه‌سر تلفن‌کننده بگذارد و ملات خندیدن سرتاسر تعطیلات تهیه‌شود. نه که بنده اصولاً دوست داشته باشم که مردم را دست بیندازم اما خوب پیش می‌آید دیگر. ما سیاسیون به‌علت پیچیدگیهای خاص خودمان مجبوریم از برخی فرصتها استفاده کنیم و گاهی که حالمان خوش و کیفمان کوک است بعضیها را دست‌بیندازیم.
ببخشید که قدری بیراهه رفتم. می‌خواستم داستانی که روز عید اتفاق افتاد و باعث سرگرمی بنده و یکی از همسنگران گروهی شد را برایتان بگویم. مختصر این‌که بعداز ظهر روز عید در محضر این همرزم گرانسنگ، بعد از خوردن یک نهار مفصل و دسر و قهوه و غیره، روی مبل لم‌داده و هرکدام سیگار برگی گیرانده و دودکش وار دود به هوا می‌دادیم و دربارة سیاست و آیندة کشور و تصمیمات مهم سیاسی که باید می‌گرفتیم، مشغول صحبت بودیم که تلفن زنگ زد. گمان دارم که قبل از ادامه داستان لازم است که برخی از موضوعاتی که در باره‌شان صحبت شد را خدمتتان بگویم زیراکه به‌هرحال غرض از این نوشته‌ها دادن گزارشی از برخی کارهای مبارزاتیمان به‌محضر شما عزیزان است. نه که بخواهم منتی گذاشته باشم اما خوب این چیزها را برای ثبت در تاریخ باید گفت. فرزندان و نسلهای آینده ایران باید در جریان باشند که «ما برای آنکه ایران کشور شیران شود» چه خون دلهایی خورده‌ایم.
عارضم به حضورتان که بحث اصلی بر سر این بود که اعضای گروه ما کدامیک از دو پرواز آزادی که برای آزاد کردن ایران از دست حجج اسلام و برادران پاسدار به‌زودی راهی ایران خواهند شد را باید انتخاب کند. پرواز اول توسط مبارز بزرگ هخا رهبری می‌شود که البته باتوجه به این‌که ایشان یکبار زیرش زده‌اند و پرواز را منتفی کرده‌اند می‌بایستی با قدری احتیاط با آن برخوردشود و از پرداخت پول بلیت هواپیما قبل از پرواز خودداری شود. پرواز دوم اما مربوط است به یک «سازمان سلطنت‌طلبان بی‌شاه» که هنوز تاریخش را نداده‌اند اما خوب این‌طور که از برنامة تلویزیونی‌شان فهمیده می‌شود خیلی جدی هستند و می‌خواهند یک پرواز میلیونی (منظور تعداد نفرات است و نه مخارج پرواز) راه‌انداخته و با صدها هواپیمای مسافربری (البته پر از مسافر و نه خالی) در یک روز و یک ساعت به ایران رفته و در فرودگاه مهرآباد نشسته و ایران را آزاد کنند. حسن کارشان هم در این است که شاهزاده را همراهشان نمی‌برند. چون طرف واقعاً بچه‌ننه است و بعد از بیست سال هنوز حاضرنشده که دستور قیام عمومی بدهد و مردم همین‌طور بلاتکلیف مانده‌اند که قیام بکنند یا نکنند. حسن دیگر کارشان روراستی با مردم است. دمشان گرم که کلی اطلاعات در مورد تاکتیک و استراتژی‌شان برای سرنگونی در اختیار عامه گذاشته‌اند. توجه بفرمایید که برخی از این احزاب به‌اصطلاح چپ و کارگری که قربانشان بروم ماشاالله دائم دم از سرنگونی رژیم می‌زنند. بدون وقفه مدعی می‌شوند که نزدیک به هشتاد نود درصد مردم در داخل و خارج ایران و حتی صددرصد کارگران ایران و آمریکا و اروپا و استرالیا طرفدار و منتظرشان هستند. آن‌وقت حتی یک کلمه نمی‌گویند که تاکتیک و استراتژی‌شان برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و به‌دست گرفتن قدرت چیست. شاید هم آنها از ما زرنگتر باشند و برنامه‌شان این است که باهمین پروازهای آزادی راه‌فتاده توسط این «سازمان سلطنت طلب بدون شاه»، عازم ایران خواهند شد و در فرودگاه مهرآباد با یک کلکی زودتر از بقیه از هواپیماها پیاده‌شده و قبل از بقیه، ایران را آزاد خواهندکرد و دست ماها را در پوست گردو خواهند گذاشت. ببخشید که حرف توی حرف آمد. داشتم قضیه تلفن عوضی را عرض می‌کردم. باز هم ببخشید، تا یادم نرفته یک گزارش دیگر هم در مورد گروهمان و برنامة آینده‌مان به‌خصوص بعد از سرنگون شدن رژیم حجت‌الاسلامها باید خدمتتان بدهم. عارضم به‌حضور سروران خودم که ما قصد داریم که اگر بشود با پرداخت یک کمک مالی چشمگیر به رهبر این سازمان اسم خود اینجانب را به‌عنوان یکی از داوطلبان شاه‌شدن جابزنیم. البته رئیس این گروه که خودش هم کاندید شاه‌شدن است درخواست ما را نپذیرفته و گفته است که برسر پست شاه معامله نمی‌کند اما حاضر است پست نخست و زیری و یا وزارت هر وزارتخانه ای را که بخواهیم با ما معامله کند. ماهم گفته ایم که در موردش فکر خواهیم کرد. خوب گزارش تا همین‌جا کافی است و برویم به سراغ تلفن عوضی. داشتم می‌گفتم که بعداز ظهر روز عید در محضر یکی از همرزمان گرانسنگ، بعد از خوردن یک نهار مفصل و دسر و قهوه و غیره، روی مبل لم داده و هرکدام سیگار برگی گیرانده و دودکش‌وار دود به هوا می‌دادیم و در بارة سیاست و آیندة کشور و تصمیمات مهم سیاسی که باید می‌گرفتیم مشغول صحبت بودیم که تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم طرف با لحنی بسیار دوستانه، درست مثل دوستی بسیار نزدیک که سی چهل سال است که آدم را می‌شناسد سلام و علیکی کرد و عید را تبریک گفت. من هم بدون این‌که طرف را شناخته باشم یا اصلاً صدایش برایم آشنا باشد، به‌خاطر رعایت ادب، متقابلاً عید را تبریک گفتم. طرف بدون‌این‌که به‌من فرصت حال و احوال بیشتری بدهد و یا به خودش فرصت کافی بدهد که بفهمد که من واقعاً همان کسی هستم که او می‌خواهد، نه گذاشت و نه برداشت و گفت « آقای محترم ممکن است بفرمایید چرا جنابعالی و دوستاتون قبول ندارید که داشتن امکانات اتمی حق مردم ماست و انرژی هسته‌یی یک مسأله ملیه…» من که مطمئن شده بودم که طرف من را با کس دیگری عوضی گرفته، تصمیم گرفتم که روز عیدی طرف را کمی دست انداخته و سوژه‌یی برای خندیدن با همسنگران جور کنم. بالاخره ما که بیخودی سیاستمدار نشده‌ایم. ضمناً برای این‌که همسنگر حاضر در منزل هم در این حال‌کردن شریک باشد دکمه تلفن را زدم تا صدا از بلندگو پخش بشود. طرف داشت هم‌چنان صحبت می‌کرد. «آقا مردم دارن واسة انرژی هسته‌یی تظاهرات می‌کنن. شده عین قضیة ملی‌شدن نفت. اونوقت این دوستای سرکار میرن اطلاعات مملکتی رو می‌دهند به آمریکاییهای جنایتکار. اگه این جاسوسی نیست پس چیه؟». همسنگر گرامی با دست محکم جلوی دهانش را گرفته‌بود که صدای خنده‌اش درنیاید و طرف متوجه موضوع نشود. من هم تصمیم گرفتم که کمی نقش بازی‌کنم. بنابراین با لحنی عصبانی گفتم: من منظور شما را نمی‌فهمم. من از هرکس که صلاح بدانم حمایت می‌کنم و به کسی هم مربوط نیست.
طرف انگار منتظر این حرفها نبود چون جاخورد. با لحن آرامی گفت «البته هرکس حق دارد عقیده خودش را داشته باشد. اما من می‌خواستم بگویم که خوب آدمی مثل شما چه ضرورتی دارد که این‌قدر علیه جمهوری اسلامی فعالیت بکند. به‌هرحال حالا دیگر همه می‌دانند که مجاهدین به‌جایی نخواهند رسید. شما هم با حمایت از اونا وقت ذیقیمتتان را تلف می‌کنید.» گفتم: مثلا می‌فرمایید چکار کنیم؟ گفت «هیچی آقا زندگیتان را بکنید. خود من سالها علیه اینها مبارزه‌کردم. اما دیدم فایده‌یی ندارد گذاشتم کنار. بیزنسم را می‌کنم و گاهی هم به ایران می‌روم و برمی‌گردم. شما هم می‌توانید بیزنس راه بیندازید. دوستان سفارت هم کمکتان می‌کنند که بیزنستان زودتر راه بیفتد. چرا این‌قدر با رژیم مخالفت می‌کنید.» گفتم: این چه حرفیه می‌زنید دوست عزیز. بنده اصلاً با رژیم مخالف نیستم. من خودم هم رژیم لاغری دارم. هم رژیم قند دارم و هم رژیم کلسترول. کی گفته من با رژیم مخالفم. من قصد داشتم که به این حرفها ادامه بدهم اما در این وقت دوست همسنگر دیگر طاقت نیاورد و پقی زد زیر خنده. حالا نخند کی بخند. طرف گویا از صدای خنده و جوابی که من دادم متوجه قضایاشد چون با لحن عصبانی گفت: «ای برپدر هرچی مردم‌آزاره لعنت» و گوشی را محکم به‌زمین کوبید. جایتان خالی آن‌روز تا شب آی خندیدیم. آی خندیدیم. ضمناً دوست همسنگر پیشنهاد کرد که بد نیست با سفارت یک تماسی در رابطه با بیزنس بگیریم. به‌هرحال بیزنس را نباید با سیاست قاطی کرد. کار و بیزنس سر جای خودش. مبارزه هم سرجای خودش. موفق باشید.