شنبه، ۲۶ فروردين، ۱۳۸۵ صفحه ۵ ضمیمه فرهنگی و ادبی ندا شماره 18

شاهنامه فردوسي

عبدالعلي معصومي

در سال346 هـ كه شاهنامة ابومنصوري نوشته شد، فردوسي شانزده‌ـ‌هفده ساله بود و هنوز به سرودن داستانهاي رزمي نپرداخته بود. از اين سال تا 369 يا 370، كه با دسترسي يافتن به شاهنامة ابومنصوري به‌جدّ به سرودن داستانهاي كهن تاريخ ايران پرداخت، جز داستان بيژن و منيژه و يكي دو داستان ديگر طبع‌آزمايي بيشتري در اين زمينه نداشت.
از سال370هـ كه فردوسي وقت خود را يكسره در كار نظم شاهنامه نهاد، سلطان محمود غزنوي بيش از ده سال نداشت و سه سال پيش از اين تاريخ، پدرش، سبكتكين ـ‌كه غلام و داماد الپتكين، حاكم غزنين، بودـ پس از مرگ او، حكومت اين شهر را به‌دست گرفت و سلسلة غزنوي را پايه‌نهاد. در اين‌صورت گفتة كساني كه مي‌گويند فردوسي به فرمان سلطان محمود غزنوي كار نظم شاهنامه را آغاز كرد، بي‌پايه مي‌نمايد. ارادة او و تشويق يكي از دوستان همدل و همراه، او را به اين كار بزرگ برانگيخت:

زمانه سرايي پر از جنگ بود
به جويندگان بر، جهان تنگ بود
به شهرم يكي مهربان دوست بود
تو گفتي كه با من به يك پوست بود
مرا گفت خوب آمد اين راي تو
به نيكي گرايد همي پاي تو

نوشته من اين نامة پهلوي
به پيش تو آرم مگر نَغنوي
گشاده زبان و جوانيت هست
سخن گفتنِ پهلوانيت هست
شو اين نامة خسروي بازگوي
بدين جوي نزد مِهان آبروي

فردوسي در سالهاي آغازين سرودن شاهنامه در روستاي باژ «شوكتي تمام داشت، چنان كه به دخل آن ضياع از اَمثال خود بي‌نياز بود» (چهارمقالة عروضي، به تصحيح دكتر محمد معين، ص75). در آن سالها، اميرمنصور بن‌محمد توسي، فرزند ابومنصور محمدبن‌عبدالرزاق، حاكم توس، هم از فردوسي پشتيباني مي‌كرد. شاعر در پناه اين پشتيباني چند سالي توانست بي‌دغدغة معاش، وقت خود را به تمامي در كار سرودن شاهنامه بگذارد. اما از بخت بد، اميرمنصور در كشاكش دروني اميران ساماني در سال377 دستگير و به بخارا برده‌شد. در آن شهر او را بر گاو نشاندند و گرد شهر گرداندند و سپس به زندان افكندند و ديگر خبري از او باز نيامد. گويا در زندان جان سپرد. فردوسي در سوگ او چنين سرود:

بدين نامه چون دست كردم دراز
يكي مهتري بود گردنفراز
چنان نامور گم شد از انجمن
چو از باد سرو سهي در چمن
نه زو زنده بينم نه مرده نشان
به دست نهنگان مردم‌كشان

پس از ناپديدشدن اميرمنصور، تنگدستي به فردوسي روي‌آورد. امّا، او در زير‌بار خراج سنگين مأموران حكـومتي، بي‌حاصلي كشت، و مرگ يگانه پسرش، كه در 35سالگي او را تنها گذاشت، ازپاي نماند و در زير فشار دشواريهايي كه از هرسو بر او روي آورده بودند،‌ كار توانسوز و سترگِ سرودن شاهنامه را بر زمين ننهاد و سرانجام تدوينِ نخستين شاهنامه را در سال384 ، در 55سالگي، به‌پايان رساند:

سرآمد كنون قصة يزدگرد
به ماه سفندارمذ، روزِ اَرد
ز هجرت شده سيصد از روزگار
چو هشتاد و چار از برش برشمار

در اين سال محمود غزنوي سپهسالار خراسان بود و هنوز به فرمانروايي نرسيده بود. پنج سال پس از تدوين اول شاهنامه، در سال389، سلطان محمود غزنوي به حكومت رسيد و به سن 29سالگي در بلخ تاجگذاري كرد. فردوسي در اين زمان 58سال داشت. فردوسي در ابياتي كه در حدود سال 395 درستايش سلطان محمود به شاهنامه افزود، او را به فريدون، پادشاه كياني تشبيه مي‌كند:

بدان گه كه بُد سال پنجاه و هشت
جوان بودم و چون جواني گذشت
خروشي شنيدم زگيتي، بلند
كه انديشه شد پير و، من بيگزند
كه اي نامداران و گردنكشان
كه جُست از فريدونِ فرّخ نشان؟
فريدون بيداردل زنده شد
زمين و زمان پيش او بنده شد
بپيوستم اين نامه بر نام اوي
همه مهتري باد فرجام اوي

محمود غزنوي در آغاز كار، براي استواركردن پايه‌هاي حكومتش، به شيوة سامانيان، به زبان فارسي ارج نهاد و برگزاري جشنها و آيينهاي كهن ايراني را تشويق‌كرد و حتي آوازه‌انداخت كه از نژاد شاهان ساساني است، با اين‌كه پدرش، ‌سبكتكين، غلامي ترك از طايفة قرلُق بود و از نژاد شاهان ايراني بهره‌يي نداشت.

فضل بن احمد اسفرايني

فضل‌بن احمد، نخستين وزير محمود، كه پروردة سامانيان بود، «فردي ايراندوست و علاقمند به زبان فارسي… بود. اين بود كه دستور داد كلية امور ديواني را به فارسي برگردانند. اين وزير كه خود خراساني بود و در خراسان همه‌كارة دستگاه سپهسالار محمود بود و به زبان فارسي عشق مي‌ورزيد و در ترويج آن مي‌كوشيد، به يقين از وجود شاهنامه و فردوسي خبرداشت. اين بود كه وقتي از سال389هـ كه محمود از سپهسالاري خراسان به شاهي رسيد، فضل، فردوسي را تشويق كرد كه اثرش را به دربار عرضه‌كند تا در مقياس وسيعتري انتشاريابد.
تهيدستي و پيري و نيازمندي از سويي، و بالاگرفتن قدرت بلامنازِع محمود از سوي ديگر، فردوسي را به عاقبت انديشي واداشت؛ همان عاقبت انديشي‌يي كه همة شاعران و نويسندگان و صاحبان آثار علمي بزرگ داشته‌اند. آنان اگر كتابهايشان را به شاه وقت تقديم نمي‌كردند، با فقدان سرمايه و وسايل انتشار ممكن بود اثرشان هم با آنان بميرد، چنان‌كه در زمان ما نيز چاپ و انتشار آثار عظيمي چون لغتنامة دهخدا و دائره‌المعارفهاي مشابه در دنيا، از عهدة مؤلّفان آنها ساخته نيست و تنها توجّه دستگاههاي دولتي يا ملي مي‌تواند ضامن نشر آنها باشد. كتابي به عظمت شاهنامه را هيچ دستگاهي جز دستگاه شاهي قادر نبود، در نُسَخ متعدّد بنويساند و منتشر سازد» (يادنامة فردوسي، تهران، آبان1349، مقاله دكتر رجايي، ص27).
فردوسي در شرح پادشاهي كيخسرو در بارة فضل اسفرايني مي‌سرايد:

كجا فضل را مسند و مَرقد است
شستنگه فضلِ بِن احمد است
نبُد خُسروان را چنان كدخداي
بپرهيز و داد و به دين و به راي
ز دستورِ فرزانة دادگر
پراكنده رنج من آمد به بر

فردوسي در زمان وزارت فضل‌بن احمد، شاهنامه را يكبار ديگر تحرير كرد. در حدود سال395، به سن 66سالگي همة دارايي و جوانيش را در راه «زنده‌كردن افتخارات ايران» فدا‌كرده‌بود، پسر جوانش، تنها پشتيبان پدر پير، به سن 37سالگي درگذشت:

جوان را چو شد سال بر سي و هفت
نه بر آرزو يافت گيتي و رفت
مرا شصت و پنج و ورا سي و هفت
نپرسيد از اين پير و تنها برفت

فردوسي در همان سال395، كه به فكر افتاد شاهنامه را به‌نام سلطان محمود غزنوي كند، شعرهايي در وصف محمود بر آن افزود. امّا، فردوسي از سلطان محمود چون شاعران دربارش مانند عنصري، فرخي سيستاني و منوچهري دامغاني مدّاحي نمي‌كند و براي خوشايند او، زبان به هر ياوه‌يي نمي‌گشايد، بلكه به او اندرز مي‌دهد و از بيدادگري برحذرش مي‌دارد. مانند «گفتار اندر ستايش محمود» در آغاز پادشاهي اشكانيان: