وقـتی کـه رفـت

به خاطره جاودانه فروغ آزادی مجاهد شهيد منصور زاهدی (خليل)

علی اصغر بهروزيان
وقتی رفت فکر نمی‌کرد رفته باشد. احساس می‌کرد که هست. نمی‌خواست رفته باشد. همه‌اش فکر می‌کرد نرفته‌است. چيزی از او در آن مکان مانده بود. يا فکر می‌کرد که چيزی از او در آن‌جا مانده‌است. فکر می‌کرد که همه وجودش همان‌جا ساکن مانده‌است. ديده بود به بدرقه‌اش آمده‌اند. همه بودند. يکی می‌گريست. مادرش بود؟ شايد خواهرش؟… توی آن شلوغی نديد. فقط صدای هق‌هق گريه و ناله‌یی کشدار به گوشش خورد. يکی شوخی می‌کرد، متلک می‌گفت و می‌خنديد. يکی سفارش می‌کرد… پول… مدارک… حواست باشه. همه می‌بوسيدندش. دلش گرفته بود. بغضی سمج راه حرف زدن را در گلويش بسته‌بود. بسته‌ها در دستش سنگينی می‌کردند.

می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگويد که بر می‌گردد. می‌خواست بگويد که نمی‌رود. چشمانش به‌دنبال کسی که می‌گريست و ناله می‌کرد دو دو می‌زدند. اما او را نديد. کلافه شده‌بود. می‌خواست به صدا بگويد گريه نکن. بر می‌گردم. اصلاً نمی‌روم. شايد می‌خواست آن صدا نامش را فرياد کند. کاش به او می‌گفت نرو! دستی او را به جداره شيشه‌یی که تونل هواپيما وصل می‌شد راند. دوباره سر برگرداند. از ديدن چهرة پدر يکه‌خورد. ديد که بغض کرده‌است. مادر صورتش را با چادر خود پوشانده‌بود. دلش فرو ريخت. دلهره و اضطرابی ناآشنا به جانش ريخت. بی‌هوا احساس کرد که شايد ديگر آنها را نبيند. شايد هرگز برنگردد… شايد… سوزشی غريب چشمانش را آزار داد. از پس تاری چشمان ديد همه دست تکان می‌دهند. لبخندهای زورکی در چهره‌های غم‌گرفته به خنده‌اش انداخت.
يکی دستش را کشيد و او را به‌درون تونل کشاند. صدای گريه و ناله‌یی کشدار دلش را لرزاند. دوباره سر برگرداند تا صاحب صدا را ببيند. ديوار شيشه‌یی مات به او نگاه می‌کرد.
هواپيما از جا کنده شد. فکر کرد نرفته است، اما همه فکر کردند که رفته‌است. هر کس به‌دنبال کار خودش رفت. صدای هق‌هق گريه و ناله‌یی کشدار را در درون هواپيما هم می‌شنيد. از پشت پنجره هواپيما زمين را ديد که در سرابی هولناک بلعيده می‌شد. بالا رفت. بالا… بالا… بالا… زمين ديگر ديده‌نمی‌شد. انگار همه چيز در درون حفره‌یی تيره و بی‌انتها فرو رفته‌بود. چاهی سياه و بی‌پايان. …چشمانش سنگين شدند…

چشم که باز کرد خود را در دنيايی تازه ديد. فکر کرد رفته است ولی احساس می‌کرد که هست. نمی‌خواست رفته باشد. قيافه همه آنهايی که به بدرقه‌اش آمده‌بودند و همه آنهايی که نيامده‌بودند يکی‌يکی در برابرش پديدار می‌شدند. هق‌هق گريه و آن ناله کشدار هم. با حسرت نگاهشان می‌کرد. می‌خواست به آنها بگويد که نرفته‌است. می‌خواست همه حرفهايی را که در دل داشت به آنها بگويد. حرفهايی که در پس شرم و ترس در درونش مانده‌بودند. دلش می‌خواست به آنها بگويد که ديگر نمی‌توانسته در همان شهر کوچک بماند. بگويد که گمشده‌یی دارد که مجبور است پيدايش کند. بگويد روح عاصی‌اش را توان ماندن نمانده‌بود، بايد می‌رفت. هرچند که در همان رفتن هم مانده بود. نرفته بود. می‌خواست بگويد که همه لحظه‌هايش با ياد آنها می‌گذرند. از همه مهمتر می‌خواست بپرسد آن هق‌هق گريه و ناله کشدار از آن کيست. می‌خواست بگويد…

ارابة تيز پای زمان بی هيچ درنگ درگذر بود. و او نيز شتابان در پی آن ارابه می‌دويد. همه چيز برايش تازه بود. بی‌درنگ هم‌چون تشنه‌یی که در ميان صحرا به چشمه‌یی زلال رسيده باشد با اشتهايی سيری ناپذير همه‌جا سر می‌کشيد. می‌ديد و تجربه می‌کرد و می‌آموخت. گاه دلتنگ می‌شد و هجوم غمی دردآور او را درهم می‌پيچاند. آن‌گاه سری به خاطره‌هايش می‌زد. چهرة همه آنهايی را که به بدرقه‌اش آمده‌بودند و همة آنهايی که نيامده بودند در برابر چشمانش پديدار می‌شدند. يکی‌يکی با آنها رو بوسی می‌کرد. می‌گفت و می‌خنديد. برايشان از آن‌چه ديده‌بود می‌گفت.شادی کودکانه‌یی او را به‌وجد می‌آورد. اما در پس چهره‌ها صدای هق‌هق گريه و آن نالة کشدار و جانگداز به قلبش چنگ می‌انداخت. دلش می‌خواست بداند که آن صدا از آن که بوده است…
****
روزگار غريبی شده بود. روزهای ملتهب و پر حادثه يکی بدتر از ديگری می‌آمدند. گويی تمامی جهان را فتنه‌یی هولناک درهم پيچيده بود. عشق را در مسلخ نفرت سر می‌بريدند. خبرها دردآور و جانگداز شده‌بودند. روزهای پس از انقلابی شورانگيز که دلها را به‌هم پيوند داده‌بود تيره و تيره‌تر می‌شدند. دزدانی بيشرم و جانی سوار بر موج اميد و آرزوهای انسانهايی پاک نهاد بر خرمنهای نو رسته رهايی آتش انداخته‌بودند. يکی گفت بايد کاری کرد. از روزهای دور يادش مانده‌بود که دانشجو بودن يعنی آگاه‌بودن. يادش به روزی افتاد که با رحيم و صيهود و سيروس از ديوار دبيرستان به قصد فرار بالا کشيده‌بودند و در برابر چشمان دريده از شگفتی‌شان ماشينهای آتش‌نشانی با فشار آب عده‌یی را نشانه رفته بودند و آنها با فريادهای مرگ بر شاه با پاسبانها در جنگ و گريز بودند. بعد شنيده‌بود که بچه‌های دانشگاه در اعتراض به اعدام خرابکارها!!! قصد خرابکاری داشته اند.

بعد که دايی دانشجويش دستگير شد فهميده بود که خرابکار کيست. دايی‌اش بعد از آزادی از زندان همه‌چيز را برايش توضيح داده‌بود. گفته بود که انسان موجودی است که دربرابر وجدان و جامعه‌اش مسئول است. دايی حسن او را با کتاب آشنا کرده‌بود و او با همة بازيگوشیهايش عاشق کتاب خواندن شده بود.
کاوه که آمد مسير زندگی او هم تغيير کرد. از او خيلی چيزها آموخت. کاوه با لهجة شيرين اصفهانی با همة زندان و شکنجه‌هايی که از سر گذرانده بود بمب خنده بود. يک لحظه خنده از لبانش دور نمی‌شد. گاه در فکر فرو می‌رفت و چهرة خندانش از دردی که هيچ‌گاه از آن شکوه نکرد کبود می‌شد و درهم می‌پيچيد. دلش می‌خواست بداند کاوه از چه رنج می‌کشد. از طرفی شرم مانع پرسيدنش می‌شد. يک روز دل به دريا زد و از او پرسيد. کاوه نگاهش کرد. چندی هيچ نگفت. صورتش يک آن کبود شد و خيلی زود لبخندی زد و برايش داستان انقلاب را تعريف کرد. به او گفت که رنجش از آن است که روزهايی تيره را در آينده‌یی نه‌چندان دور می‌بيند. گفت اين روزها روزهای خوش ما هستند و آينده بسيار تيره‌تر از آن است که امروز. گفت روز نبرد نهايی نزديک می‌شود. از زندان گفت. از شکنجه از دربه‌دری و آوارگیهايی که تقدير برای نسل ما رقم زده‌است. سپيدة سحرگاهان از پس مردابی که ديوار به‌ديوار خانه اش بود، بيرون زد.

از خانه بيرون زد و کاوه را تنها گذاشت تا بخوابد. و خودش به‌راه افتاد. همين‌جور راه رفت و رفت. به رفتن فکر کرد. به ماندن. به خاطراتش سرکشيد. چهرة همه آنها که به بدرقه‌اش آمده‌بودند و همة آنهايی که نيامده‌بودند در برابر چشمانش پديدار شدند. صدای هق‌هق گريه و ناله کشدار هم. با آنها تند و تند شروع به حرف‌زدن کرد. اينبار انگار لحظة وداع رسيده‌باشد. دلش می‌خواست همه چيز را برايشان توضيح بدهد. می‌خواست بگويد که گمشده‌اش را پيدا کرده‌است. می‌خواست بگويد…

غروب شده بود. سنگين و دلگير. کنار مرداب روی تخته‌سنگی دراز کشيد و به آسمان خيره شد. آسمانی که خونرنگ شده بود. خورشيد ميان ماندن و رفتن در گوشه از فلق حيران مانده بود. آموخته بود که راحت انتخاب کند. روح سرکشش يا چيزی که در درونش بود هميشه تصميم گيری را برايش آسان می‌کرد. از آن دسته آدمها بود که فوراً تصميم می‌گيرند و از پيامدهای آن نمی‌هراسند. اين بار اما تصميم‌گرفتن برايش مثل جان‌کندن شده‌بود. در خنکای نسيمی که می‌وزيد خيس عرق بود. می‌دانست که اگر تصميم به رفتن بگيرد ديگر رفته است. می‌دانست که آينده چه در آستين می‌پروراند. کاوه همه‌چيز را رک و راست به‌او گفته بود. می‌ترسيد. می‌ترسيد چهره هايی که در خاطر داشت را برای هميشه از دست بدهد. می‌دانست شايد هرگز درنيابد که آن هق‌هق گريه و نالة کشدار از آن که بوده است.

به مرداب خيره شد… تصميم گرفت به دريا برود.