رحمان کریمی
لغوهگی آفتابی
که نشسته برکاکل وقت
به هیچ میانگارم
این حفرهیی که گرفته وسعت فردا را
آن آتشفشانی ست
که امروزه
ساکت است چنین.
ــ 2 ــ
از شکنج خراب طالعت
میخوانم ای خصم
که به فردایت
پذیرا نشود لاشة تورا
مردابی.
تو خود ای فقیه شقی
آبگند اعصاری.
ــ 3 ــ
از اجاق سرد کوردلان بگذر
بنشین کنار آتش یاران عصرما
اینان سیاوشاند
در سوزانترین معابر روز.
ــ 4 ــ
ایستاده برتارک توأم
ای آفتاب منتظر!
جام آخرم بریز
که
خرابتراز روزگار خویشتنم.
ــ 5 ــ
رفیق راه تویی
کم بهانه بگیر
میان این ویرانة ظلمت
با چراغ دل
باید رفت.
ــ 6 ــ
ارواح شرور
چون از گور خویش برخیزند
هرسنگفرش را به خون تازهیی
رنگ خواهند زد.
ای زنده گان ساکن دیارعشق
شما نیز
از خفتهگان آن خاک آتشاید ؟
ــ 7 ــ
پیچندهگاه، پیچیدند
گرد هر درخت مردهیی
این تناور درختان سرفراز را بنازم
که بینیاز
از عصای دست.
