
زوبين بالهايش
اتمسفر قرون جهل را دريد و
شاهراه نگاهش
ستيغ حقيقتِ ممنوع بود
و مرگ
نه فرجامش
که نياز لبخند بود
بر لبان شکوه و
غرور ايستادن.
مردي که حماسه از پياش دويد
و خورشيد
در زهدان خيالش لانه کرد
تا در خسوف شقاوت
نامش
دليل زندگي باشد.
ثقل صبور کلامش
فرياد مداوم «نه!»
تا ابليس
بر درگاهش مويه کرد
و جلاد
در شکست شلاق
مهميز گسست.
مردي که صخره
بر شانههايش گريست
و عقابان
به تمناي بالهايش
بر شاخههاي حسرت فرود آمدند…
ــ تو اينگونه زيبايي
انسان عصر من! ــ
28بهمن84
