ح.مقدم

ما درست عین عقربههای ساعت رفتارمیکنیم . عقربهها فقط چون وقت را نشان میدهند ، فکر میکنند تعینکننده زمان هم هستند!! 
آن روزگارهای قدیم دو تا عقربه ساعت با هم به جروبحث نشسته بودند تا ثابت کنند کدام یک نسبت بهدیگری برتری دارد. هر وقت سر هر شماره ساعت بههمدیگر میرسیدن حسابی بهجون هم میافتادن و همدیگر را لگدمال میکردن. یک روزی که عقربه دقیقه شمار کاسه صبرش به سر آمده بود رو کرده بهعقربه ساعت شمار میگوید «دیگه بسه حالا بهت نشون میدهم، اگه من وایستم تو دیگه نمیتونی حرکت کنی».
عقربه ساعت شمار در جواب میگوید «اهِ راست میگی اگه جرئت داری وایستا ببین»
دقیقهشمار سعی و تلاش میکند توقف کند ولی هر چه زور میزند نمیتواند و هر چی فکر میکند نمیتواند بفهمد که چرا توان ایستادن ندارد!
ساعتشمار با پوزخندی به دقیقهشمار میگوید «دیدی حالا نتونستی تو اصلاًً بهحساب نمیآیی فقط من میتونم توقف کنم چون من عقربه ساعتشمار هستم و از تو بزرگترم و ساعت را نشان میدهم.
و این بار عقربه ساعتشمار تصمیم میگیرد توقف کند و میگوید « حالا من بهت نشون میدهم». ولی هر چه تلاش کرد او هم نتوانست و نمیفهمید چرا توان توقف ندارد!
دقیقهشمار که زور زدن او را میبیند قاه قاه میخندد و میگوید «دیدی نتونستی، تو اصلاً عقربه نیستی عقربی و فقط زورت بهمن میرسه فقط بلدی بهمن نیش بزنی!! بعد از یک ساعت دوباره دو تا عقربهها بههم میرسند و بهجون هم میافتند همینطور که جنگ و دعوا میکردن صدای قهقهه خندهيي بلند میشود. عقربهها یهو ساکت میشوند چون بهجز خودشان آنجا کسی نبود ولی انگار صدا درست از پشت صفحه ساعت میآمد عقربهها گوشهاشان رامیچسبانند بهصفحه تا ببینند چه کسی است که میخندد.
ساعتشمار داد میزندکیه که داره میخنده».
دقیقهشمار هم میپرسد «کیه که داره میخنده».
در جواب صدای جمعی میآید « ما هستیم».
شما؟ شما کی هستید ؟
ما چرخهای ساعتیم شما عقربهها واقعا ًکه دلقک هستید .
عقربهها میگویند «چرا دلقک؟».
فکر میکنید چون وقت را نشون میدید خیلی نیرومند و هنرمند هستید ولی شما نمیتوانید تصمیم بگیرید کی توقف کنید، کی راه بیفتید ما هستیم که تصمیم میگیریم شما را راه بیندازیم یا نه!
عقربهها میگویند «شماها؟».
چرخهای ساعت میگویند«بله ما ها!».
عقربهها با هم میگویند «اگه راست میگید توقف کنید تا ببینیم».
چرخهای ساعت سعی و تلاش زیادی میکنند تا بتوانند جلوحرکت ساعت را بگیرند ولی تلاششان بهنتیجه نمیرسد و هرچی فکر میکنند نمیفهمند چرا نتوانستند توقف کنند.
عقربهها میخندیدن و چرخهای ساعت و پیچ و مهرهها هر کدام تقصیر را گردن دیگری میانداخت و همینطور که چرخها و پیچ و مهرهها سر همدیگر تیک و تاک میکردن و صدای داد و هوارشان بالا گرفته بود، صدای کلفت و بلندی میآید « بسه دیگه منم که دستور میدهم منم که تصمیم میگیرم ! من راهبر شما هستم».
عقربهها و چرخهای ساعت میگویند صدای کی بود؟ راهبرکیه؟
کوک ساعت جواب میدهد « منم! بله من».
فقط من میتوانم شما ها را بهحرکت در بیاورم چون که من شماها را کوک میکنم
عقربهها و چرخهای ساعت با خندههای جمعی کوک ساعت را بهمتلک و تمسخرمیگیرند.
کوک ساعت میگوید «حالا تواناییم را بهشما نشان میدهم و تلاش میکند تا عقربهها و چرخهای ساعت را از حرکت بیندازد. تمام سعی و تلاش خود را با تمام توانش بهکار میگیرد اماٌ موفق نمیشود و نمیفهمد چرا قدرت بازداشتن حرکت ساعت را ندارد.
چند روزی میگذرد. ناگهان یک روزی ساعت از حرکت باز میایستد.
عقربه دقیقهشمار داد میزند دیدی! دیدی! تونستم توقف کنم و بهعقربه ساعت شمار با لحن کنایهداري میگوید دیدی جلو حرکت تو را هم گرفتم!!
عقربه ساعتشمار میگوید داری اشتباه میکنی من وایستادم.
چرخهای ساعت میگویند هر جفتتان نفهمیدید این ما بودیم که حرکت ساعت را متوقف کردیم
کوک ساعت داد میزند همه شما هنوز در اشتباه هستید تنها من بودم که همه را از حرکت انداختم.
و بهاین صورت شروع بهبحث و گفتگو و دعوا بر سر این که کدام قطعه باعث از کار افتادن ساعت شده است و دعوا ادامه داشت …
تا این که بعد از هفت روز عقربه دقیقهشمار میگوید بسه دیگه الان بهشما نشان میدهم همانطوری که بهتنهایی ساعت را متوقف کردم همین الان بهتنهایی راهش میاندازم و شروع بهتلاش برای بهحرکت در آوردن ساعت كرد. ولی نتیجهيي نداشت انگار فلج شده بود و هیچ نشانی از جنبش و تحرک نداشت و چون نا امید شد رو کرده بهعقربه ساعتشمار گفت خب فهمیدم من تعیينکننده نیستم و تو از من برتری داری ولی حالا دیگر بیا مرا بهحرکت بیار.
ساعتشمار میپذیرد و تلاش برای بهراه انداختن ساعت میکند ولی تلاش او بیثمر بود.
هر دو عقربه ساعت از ترس مرگ و فنا شدن شروع بهگریهوزاري میکنند.
چرخهای ساعت که گریههای عقربهها را میبینند برای دلداری دادن بهآنان میگویند نگران نباشید. ما الان ساعت را بهحرکت میآوریم و تمام زور و بازوی خود را بهکارمیبرند تا بهکمک دندههای ریزودرشت بتوانند ساعت را بهحرکت بیاورند ولی زور همة آنها هم بیثمر بود و در ناامیدی و یاًس چرخها هم نشستند بهگریه و زاری جمعی. و همگی دست بهدامان کوک ساعت شدند و او را صدا زدند و گفتند همه ما ملزم به حرکت تو هستیم از تو عاجزانه تقاضا داریم تا ما را دوباره به حرکت بیاوری.
کوک ساعت قبول میکند ولی او هم دیگر قادر بهحرکت دادن ساعت نبود کوک ساعت میگوید متأسفم فراموش کرده بودم یک نکته مهم را با شما در میان بگذارم من زمانی قادر بهحرکت هستم که بهعقب برگردم و چون فقط بهجلو میتوانم حرکت کنم در نتیجه کاری از من ساخته نیست. ای کاش همگی میتوانستیم این نکته را به خاطر بسپاریم و بهجای تمسخر و دعوا و مرافعه و بهجای تو سر همدیگرزدن ازهمیاری یکدیگردر حرکتمان استفاده میکردیم و از هر لحظه آن لذت میبردیم. یکی پس از دیگری همگی به اشتباهات خود اعتراف میکردند.
