ارتجاع در همه زمينهها، از علم تا فلسفه و اخلاق و هنر و فرهنگ عملكردي يگانه دارد. و البته وقتي شكنجهگران و پاسداران قلم بهدست بگيرند و وارد حيطة فرهنگ شوند چهرهيي بهمراتب مشمئزكنندهتر و نابخشودنيتر مييابند. چرا كه كارشان نه تنها بويي از سازندگي ندارد كه تخريب است و ملوث كردن و بس…
اين مقوله البته سرِ دراز دارد. بهمناسبت بهيكي از اين قبيل «شيخكار»ها اشاره ميكنيم.
يك «حزب اللهي» دو آتشه از نوع «حسين شريعتمداري» بهنام محمدرضا سرشار(رهگذر)كه در دم و دستگاه رژيم آخوندي بهشغل قلمفروشي اشتغال دارد در مورد صمد بهرنگي كتابي نوشته است بهنام «صمد بهرنگي، آن گونه كه بود» و از آنجا كه سنگ را بسته و سگ را رها كردهاند هرچه توانسته عليه صمد نوشته و گفته. گذشته از نگاه ارتجاعي و عقبمانده او كه در جاي جاي حرفها و گفتههايش خود را نشان ميدهد تحريفهاي تاريخي و دروغپردازيهايش نيز بسيار مشمئزكننده است. مثلاً درباره كتاب «ماهي سياه كوچولو» چيزهايي سر هم كرده كه قضاوتش را به عهدة كساني ميگذاريم كه علاوهبر شرف اندكي هم شعور دارند. آخوند بيعمامه در خاطرات خودش با اشاره بهسيروس طاهباز نوشته:
«يكي از خاطران قابل ذكر من از آن مرحوم، مربوط به زماني است كه تازه كتاب «صمد بهرنگي، آن گونه كه بود» از من، منتشر شده بود: در راهرو باريك انتشارات كانون، وقتي مرا ديد، از آن كتاب صحبت كرد: در همان فاصلة كوتاه، آنرا گرفته و خوانده بود. تنها ايرادي كه از كتاب گرفت، اشكالهاي ويرايشي و نمونهخواني آن بود كه البته بهطور موردي، به آنها اشاره نكرد.
مشهورترين كتاب آقاي صمد بهرنگي، «ماهي سياه كوچولو» بود؛ كه در زمان سرپرستي مرحوم طاهباز بر انتشارات كانون پرورش فكري، در آنجا تصويب شده، و بهچاپ رسيده بود. آقاي طاهباز، در بعد از انقلاب، طي مقالهيي كه درباة ويرايش كتابهاي كودكان و نوجوانان، در «پويش»(فصلنامه تخصصي كانون پرورش فكري) بهچاپ رساند، افشا كرد كه اين كتاب تنها پس از بازنويسي(ويرايش غليظ) توسط خانم فريدة فرجام، قابليت چاپ و انتشار در آنجا را يافته است. بهعبارت ديگر، اين اثر، محصول مشترك آقاي صمد بهرنگي و خانم فريدة فرجامي بوده است.
در كتاب «صمد بهرنگي، آن گونه كه بود» من، اين مطلب را هم، بهنقل از آقاي طاهباز ذكر كرده بودم.
آقاي طاهباز، ضمن اشاره بهآن، افزود: اصل داستان «ماهي سياه كوچولو»، اقتباس از داستاني متعلق بهيكي از نويسندگان خارجي است. من كه قبلاً نيز، كم و بيش از اين موضوع آگاه بودم، از نام آن نويسنده و اثرش پرسيدم. اما او لبخندي زد و گفت: اين را ديگر، حالا نميگويم! ميترسم شلوغش كني. خيال دارم خودم، بعداً، آن را بنويسم».
