
آفتاب مرداد، سرخ و آتشين آنچنان نيزههاي آتشين خود را به سوي زمين پرتاب ميكند كه هيچ جنبندهيي را ياراي مقاومت در مقابل آن نيست، هوا چنان گرم است و زمين آنچنان حرارت از خود بيرون ميدهد كه گويي همة اجسام روي زمين درحال بخارشدن هستند، اينجا مرزي مابين خيال و واقعيت است.
اينجا چه خبر است؟ چرا اين زنان و مردان آرام و قرار ندارند چطور اين گرماي سوزان را تحمل ميكنند؟ درست است كه اين مردان و زنان ساليان است كه تصميم گرقتهاند با مهيبترين ارتجاع دوران بجنگند و با دست خالي هم شروع كردهاند و سقف روي سرشان، آسمان آبي و زيراندازشان زمين خشك و بي آب و علف بوده است، كساني كه هيچ پناهي جز خدا و هيچ سرمايهيي جز اميد و اعتماد خلقشان نداشته و ندارند. اما دليل اين وضعيت چيست؟ و چه اتفاقي افتاده است؟
نسيم ملايمي ميوزد، هوا در اينجا متفاوت است و باد خنكي در حال وزيدن كه ميشود در آن زمزمة و همهمة درختان، بوتهها و علفها و همة پرندگان را شنيد. براي چك تانكر بنزين كه دور از مركز تجمع، قرار داده بوديم به يالهاي انتهايي دشت حسنآباد به سمت چهار زبر رفته بودم در مسير برگشت متوجه جمعيت زيادي شدم كه دور يك آمبولانس حلقه زده بودند، نزديكتر شدم انبوه جمعيت اجازة جلورفتن نميداد.
اينجا چه خبر است ؟
براي نجات جان يك مجروح خون ميخواهند.
مجروح چه كسي است ؟
يكي از خواهران بدجوري مجروح شده و نياز به خون فوري دارد واگر به او خون تزريق نشود حتماً شهيد ميشود.
چه نوع خوني ميخواهند؟
o منفي.
خون من o منفي است.
به سرعت جمعيت راهم را باز كرد و به جلو رفتم.
خواهري در نقطة انتقال خون بود تا چشمش به من افتاد گفت: شما نميتوانيد خون بدهيد همين يكساعت قبل بود كه 250سيسي خون از تو گرفتيم. نه نميشود.
گفتم تا شما چك كنيد حتماً مجروح شهيد ميشود جان اين را نجات بدهيد.
جمعيت امانم نداد و به سرعت مرا به كناري زدند و كار چك خون شروع شد.
نگاهم به مجروح افتاد مجروح رنگش پريده و بيهوش بود، دلم نيامد بروم، كناري نشستم و منتظر ماندم.
زمان با سنگيني تمام ميگذشت و من همانجا نشسته بودم هر ثانيه به اندازة يك سال عبور ميكرد، ناگهان صدايي از بين جمعيت بلند شد، صدا، آن برادري كه گروه خونشo مننفي بود كجاست. بگوييد سريعتر بيايد.
جلو رفتم. وقت نداريم هر چه چك ميكنيم به نتيجه نميرسيم اين مجروح دارد از دست ميرود.
به سرعت روي برانكارد دراز كشيدم و خون گرفته شد و به او تزريق گرديد.
بلند شدم سرم گيج ميرفت
خيلي ببخشيد ما حتي آب نداريم كه بعد از خوندادن بخوريد. مواظب خودتان باشيد.
احساس رضايت ميكردم كه شايد توانسته باشم كه جان آن خواهر را نجات داده باشم ، جوابي ندادم و راه افتادم.
به موقعيت خودمان رسيدم يكي از بچهها گفت علا (شهيد باقر بيگدلي) دنبال تو بود. با تو كار دارد.
سراغ علا رفتم سؤال كرد: كجا بودي؟ نگران شده بوديم.
جريان را برايش شرح دادم او با لبخند و با لحني تشويقآميز پرسيد الان نياز به كمك نداري؟ گفتم كي؟ من؟ و هر دو خنديديم.
علا داشت از من جدا ميشد كه ناگهان روي شبكه بيسيم شنيده شد، صدا ميگفت: به ما كمك كنيد، آيا كسي هست كه صداي مرا بگيرد. من در جايم ميخكوب شده بودم علاء صدايم زد جلوتر رفتم دوباره صدا تكرار كرد آيا كسي صدا را ميشنود؟ ما به كمك نياز داريم.
آيا اين صدا را ميشناسي؟
بله اين صداي اردوان معيني است.
با بيسيم از او سؤال كن كه چه خبر شده است.
صدايت را ميگيريم چه مشكلي پيش آمده، انگار صدايم را شناخته باشد جواب داد.
يك مجروح دارم، نميتوانم حركتش بدهم، صدا خيلي ضعيف بود.
واضحتر صحبت كن آيا خودت مجروح هستي؟
نه من مجروح نيستم يك مجروح دارم كه نميتوانم او را حركت بدهم و نياز به كمك دارم.
موقعيت شما كجاست؟
نميدانم ما بالاي يك يال هستيم من وسيلهيي براي تعيين موقعيت ندارم فقط ميدانم يك يال را رد كردهايم.
نگاهي به علا كردم.
گفت: برو به موقعيت محمود (منظورش زنده ياد محمود مهدوي بود) او زير آخرين پل، نرسيده به تنگه مستقر است و از او نيروي كمكي بگير.
وقتي ميخواستم بروم دستم را گرفت و به شدت مرا در آغوش گرفت، گفتم بابا ما حالا حالاها با هم كار داريم من تا چند ساعت ديگر بر ميگردم. از او جدا شدم و با حميد راه افتاديم.
حميد راننده مسلطي بود و براي اينكه زير آتش منحني دشمن قرار نگيريم از جادة كف دشت حركت نميكرد و به سرعت از بيراهه ميرفت. صداي انفجار از دور و نزديك ميآمد يكي دو انفجار هم در مسير ما اتفاق افتاد ولي كور و بيهدف بود و حميد هم از سرعتش كم نكرد و درحاليكه با سرعتي سرسام آوربه پيش ميرفت ميخنديد كه يك درسي به دشمن بدهيم كه در تاريخ بنويسند.
به نزديك آخرين پل رسيديم پياده شديم محمود مشغول صحبت با تعدادي از نفرات بود چشمش كه به من افتاد پرسيد: اينجا هستي؟
با توضيح موضوع، محمود فوراً چهار نفر را مشخص كرد كه با من همراه شوند، بعد از اين شش نفر بوديم، به بالاي يال اول رسيديم، از طريق بيسيم اردوان را پيچ كردم تا موقعيت او را بپرسم ولي وقتي جوابي نشنيدم و صداي علا را پشت خط شنيدم كه او هم اردوان را صدا ميزد باز صدايي نيامد. احساس بدي داشتم كه بعد از چند دقيقه ناگهان صداي اردوان روي شبكه شنيده شد كه ميگفت صداي شما را ميگيرم ولي همراه صداي او صداي شليك پياپي هم شنيده ميشد، با شنيدن صداي اردوان همه خوشحال شديم.
شما كجا هستيد؟ ما الان در نقطهيي هستيم كه اگر آدرس بدهي ميتوانيم تو را پيدا كنيم.
اردوان گفت: به سمت يالهاي چهارزبر نگاه كن محل شليكهاي رسام را ببين اين محل دشمن است و ما در 100متري آن زير يك درخت هستيم و دشمن تا حال ما را نديده است .
به راه افتاديم از يال اول پايين آمديم و سوار يال دوم شديم مسير طولاني بود و مدتي راهپيمايي كرديم.
در مسير به موقعيت دشمن فكر ميكردم و اينكه چطور بايد به آنها نزديك شويم. معلوم بود كه عمليات نجات با درگيري همراه است؛ تا بتوانيم از صحنه خارج شويم. در مسير به يگانهايي بر خورديم كه موضع گرفته بودند فرماندة يكي از يگانها را ساليان بود كه ميشناختم وقتي به او رسيدم با خوشحالي وي را در آغوش كشيدم موضع او طوري بود كه در معرض ديد و تير دشمن نبود.
پرسيدم: ماموريت شما چيست؟
ما اينجا جلوي دشمن را سد كردهايم تا از اين طريق پيشروي نكند.
آيا كسي هم از شما عبور كرده است.
يك يگان جلوتر بود ولي فكر ميكنم پيشروي كردهاند و الان آنجا نيستند.
نفرات را گذاشتم خواستم براي شناسايي اوضاع به جلو بروم حميد وقتي فهميد كه من ميخواهم تنهايي به جلو بروم گفت: تنهايي نه من با تو ميآيم.
با هم راه افتاديم و از نقاط كور پيشروي كرديم.
بعد از شناسايي به آرامي به عقب برگشتيم تا از يگان مستقر در آنجا كمك بگيريم.
از فرمانده يگان پرسيدم شما چطور دشمن را متوقف ميكنيد.
جواب داد: گاهي با آتش مستقيم، گاهي با آتش انحرافي، گاهي با … در هر صورت از همه امكانات استفاده ميكنيم چطور مگه؟
گفتم: دو نفر از بچهها در 100متري محلي كه دشمن از آنجا شليك ميكند هستند، يكي از آنها مجروح است ميخواهيم براي انتقال آنها اقدام كنيم شما چه كمكي ميتوانيد بكنيد؟
فرمانده روي زمين با دست محل خودشان و دشمن را مشحص كرد و ادامه داد ما از اينجا به دشمن ضربه ميزنيم و همة حواسش را به آنطرف متوجه ميكنيم شما هم از اين مسير برويد و مجروح را بياوريد.
وقتي صداي شليك بلند شد ما هم حركت كرديم دشمن كاملاً غافلگير بود و طرح ما گرفته بود. ما خودمان را به نقطة اردوان رسانديم اصغر روي زمين دراز كشيده بود و اردوان با يك نارنجك در دست كه ضامن آن كشيده شده بود به همراه سلاحش بالاي سر اصغر موضع گرفته بود. اصغر قدرت حركت نداشت، او را با برانكارد به سرعت به عقب كشيديم و به سرعت به سمت پايين حركت كرديم و خيلي سريع به موقعيت محمود رسيديم.
محمود گفت: وقتي از نقطة شما صداي شليك آمد گفتم كه ديگر شما را نخواهيم ديد.
با او خداحافظي كرديم و به سرعت خودمان را به نقطة امداد رسانديم اصغر به پشت منتقل شد و اردوان به يگانش پيوست. موقعيكه از هم جدا ميشديم اردوان گفت: خيلي خوشحالم كه تو براي كمك به ما آمدي خودم فكر نميكردم كه كسي صداي ما را بگيرد، وقتي اصغر زخمي شد ما در پيشروي بوديم فرماندهام مرا گذاشت تا او را نجات بدهم از او خداحافظي كردم و با حميد به نقطة خودمان برگشتيم.
علا همچنان در محل خودش ايستاده بود وقتي مرا ديد گفت: چرا رنگت پريده، خون كه دادي خواب و خوراك هم نداري حتماً قبل از اينكه دست دشمن به تو برسد خودت تمام كردهاي، گزارش كار را دادم. گفت كمي استراحت كن، سرم به شدت گيج ميرفت و درد شديدي در پهلويم احساس ميكردم. كه مربوط به زخم تركشي بود كه در بمباران اوليه بر اثر اصابت تركش برداشته بودم.
هوا تاريك شده بود ناگهان از بالاي يال حسنآباد به سمت ستون شليك شد و در پي آن يك آر پي جي به آيفاي مجروحان اصابت كرد، يك درگيري ديگر، صداي فرياد از ماشين مجروحان بلند شد به سمت خودرو دويدم ماشين در آتش ميسوخت به كمك ساير نفرات، شهدا و مجروحان را تخليه كرديم. يك نفر گفت: علا هم زخمي شده او را در يكي از خودروها گذاشتهاند من در ميان تاريكي يك آمبولانس پيدا كردم و علا را سوار كردم چون آمبولانس جا نداشت من تنها ماندم
پياده به راه افتادم ناگهان بوق يك تك كابين مرا به خودم آورد مرتضي بود سوارم كرد مقداري كه به جلو رفتيم ناگهان خودمان را در كمين دشمن ديديم مرتضي گفت بچهها پياده شويد من از همان پشت داخل يك كانال پريدم و لحظهيي بعد يك آر. پي. جي به ماشين اصابت كرد و مرتضي و نفر ديگر به هوا پرتاب شدند و خودرو آتش گرفت همه اينها در يك لحظه اتفاق افتاد، شعلههاي آتش مانع ديد ميشدند. در حاليكه سلاح كلاش خود را حمايل كرده بودم حركت كردم همه چيز در حال سوختن بود انگار خواب ميديدم، خودروها در وسط جاده بودند هر كجا نگاه ميكردي يكي شهيد شده بود آمبولانس علا را در آنجا ديدم از روي لباسهاي علا فهميدم كه او هم جزو شهداست به اين ترتيب او هم به كاروان پر فروغ شهدا پيوست و جانش را فداي آزادي خلق و ميهن خود كرد. به ياد علاء و خندههاي او و آمادهسازيهاي فروغ كه دوش به دوش هم كار ميكرديم، افتادم و از اين احساس كه ديگر او را نخواهم ديد، فشار شديدي روي قلبم احساس ميكردم، بدن نيمسوختهاش را بوسيدم و راه افتادم از جاده فاصله گرفتم و در ميان كانالها گم شدم و در نقطهيي ديگر به جاده نزديك شدم تعدادي از نفرات خودمان پشت يك خاكريز سنگر گرفته بودند.
به سمت دشمن نگاه كردم ناگهان پشت خاكريز چشمم به برانكاردي افتاد كه يك نفر روي آن دراز كشيده بود به سرعت خودم را بالاي سرش رساندم موقعيت او طوري بود كه يك تپة كوچك مانع اصابت گلوله به او ميشد من هم همانجا دراز كشيدم بهاو نگاه كردم رشيد (امراللّه جزي) بود، نميتوانست حرف بزند؛ چشمانش باز و نزديك بود كه از حدقه بيرود بيايد تا حال كسي را به آن وضعيت نديده بودم تلاش كرد كه زير گوشم چيزي بگويد به او گفتم: حرف نزن و تلاش هم نكن، تو را از اينجا خارج ميكنم او تلاش كرد با نگاههايش چيزي بگويد او را بوسيدم و او را به برانكارد بستم با سرعت او را كشيده و به پشت خاكريز بردم. در اينجا واقعاً زمان در نظرم ايستاده بود و ديگر مرزي بين خيال و واقعيت وجود نداشت.
رشيد داشت نفسهاي آخر را ميكشيد به ياد پسر بچة كوچكش افتادم كه با او بازي ميكردم با خودم ميگفتم او روزي خواهد فهميد كه پدرش قهرمان بزرگي بود كه براي آرمان آزادي جانش را فدا كرد.
تلاش ميكرد حرف بزند، ولي ديگر وقت رفتن بود نفسهايش به شماره افتاده بود ديگر از دست من كاري برنميآمد و يكباره ساكت شد. او رفت و به عهدش وفا كرد و البته برايم روشن بود كه در آن لحظات آخر چه چيزي ميخواهد بگويد.
كمين سياخور را درهم شكستيم و راه را باز كرديم و درحاليكه مزدوران فرار ميكردند سلاحهاي ما ميغريد و در همين لحظات، چهرة ياران شهيدم يك به يك در نظرم مجسم ميشد. آنها بهترينها بودند و شايستهتر از همه.
در مسير بازگشت همان نسيم خنك صورتم را نوازش ميداد، ياد اين جملة يكي از همرزمانم افتادم: «آنها كه با نسيم رفتند با توفان بازخواهند گشت» و البته آنروز نميدانستم كه بعد از آن چه داستانها و توفانهايي در پيش داريم، ولي يك چيز را مطمئن بودم كه ما به دليل فداكردن همين بهترينها و زيباترينها و جانهايي كه بر سر پيمان دوست نهاديم، از پس هر توفاني برخواهيم آمد و اين خونها، درخت توانمندي مجاهدين را آبياري كرده و پشتوانة راه و آرمان مجاهدين خواهد بود.
