از شعر«كتاب»
(پابلو نرودا)

ترجمة: دكتر زری اصفهانی

هنگامی که کتابی را می‌بندم
زندگی را می‌گشایم
می‌شنوم
فریادهای منقطع را
درمیان لنگرگاهها
...
هیچ کتابی قادر نبوده است
که مرا در کاغذی بپیچد
که مرا پر کند
از علایم و حروف چاپی
از مهر و نشانه‌های بهشتی
یا این که هرگز قادر بوده باشد
که چشمان مرا کور کند
من از کتابها بیرون آمدم
تا به‌سوی بوستانهایی از مردم
روانه شوم
با آوازهای خشنم
که با فلز سوزان کارکنم
یا درکنار کومه‌های آتش
گوشت گوسالة دود زده بخورم.
من کتابهای ماجراجویانه را دوست دارم
کتابهای جنگل
یا کتابهای برف را
کتابهای ژرفا
یا کتابهای آسمان را
اما متنفرم
از کتاب عنکبوت
که در آن اندیشه
تارهایی سمی تنیده است
که جوانی را به کمین بیندازد
مگس گردان را
کتاب!
بگذار بروم
من پوشیده در صفحاتت نخواهم رفت
من از فصلهایت عبور نخواهم کرد
من عبور نمی‌کنم
ازمجموعه‌هایت
شعرهای من
از شعر تغذیه نمی‌کنند
آنها
حوادث هیجان‌انگیز را می‌بلعند
از هوای خشن تنفس می‌کنند
و غذای خویش را
از زمین و انسانها به‌دست آورده‌اند
من در راهم
با غبار برکفشهایم
آزاد از افسانه‌های کهن
کتابها را به قفسه‌ها برمی‌گردانم
به‌خیابانها میروم
دربارة زندگی،
از خود زندگی آموخته‌ام
عشق را آموخته‌ام از یک بوسه
و نمیتوانم چیزی به‌کسی یاد بدهم
بهجز این که من زندگی کرده‌ام
با آن چه که مشترک است بین همة مردها
وقتی که می‌جنگم با آنها
یا وقتی که در شعرهایم
می‌گویم آن چه را که آنها می‌گویند