ترجمة دكتر زري اصفهانيسخنرانی من یک سفر طولانی خواهد بود. سفری در مناطق دوردست آن سوی کرة زمین. جایی که کمتر شباهتی بهچشماندازها و انزوای اسکاندیناوی دارد. اشارة من بهجغرافیای کشورم ( شیلی) است که تا دورترین نقطة جنوبی کرة زمین کشیده شده است. درحالی که سوئیس سرش میرسد بهمنطقه شمالی و برفی کرة زمین.
از آنجا، از آن سرزمین فراخ که کشور مادری من است، از جایی که حوادثی که اینک بهفراموشی سپرده شدهاند مرا گرفتار کرده بودند من باید عبور میکردم. مجبوربودم که از کوههای آند بگذرم تا مرز کشورم با آرژانتین را پیدا کنم. جنگلهای عظیم، این مناطق دستنيافتني نیافتنی را بهمانند تونلی ساختهاند و سفر من از درون این تونل، مخفی و ممنوع بود. ما تنها بهوسیلة علائم ضعیفی که راهمان را نشان میدادند مجهز بودیم. نه ماشینی بود و نه جادهيي. من و چهار نفر همراهم سوار براسب بهسوی راههای صعب میرفتیم.
تلاش میکردیم که از موانعی که در راه با درختان تنومند و رودخانههای صعبالعبور ایجاد شده بود بگذریم. باید از صخرههای عظیم و بیابانهای گستردة برف میگذشتیم.
کورکورانه بهدنبال گوشهيي میگشتیم که آزادی من در آن قرار داشت. آنهایی که با من بودند میدانستند چگونه راهشان را از میان برگهای انبوه جنگل بهسمت جلو باز کنند. اما برای احساس امنیت بیشتر مسیر را دراینجا و آنجا با کندن پوست درختان بزرگ علامتگذاری میکردند و میکوشیدند ردی برجا نهند که بتوانند در برگشت، وقتی که مرا با سرنوشتم رها میکردند آنرا دنبال کنند.
هرکدام ازما راهمان را بهسمت جلو ادامه میدادیم راهی که پر شده بود از انزوا و خاموشی بی حد و حصر، ازسکوت سبز و سفید درختان و ردیفهای بزرگ گیاهان و لایههای خاک که در طی قرنهای متمادی روی هم انباشته شده بودند، و از میان تنههای نیمهافتادة درختان که بهطور ناگهانی بصورت راهبندهای جدیدی ظاهر میشدند تا جلو پیشروي ما را بگیرند.
در یک جهان مخفی و خیرهکننده از طبیعت بودیم که درعین حال تهدید افزایندهيي بود از سرما، برف و شکنجه و مرارت. همه چیز بدل شده بود بهیک چیز و آن انزوا، خطر، سکوت و فوریت مأموریت ما بود.
بعضی وقتها کورهراههای خیلی کوچکی را دنبال میکردیم که شاید قاچاقچیان یا جنایتکاران بههنگام فرار برجای نهاده بودند و نمیدانستیم آنها درکجا ناپدید شدهاند.
درشگفت بودیم از دستهای یخ بستة زمستان، از توفانهای برف که ناگهان در کوههای آند میغرید و مسافران را در خود غوطهور ساخته در زیر تودة عظیم سپیدی بهاندازة 7طبقه مدفون میساختند.
درآن انزوای وحشی، درهر سوي جاده، میتوانستم چیزی را نظاره کنم که تلاشهای انسانی را مورد خیانت قرار میداد. شاخههای توده شده که از زمستانهای بسیار دور مانده و توسط صدها عابر درست شده بودند. تپههای زمخت (که محل دفن گمشدگان بود) و خاطرة کساني را در ذهن رهگذران زنده ميكردند که قادر نگشتند بهتقلا و استقامتشان ادامه دهند و براي ابد در آنجا، در زیر برف خفتند.
همراهان من با کاردهای بزرگشان شاخههای درختان تناور را قطع كرده بر رويمان خم شده و برسرمان میگرفتند. شاخههایی از درختان بلوط که آخرین برگهایشان را قبل از توفانهای زمستانی میپراکندند و من هم با گذاشتن یک کارت ویزیت چوبی و یک شاخه از جنگل برروی گور مسافران ناشناس بهآنها ادای احترام میکردم.
باید از رودخانهيی میگذشتیم. در قلههای آند رودهای کوچکی هستند که با سرگیجه بهپائین میروند. آنها با قدرتی دیوانهوار آبشارهایی بهوجود میآورند که زمین و سنگ را با خشونتی که رهآورد بلنديهاست بههم میآمیزند.
اما دراین هنگام، ما جریان آرام آبی را یافتیم. یک وسعت وحشی آینهوار که میتوانست راه عبوری باشد. اسبها با سرو صدا و پاشیدن آب، بهآب زدند. پابندها را رها کردند و بهسمت ساحل دیگر بهشنا پرداختند. اسب من بهزودی بهطورکامل با آب پوشیده شد. غوطهور بيآنكه ياوري داشته باشم بالا و پائین ميرفتم. در حالیکه اسب تلاش میکرد تا سرش را بالای آب نگاه دارد با نااميدي دست و پا ميزدم.
عاقبت ازآب گذشتیم و بهسختی بهساحل طرف دیگر رسیدیم و آنگاه هموطنان باتجربهيی که با من بودند با لبخندهای تسلیبخشی پرسیدند: «آیا ترسیدی؟»
گفتم: «بله خیلی، فکر میکردم ساعات آخر عمرم فرارسیده است!»
آنها جواب دادند: «ما پشت سر تو بودیم با طنابها ی بلندی که برای گرفتن اسبها داشتیم!»
و یکی از آنها اضافه کرد: «درهمان نقطه پدرمن افتاد و جریان آب او را برد ولی این اتفاق برای تو نیفتاد!»
بهراهمان ادامه دادیم تا بهیک تونل طبیعی رسیدیم. شاید توسط رودخانهيی ناپدید شده در صخرههای عظیم بهوجود آمده بود و یا دراثر لرزش زمین هنگامی شكل گرفته بودکه این بلندیها ایجاد میشدند. بهدرون این تونل تراشيده از سنگ خارا وارد شدیم.
فقط پس از چند قدم اسبها شروع کردند بهلغزیدن. در حالیکه بهدنبال یک جای پا در سطوح ناصاف سنگ میگشتند و پاهایشان خم شده بود. از ته نعلهایشان جرقهها میپرید. چندین بار منتظربودم که از روی اسب بهروی صخرهها بیفتم.
اسب من از زیر دهانبند و پاهایش خونریزی داشت ولی ما استقامت کردیم و بهرفتن درراهی طولانی و مشکل اما پرشکوه ادامه دادیم.
در میان این جنگل وحشی باستانی چیزی منتظرمان بود. ناگهان آن چنان كه گویی در رؤيايی شگرف بهسر میبریم بهمرغزاري کوچک و زیبا و مخفيشده در بین صخرهها رسیدیم. آبی مرواریدگون، چمن سبز، گلهای وحشی، جویبارهای صاف، و بهشتی آبی رنگ در بالای سرمان و یک جریان مهربان نورکه توسط برگها پنهان نشده بود.
آنجا توقف کردیم. گویی که درعصری جادویی بهسر میبردیم. انگار که میهمانانی بودیم در مکاني مقدس. مراسمی که من در آن شرکت داشتم باز هم حال و هوای چیزی تقدیس شده را داشت.
گاوچرانها از اسبهایشان بهزیر آمدند. در میانة آن، فضا انگار که برای یک مراسم مذهبی آماده شده باشد. جمجمة گاو نری بود. در سکوت، مردان یکی بعداز دیگری بهسوی آن جمجمه رفتند و سکه و غذا در چشمهای آن نهادند. من هم بهاین مراسم قربانی (نذر) که برای مسافران سرگردان، برای همة آن پناهجویانی که ممکن بود درآینده نان و نمک در چشمهای آن جمجمه پیدا کنند، پیوستم.
اما آن تشریفات مذهبی فراموشیناپذیر در آنجا تمام نشد. دوستان هموطن من آنگاه بهیک رقص عجیب پرداختند. رقصی همراه با پرش روی یک پا در اطراف آن جمجمة بهجا مانده و حرکت در دایرهيی که از جا پای دیگرانی که پیش از آنها از آنجا گذشته بودند درست شده بود. آنجا درکنار همراهان مرموزم بهطور مبهم درمییافتم که رابطهيی هست بین مردم بیگانه از هم و ناشناس، یک نوع توجه، درخواست و جواب حتی در دورترین و منزویترین مکانها و تنهاییهای این جهان.
اندكي بعد از آن، درست قبل از این که بهمرزی که مرا براي سالها از سرزمین مادریم جدا میساخت برسیم، بهآخرین گذرگاه بین کوهستانها رسیدیم. ناگهان نور آتشی را دیدیم که نشانگر وجود انسانی بود. وقتی نزدیکتر رفتیم ساختمانهای نیمه ویرانهيی را دیدیم با کلبههای محقری ظاهراً متروک.
بهدرون یکی ازآنها رفتیم و نورآتش را که از تنة درختهای سوخته درکف زمین زبانه میکشید دیدیم. کندههایی از درختان عظیم که شب و روز میسوختندو دود از ميان همانها راهش را بهشکافهای سقف باز میکرد و نقاب آبی تیرهيی را در میان تاریکی درست میکرد.
کوهی از پنیر تودهشده را دیدیم که توسط مردم در این منطقه مرتفع درست شده بود. آدمهاي لمیده در نزديكي آتش از دور بهنظر کیسههای قطارشدهيی میآمدند. درسکوت میتوانستیم نتهای گیتار و کلماتی از یک آواز را که از جرقهها و تاریکی بهوجود میآمد تشخيص دهيم. آن آواز با خودش اولین صدای انسانی را حمل ميكرد که ما طی سفرمان مواجه میشدیم.
آواز عاشقانهيي بود حاکی از دلتنگی و دوری. فریادي از عشق و آرزو برای بهاری دور دست. برای زندگی در گسترة نامحدودش. آوازی بود از شهرهایی که ما از آنها دورمیشدیم. این مردان نمیدانستند ما کیستیم. آنها چیزی درمورد پرواز ما نمیدانستند آنها هرگز نه نام مرا شنیده بودند ونه از اشعارم چیزی میدانستند یا شاید هم که میدانستند. شاید آنها ما را میشناختند. (ولی اینها مهم نبود). آنچه درحقیقت اتفاق افتاد این بود که درکنار آن آتش ما خواندیم و خوردیم و سپس در تاریکی بهاتاقهایی شبیه آنچه انسانهای اولیه داشتند رفتیم. اتاقهایی که در داخلشان جریانی گرم میوزید. آب گرم معدنی که ما در آن حمام کردیم. آب گرمی که از رشتة کوهها جریان یافته و ما را درآغوشش پذیرفته بود.
با شادی آب بازی میکردیم. خودمان را از پوستمان بیرون میکشیدیم. تو گوئی که خود را از سنگيني سفر طویلی که برروی اسب داشتیم سبک میکردیم. احساس تازگی میکردیم و احساس تولدی نو و غسل تعمیدی جدید. وقتی که در صبحدم دوباره سفر را، برای چند فرسنگ دیگر، شروع کردیم تا از چشم سرزمینم پوشیده بمانم، برروی اسبها میرفتیم و میخواندیم و از هوايي تازه سرشار بودیم.با نیرویی که ما را بهشاهراه جهان، جائی که منتظر من بود میبرد. چیزی که بهخوبی بهخاطر میآورم این بود که زمانی که ما خواستیم بهآن کوه نشینها چند سکهيی برای قدردانی از آوازهایشان یا برای غذا و آب و وسیله و بستری که بهما داده بودند، یا بهتراست بگویم برای پناهگاه بهشتی غیر منتظرهيی که در این سفر بهما داده شده بود بدهیم، هدایای ما را نپذیرفتند. آنها فقط میخواستند بهما خدمت کنند. و نه هیچ چیز دیگری.
شناخت. دراین گفتة خاموش «هیچ چیز» چیزهایی پنهان بود که قابل فهم بود.
شاید رؤياهایی از همان جنس که ما داشتیم.
