شنبه، ۸ بهمن، ۱۳۸۴ صفحه ۸ ضمیمه فرهنگی و ادبی ندا شماره 5

پـرواز در خـاطـره‌هـا (5)

فصل پنجم:
پروازها و آدمها
طرح گسترش نيروي هوايي

چند سالي با داكوتا پريدم. طي اين سالها طرح تقويت نيروي هوايي با شتاب بيشتري اجرا مي‌شد. الزام اين گسترش نيز تقويت هواپيماهاي شكاري و ترابري كه لازم و ملزوم يكديگرند بود. چرا كه وقتي هواپيماهاي شكاري گسترش پيدا مي‌كنند نياز به‌پشتيباني دارند. قطعات، لجستيك، پرسنل و به‌موازاتش گسترش هواپيماهاي ترابري. پايگاههاي شكاري در آن سالها فقط در تهران (مهرآباد) و دزفول(وحدتي) و همدان (كه به‌نام سرهنگ شاهرخي ناميده مي‌شد) بودند. مطابق طرح گسترش ده پايگاه نيروي هوايي درست كردند كه عبارت بودند از:
- تهران پايگاه‌اول
- تبريز پايگاه دوم
- شاهرخي پايگاه سوم
- وحدتي پايگاه چهارم
- اميديه پايگاه پنجم
- بوشهر پايگاه ششم
- شيراز پايگاه هفتم
- اصفهان پايگاه هشتم
- بندرعباس پايگاه نهم
- چاه بهار پايگاه دهم
الزام اين گسترش چشمگير اين بود كه هواپيماهاي ترابري هم بيشتر و متنوع‌تر شوند. به‌همين دليل شروع كردند به‌خريدن هواپيماي C130. در طرح پيش بيني شده بود كه حدود 70هواپيماي C130 بخرند. زيرا اين هواپيما، هواپيمايي بود كه 92 مسافر حمل مي‌كرد و قابليت حمل بارش زياد بود. قابليت پرتاب چترباز را هم داشت. چيزي كه در گسترش نيروهاي هوابرد و چترباز نيز بسيار مهم بود.
البته خريد اين نوع هواپيما داستان پشت پرده‌يي هم داشت كه برايم بسيار جالب و در عين حال دردآور بود.
داستان اين بود كه دولت آمريكا چهار فروند از اين نوع هواپيما را به‌عنوان كمك نظامي‌هديه كرده بود. اما به‌دنبال اين هديه تعدادي مستشار راهي ايران شده بودند تا پرواز با آن را آموزش بدهند. من گاهي با آنها صحبت مي‌كردم. يك بار يكي از خود آنها گفت شما فكر مي‌كنيد اين هواپيما را بلاعوض داده‌اند؟ در حالي كه قرارداد اين است كه خود هواپيما مجاني است ولي هزينة قطعات و نگهداريش با خود شماست. يعني شما در عرض چند سال چند برابر قيمت هواپيما را بابت قطعات و نگهداري مي‌دهيد. چون اگر خودتان هواپيما بخريد كارخانه يك تعهدي نسبت به‌شما دارد. اما حالا كه‌اين را به‌عنوان كمك نظامي‌به‌شما داده‌اند هيچ نوع تعهدي نسبت به‌شما ندارند و بايد تمام قطعات آن را بخريد. من حساب كردم ديدم در عرض كمتر از چند سال بايستي چند برابرپول هدايا را به‌آمريكا بدهيم.
به‌هرحال هواپيماي C130 را خريده بودند كه مثلاً دو‌كاره باشد. دسته دسته خلبانها را مي‌فرستادند براي آموزش. تيم از آمريكا دعوت كرده بودند. من جزء دستة دوم بودم كه براي آموزش ديدن انتخاب شدم. تيم آموزش رفته بود در همدان مستقر شده بود. ما حدود 20خلبان بوديم كه كلاس آموزش زميني را همان‌جا برايمان گذاشتند. آموزش پروازمان را هم در همان پايگاه شاهرخي در همدان ديديم. اين آخرين دوره‌يي بود كه آمريكاييها آموزش مي‌دادند. از آن به‌بعد قرار شد معلمان ايراني تعليم بدهند. در همين مدت چند معلم تربيت شده بود. من در اين دوره شاگرد اول شدم و دو معلم آمريكايي‌ام يك نامة تشويق‌آميز برايم نوشتند. براساس نظر آنها چند ماه بعد مي‌توانستم معلم شوم.
بعد از پايان آموزشها به‌گردانهاي عملياتي منتقل شديم. وقتي مداركم را دادم به‌فرمانده گردانمان و نظر مربيان آمريكايي را خواند، گفت: «بي خود گفته‌اند! هروقت من تشخيص دادم معلم مي‌شوي!» بعد از مدتي پرواز‌كردن در گردان معلم هواپيما شدم. در همين زمان، يعني سال 1346 بود كه درجة سروانيم هم آمد.
به‌هرحال من در پايگاه شيراز معلم هواپيمايC130 شدم.
شروع كردم به‌پروازهاي آموزشي. فرمانده گردان ما در ابتدا سرگرد مفخمي و سپس سرگرد مطهري ‌بودند. سمت افسر آموزش گردان را هم داشتم. من كه به‌اين كار خيلي علاقه داشتم از فرصت استفاده كردم و برنامه‌هاي گسترده‌يي براي آموزش خلبانها گذاشتم. سعي داشتم علاوه برمعلمي ‌دوست خوبي براي خلبانها باشم. همين رابطه باعث شد كه در مدت كوتاهي سطح پروازي دانشجويان و خلبانهاي گردان ما به‌صورت كيفي ارتقا يافت. به‌گردان كناري خودمان هم كمك مي‌كردم و اگر خلباني را داشتند كه مقداري عقب بود براي آموزش مي‌پذيرفتم. مثلاً افسري داشتيم به‌نام شهريور جنتي. او در گردان بغلي ما بود. خلبان متوسطي بود كه هركاري مي‌كردند نمي‌توانست فرمانده هواپيما بشود. او را موقتاً به‌گردان ما فرستادند تا با من باشد. در حين پرواز متوجه شدم كه ‌او اغلب در حال چرت زدن، خميازه كشيدن است و حواسش پرت است. از خودش پرسيدم چيزي نگفت. از دوستانش پرسيدم گفتند او قمارباز است و هر شب تا دير وقت قمار مي‌كند. بعد هم با عجله مي‌آيد سر كار. يك روز صدايش كردم و گفتم ببين اگر مي‌خواهي كه من پروازم را با تو ادامه بدهم شبي كه پرواز داري بايد زود بخوابي. صبح كه مي‌آيي بايد سرحال باشي، چرت نزني و حواست هم جمع باشد. به‌او تذكر دادم كه من با زندگي خصوصي تو كاري ندارم. هركاري مي‌خواهي بكن! اما سر پرواز بايد سرحال باشي. شهريور گفت من قمار برايم به‌صورت اعتياد درآمده‌است. به‌طوري كه حتي در خيابان هم كه مي‌روم تا مي‌بينم سه نفر با هم نشسته‌اند يا دارند صحبت مي‌كنند به‌خودم مي‌گويم اين سه نفر اگر يك نفر را پيدا كنند پاي پوكرشان جور است. چرا نشسته‌اند اين‌جا؟ چرا نمي‌روند بازي كنند؟ به‌او گفتم اگر مي‌خواهي كاپيتان بشوي بايد به‌صورت موقتي هم كه شده‌اين كار را كنار بگذاري. يكي دو روز گذشت. ديدم سرحال شد. جريان را پرسيدم. گفت ديشب ساعت11 خوابيده‌ام. گفتم قمار چي شد؟ گفت عصري رفتم يك ساعت بازي كردم. گفتم هر كاري دلت مي‌خواهد بكن ولي سر پرواز بايد سرحال باشي، چرت نزني. او بعد از مدتي خلبان يك شد و برگشت به‌گردان خودش.
در يكي دو سالي كه مشغول آموزش بچه‌ها بودم كلاسها براي آموزش خلباني C130 قطع نشدند. چندين دوره پشت سر هم دورة فارغ‌التحصيلي داشتيم كه مربي همة آنها من بودم و يك معلم ديگر كه متاسفانه‌اسمش يادم نيست.
بعد از دو سال صدايم كردند و گفتند تو در اين دوران بيشترين زمان پرواز را داشته‌اي. خاتم، فرماندة نيروي هوايي، دستور داده كه به‌من درجة موقت سرگردي بدهند. حدود سه سال زودتر از موعد بود. در اين دوره به‌دليل پروازهاي زياد خاطرات زيادي از حوادث و افراد برايم باقي مانده‌است.

سيل اهواز و دزديهاي تيمسار:

يكي از آنها جريان سيل اهواز در خوزستان است. اين سيل تمام منطقه را پوشانده بود. تعدادي از هواپيماهاي نيروي هوايي براي كمك رساني اعزام شدند. كمكهايي كه‌از خارج مي‌آمد. توسط هواپيما از تهران در بسته‌هاي بزرگ به‌اهواز منتقل مي‌شدند. چون دستور بود كه‌ارتش حداكثر كمك را بكند آنها را به‌كاميونهاي ارتش بار مي‌زدند مي‌بردند مركز لشكر. البته شير و خورشيد هم نظارت جزئي داشت. به‌هرحال كمكها را مي‌بردند مركز لشكر به‌بسته‌هاي كوچك تقسيم مي‌كردند برمي‌گرداندند به‌فرودگاه‌اهواز. ما سوار مي‌كرديم و مي‌رفتيم تمام مناطق سيلزده را گشت مي‌زديم و بارها را كه عمدتاً خرما و بسته‌هاي برنج و خشكبار و پتو و لباس بود براي مردم خالي مي‌كرديم. اين كار حدود يك ماه به‌درازا كشيده شد.
براي اين كه بهتر بتوانيم دهكده‌ها را شناسايي كنيم قرار شد يك راهنماي محلي با ما باشد. يكي از افراد محلي را مي‌برديم توي هواپيما كه بگويد اين دهكده چه‌طور است؟ آن يكي چه‌طور؟ در جريان يكي از همين بار‌ريزيها رفتيم روي هورالهويزه. وسط هور يك چيزهايي شبيه جزيره بود كه ظاهراً بايستي آن‌جا بار‌ريزي مي‌كرديم. رفتم يك دور زدم ديدم وسط سيل است. چند خانة روستايي تويش هست و يك چوب هم گذاشته‌اند و پرچم ايران بالاست. دور زدم و به‌فرد محلي همراهمان گفتم جنس بريزيم؟ گفت اين‌جا خاك عراق است! گفتم پرچم ايران دارد. گفت من خودم قبل از اين كه بيايم نزد شما اين دور و برها بوده‌ام. عراقيها هم مي‌آيند اين‌جا بار مي‌ريزند. اينها هواپيماهايي را كه مي‌آيد بار بريزد مي‌شناسند. اگر عراقي باشد پرچم عراق را بلند مي‌كنند و اگر ايراني باشد پرچم ايران را. ديدم نيازمند هستند. گفتم عيبي ندارد بگذار بريزيم. رفتيم دور زديم و به‌تعداد خانوارشان از عقب برايشان بسته ريختيم.
اين را هم اضافه كنم كه براي اطمينان از سالم رسيدن كمكها من سعي مي‌كردم كه تا آن‌جا كه مي‌توانم ارتفاع هواپيما را كم كنم. يعني مي‌آمدم قشنگ روي آب مي‌خوابيدم كه درست كنار كلبه‌شان بيفتد. يك بار تمام حواسم روي پايين بودن جمع بود. وقتي بالا كشيدم به‌صورتي ناگهاني در جلويم حدود 200-300 تا پرنده دريايي ديدم. به‌شدت غافلگير شدم اما هيچ راه گريزي نبود. رفتيم تويشان مثل اين كه هواپيما را بستند به‌رگبار. حدود 30جاي هواپيما سوراخ شد و صدمه ديد. شيشة جلويمان خون آلود شده بود. تمام لبه‌هاي بال ضربه‌‌خورده و قر شده و هواپيما آسيب ديده بود. برگشتيم فرودگاه‌ اهواز نشستيم. از طرف ايمني پرواز عكس گرفتند بردند ستاد نيروي هوايي. خاتم با ديدن عكسها گفته بود از توي اين هواپيما كسي هم زنده بيرون آمده؟
چند بار كه به‌داخل شهر رفتيم در بازار جنسهايي را ديديم كه رويشان علامت صليب سرخ داشت. حواسمان مقداري جمع شد. دقت كرديم ديديم بار كه‌از تهران مي‌آيد مثلاً 5 كاميون است. بارها را مي‌برند مركز لشكر. اما وقتي عصر از لشكر برمي‌گردد دو كاميون است. فهميديم داستان چيست؟ آن زمان شهريار شفيق، پسر اشرف پهلوي، فرمانده قسمت هاوركرافت بود و آمده بود به‌سيلزده‌ها كمك مي‌كرد. ما هرچه فكر كرديم كه چه‌كار كنيم ديديم بهترين نفر شهريار است. چون او يك چهرة مردمي‌داشت و با خلبان و پرسنلش مي‌جوشيد. يك بار كه به‌فرودگاه آمد من به‌او گفتم. گفتم هواپيما از تهران مي‌آيد جنس مي‌آورد براي سيلزده‌ها 5تا كاميون ارتشي مي‌آيد. اما بيشتر از دو سه كاميون برنمي‌گردد. در حالي كه چون كوچك مي‌شوند قاعدتاً بايستي تعداد كاميونها بيشتر بشوند. گفت خوب بقيه‌اش معلوم است كه چي مي‌شود اين پدر‌سوخته‌ها دزدند و بالا مي‌كشند. گفت من به‌فرمانده لشكر تلفن مي‌كنم كه يك نشست بگذاريم شما هم بيا آن‌جا فقط بنشين. گفتم تنها بيايم؟ گفت بچه‌ها را هم بياور. چند ساعت بعد، از لشكر به‌ما خبر دادند كه جلسة هماهنگي است بياييد. سر ساعت رفتيم. شهريار شفيق دو سه دقيقه ديرتر آمد. درجه‌اش سروان بود اما چون از خانوادة سلطنتي بود فرمانده لشكر برايش ايست خبردار داد و همه بلند شدند. فرمانده لشكر شروع كرد به‌مدح و تملق كه «در ساية توجهات اعليحضرت فلان شده...» كه شهريار حرفش را قطع كرد و گفت اين چيزها را نمي‌خواهد بگويي بيا پايين! فرمانده لشكر از پشت تريبون آمد پايين. شهريار خودش رفت پشت تريبون و گفت وقتي مثلاً 5كاميون جنس كه‌از تهران مي‌آيد كجا تخليه مي‌كنند و آن را كجا مي‌برند؟ فرمانده لشكر گفت قربان مي‌آورند داخل لشكر تحت نظارت خودم به‌بسته‌هاي كوچكتر تبديل مي‌كنيم تا به‌مردم فقير برسانيم كه تحت توجهات اعليحضرت .... باز هم شهريار حرفش را قطع كرد و گفت از اين شعارها نده! جنسها مي‌آيد اين‌جا بعد چه‌كار مي‌كنيد؟ گفت مي‌بريم فرودگاه براي اين كه به‌سيلزده‌ها برسد. شهريار گفت پس چرا وقتي 5تا كاميون مي‌آيد سه تايش ذوب مي‌شود، دو تا برمي‌گردد؟. گفت نه چنين چيزي نيست. گفت اگر نيست چرا در شهر جلو مغازه‌ها پر‌است از جنس‌هاي صليب سرخ؟ اينها از كجا به آن‌جا رفته؟ اين را كه گفت تيمسار رنگش پريد و گفت من بررسي مي‌كنم. گفت بررسي نمي‌خواهد. اين بار آخر بايد باشد. از اين به‌بعد 5كاميون كه مي‌آيد بايستي 5كاميون و حتي بيشتر جنس برگردد فرودگاه. غير از اين باشد شما درجه‌تان را از دست مي‌دهيد. تيمسار به‌حالت سكته ‌افتاد. جلو افراد ستادش بود. گفت بررسي مي‌كنم. شهريار گفت همين كه گفتم. و از در رفت بيرون و به‌ما هم گفت شما بياييد ديگر كاري نداريد.
از آن به‌بعد 5كاميون مي‌رفت 7كاميون برمي‌گشت. ما فهميديم جلو دزديهايشان گرفته شده. تيمسار كه بعداً فهميد از كجا خورده. با ما حسابي چپ افتاد.
شهريار شفيق پسر اشرف بود. برادرش شهرام شفيق بود. برخلاف شهرام، شهريار با مردم مي‌جوشيد و من از نزديك مي‌ديدم چقدربا پرسنل صميمي‌است. امكان نداشت كسي از بيرون نگاه كند و بفهمد او از خانوادة سلطنتي است. نه‌غرور و نه‌تكبري. پا به‌پاي همه كار مي‌كرد. در همين جريان سيل اهواز كساني كه با او كار مي‌كردند مي‌گفتند شهريار امان ما را بريده. خودش بيشتر از همه كار مي‌كند و ما را هم مي‌كشد دنبال خودش. مي‌گويد اين مردم سيلزده منتظر ما هستند.‌هاوركرافت هم كه همه جا مي‌رفت و شهريار از هيچ كمكي دريغ نمي‌كرد.
نقطة مقابل برادرش شهرام بود. او همه‌اش در زد‌و‌بندهاي تجاري بود و خيلي با مردم فاصله داشت. حتماً دربارة فساد مادرشان، اشرف، و بقيه ‌اعضاي خاندان سلطنتي چيزهايي شنيده‌ايد. يك بار ما رفته بوديم آشيانه با هواپيماي ايلوشين بپريم خلبانها برايمان تعريف كردند كه رانندة شهرام گفته يك روز پنج شنبه ‌عصر شهرام مردم را در ميدان آزادي ديده كه براي تفريح آمده بودند. مي‌پرسد چه خبر است؟ مي‌گويند شب جمعه ‌است آمده‌اند براي تفريح. شهرام مي‌گويد براي تفريح چرا اين‌جا آمده‌اند كه شلوغ بشود؟ مي‌توانند پنج شنبه ‌عصر بروند «نيس» جمعه عصري برگردند! منظورش از «نيس» بندر ساحلي فرانسه بوده‌است. راننده گفته بود همين طور نگاهش كردم و گفتم مردم بدبخت نان ندارند بخورند كجا بروند «نيس»؟ گفته بود نه نبايد اين‌جا را شلوغ كنند مي‌توانند بروند جاهاي مختلف. اين قبيل داستانها اگر درست باشند، كه ‌اغلب هم درست هستند، نشاندهندة جدايي خاندان سلطنت از مردم است. اگر هم داستاني اغراق شده باشد نشاندهندة ميزان نفرت مردم ما از اين خاندان است. مردمي‌كه براثر ديكتاتوري اجازه نمي‌يافتند حرفشان را بزنند به‌اين وسيله نفرت خودشان را نشان مي‌دادند. و جالب اين كه چنين داستانهايي دربارة شهريار اصلاً شنيده نشده. در عوض از خصوصيات مردمي‌و فعال‌بودن او داستانهاي بسياري شنيده‌ام. مثلاً يكي از دوستان مقاومت به‌نام رضا فرزكناري كه خودش از پرسنل نيروي دريايي بود، شناخت بهتري از شهريار شفيق داشت. او برايم داستاني تعريف كرد كه نقلش بد نيست. رضا مي‌گفت: «يك روز روي عرشه ناو داشتم تاريخ بازرسي كپسولهاي آتش‌نشاني را چك مي‌كردم. براي اين كار دور مي‌زدم و به‌هركپسولي كه مي‌رسيدم تاريخ مصرفش را يادداشت مي‌كردم. اگر تاريخش منقضي بود بايستي براي بازديد فرستاده شود. فرمانده ناو از بالا نگاه مي‌كرد و مرا ديد كه روي ناو مي‌گردم وپاي كپسول مي‌نشينم. در همين موقع شهريار هم از طرف ديگري داشت اين كار را نگاه مي‌كرد. فرمانده ناو فرياد زد: «اوي مادر (...) چه‌كار داري مي‌كني؟ داري براي خودت ول مي‌گردي؟». من چيزي نگفتم و او دوباره‌اين لفظ را تكرار كرد. يك دفعه شهريار كه ناظر جريان بود آمد روي عرشه. به‌فرمانده گفت: مادر (...) خودتي و هفت جدت! اين دارد كپسولها را چك مي‌كند. اگر يك بار ديگر با پرسنل اين طور صحبت كني گزارش مي‌كنم درجه‌ات را مي‌گيرند». رضا نقل مي‌كرد كه پرسنل خيلي شهريار را دوست داشتند زيرا كاملاً بي‌ادعا و بي‌آلايش بود. بعد از انقلاب هم پرسنل نيروي دريايي، حتي پرسنل انقلابي آن، خودشان او را به‌رغم خواسته خودش فرار مي‌دهند. چون او مي‌گفته من كه كاري نكرده‌ام چرا فرار كنم؟ به‌او مي‌گويند شلوغ پلوغ است، مي‌گيرند مي‌كشندت.
به‌هرحال شهريار فرار كرد و به‌فرانسه رفت. در پاريس تروريستهاي رژيم آخوندي او را اشتباهاً به‌جاي برادرش شهرام ترور كردند.