خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي

پـرواز در خـاطـره‌هـا (۸)

فصل ششم: خاطراتي از افسران


سپهبد خادمي
در گردان 707 شاه يكي دو تا پرواز داشت كه من را گذاشتند به‌عنوان هواپيماي رزرو. يعني دو هواپيما بود ،يكي براي حمل بار و يكي براي مسافر، رزور بود. در يكي از اين نوع پروازها به‌جاكارتا رفتيم و بعد در ‌استراليا نشستيم. بعد به‌زلاند نو رفتيم.
خادمي‌رئيس هواپيمايي ملي در هواپيماي شاه بود. سر ميز شام ديديم يك ميز بزرگ چيده‌اند. خادمي‌آمد سر ميز بزرگ نشست و چند تا آمريكايي آمدند با او نشستند. او كلي تعظيم و تكريم كرد و يكي از رؤساي ايران‌اير آمد پيش من و گفت تيمسار مي‌فرمايند كه شما هم بياييد سر ميز ما. گفتم خدمت تيمسار خادمي‌عرض كنيد كه شما تمام مكانيسين‌هاي آمريكايي را دعوت كرده‌ايد سر ميزتان ولي خلبان‌هاي ايراني اين‌جا دارند تنها غذا مي‌خورند. بعد شما فرستاده‌ايد كه من بيايم سر ميز شما؟ من از اين كارها نمي‌كنم. يا تمام خلبانها و پرسنل ايراني مي‌آيند، يا من هم نمي‌آيم. طرف شوكه شده بود و مي‌گفت راست راستي بروم به‌تيمسار بگويم؟ گفتم اگر نمي‌خواهي من خودم بروم بگويم. گفت نه. نه، و رفت بيخ گوش خادمي‌چيزي گفت. ديدم خادمي سرش را تكان تكان مي‌دهد و بعد خودش بلند شد آمد نزد ما. گفت اشتباه شده! اشتباه شده! من از شما عذرخواهي مي‌كنم و تقاضا مي‌كنم كه همة شما تشريف بياوريد. يعني از افسر تا درجه‌دار و همافر را دعوت كرد و گفت خواهش مي‌كنم همه‌شان تشريف بياورند. بعد به‌من گفت تشريف مي‌آوريد؟ گفتم حالا اين يك چيزي شد تيمسار. ما مي‌گوييم پرسنل نيروي هوايي، ميهمان ايران‌اير بوده. خنديد و گفت بله. بلند شديم رفتيم ميهمان تيمسار شديم.


سرلشگر فريدون (طه) سنجري
سرلشگر سنجري معاون عملياتي ستاد نيروي هوايي بود. اسم اصلي‌اش «طه» بود اما آن‌را عوض كرده و گذاشته بود فريدون. در زماني كه با مستشاران آمريكايي در گردان707 كار مي‌كردم يك روز من را به‌دفترش احضار كرد. رفتم و دفترش گفت منتظرت است! در زدم رفتم داخل و احترام گذاشتم. مشغول خواندن چيزي بود. بدون اين كه سرش را از روي كاغذ بردارد جواب سلامم را داد و به‌كار خود ادامه داد. چند دقيقه گذشت ديدم خبري نيست. گفتم تيمسار مي‌بخشيد مثل اين كه بد موقعي آمدم. و در را باز كردم تا بروم. سرش را بلند كرد و با لحني تصنعي گفت‌ ها! بله! بله! كاري داشتيد؟ گفتم من كاري نداشتم شما با من كار داشتيد. با همان لحن مصنوعي و زننده گفت بله! بله!. بفرماييد الان مي‌گويم. بعد زنگ زد به‌مستشاري كه همان پشت اتاقش بود. يك استوار آمريكايي را احضار كرد. وقتي استوار آمد، سنجري انگار يك ارتشبدي به‌ديدنش آمده ‌از پشت ميز بلند شد و به‌استقبالش شتافت. با او به‌گرمي‌سلام و عليك كرد. من داشتم شاخ در مي‌آوردم كه چطور است كه من يك سرگرد ايراني هستم او براي جواب سلام من حتي سرش را از توي كاغذهايش برنداشت. اما اين يك استوار آمريكايي است و تيمسار تا دم در براي استقبال از او جلو مي‌رود؟ به‌هرحال استوار كه آمد سؤال كرد تيمسار با او چه كار دارد. سنجري با تملق گفت مي‌خواستم «رنج» اين هواپيماهاي707 را سؤال كنم. استوار آمريكايي كه من را مي‌شناخت داشت شاخ در مي‌آورد. گفت قربان من وارد نيستم سرگرد معزي از همة ما واردتر است! من ديگر نمي‌توانستم چگونه آن همه بي‌شخصيتي تيمسار را تحمل كنم. اما چيزي نگفتم و فقط با نگاه به‌او فهماندم كه چقدر مبتذل است. تيمسار خنده‌ايي كرد و بله بله‌يي گفت و او را رد كرد. يكي دو تا سؤال الكي هم از من كرد و ردم كرد.

سرتيپ منصور اميراردلان
وقتي در سال1356 هواپيماهاي707 خريده شد من فرماندهي يك گردان آن را داشتم. يك روز تيمسار سرتيپ منصور امير اردلان، معاون پايگاه مهرآباد، صدايم كرد. به‌اتاقش رفتم. ديدم يك افسر آمريكايي هم نشسته‌است. امير اردلان گفت ايشان سرگرد «باجر» هستند به‌عنوان مستشار وارد گردان شما مي‌شوند.گفتم تيمسار به‌انگليسي بگوييد. طرف خوشش آمد. به‌انگليسي گفت. من خنديدم و گفتم خوش آمديد. پرسيدم شما چقدر پرواز داريد؟ گفت حدود 3هزار ساعت. ديدم با اين ميزان سابقة پرواز كمكي به‌ما در گردان نمي‌تواند بكند. به‌زبان انگليسي گفتم تيمسار ايشان حدود 3هزار ساعت پرواز دارند اما ايشان نمي‌دانند كه من 12هزار ساعت پرواز دارم و الان (خطاب به‌سرگرد) ممكن است جناب سرگرد بفرماييد چه كمكي مي‌توانيد به‌من بكنيد؟ من علاوه بر 12هزار ساعت پرواز 7ـ8سال است كه فرمانده گردان بوده‌ام و هيچ وقت هم سانحه نداشته‌ام. اميراردلان به‌فارسي گفت اين حرفها را به‌فارسي به‌من بگو! من به‌انگليسي گفتم تيمسار من مخصوصاً به‌انگليسي مي‌گويم كه‌اين سرگرد «باجر» خودش بشنود. گفت آخر خوب نيست او را از ستاد فرستاده‌اند! گفتم 3هزار ساعت پرواز دارد اگر آمريكايي هم باشد نمي‌تواند كمكي به‌من بكند. امير اردلان به‌فارسي گفت آخر اين رسم ميهمان‌نوازي نيست. گفتم بحث ميهمان‌نوازي نيست شما به‌من مي‌گوييد مستشار مي‌آيد كه به‌كار من نظارت كند به‌چه كار من نظارت كند؟ اميراردلان هي تأكيد داشت به‌فارسي حرف بزنم و من اصرار داشتم كه به‌انگليسي بگويم. بالاخره سرگرد آمريكايي خودش به‌زبان آمد و گفت معزي درست مي‌گويد من چه كمكي مي‌توانم بكنم؟ اميراردلان گفت آخر شما را از مستشاري فرستاده‌اند. گفت من خودم مي‌روم برايشان توضيح مي‌دهم، ولي معزي راست مي‌گويد. اميراردلان به‌فارسي به‌من گفت راحت شدي؟ من به‌انگليسي گفتم تيمسار خواهش مي‌كنم انگليسي حرف بزنيد. سرگرد باجر گفت مي‌شود خواهش كنم هفته‌يي يك روز بيايم گردان شما پرواز كنم؟ گفتم حتماً، حتماً خوشحال مي‌شويم. گفت چه روزهايي؟ گفتم هر روز خواستي روز قبلش تلفن بزن و بيا پرواز كن. گفت پرواز سوختگيري و حمل مسافر و... گفتم حتماً هر پروازي خواستي بيا اما يك نكته را فراموش نكن ما شما را هيچ وقت فرمانده هواپيما نمي‌گذاريم. گفت من خودم معلمم. گفتم باشد ولي شما آمريكايي هستيد ما خودمان معلم داريم فرمانده ايراني هم داريم. شما بياييد به‌عنوان خلبان دو پرواز مي‌كنيد. گفت مي‌خواهم بلند شدن و نشستن تمرين كنم گفتم باشد ولي با شما معلم مي‌گذاريم هرقدر خواستي پرواز كن. گفت همين خيلي خوب است. همين يك روز خيلي خوب است. پا شد رفت و اميراردلان به‌من گفت راحت شدي؟ خنديدم و احترام گذاشتم و گفتم تيمسار ناراحت نبودم. ما كه به‌چشم زاغ باج نمي‌دهيم. گفت نگو چشم زاغ. گفتم پس چيست؟ آمريكايي است؟ گفت بله! خلاصه آمدم بيرون و به‌اسماعيل فرخنده خدا بيامرز گفتم «باجر» قرار شده زنگ بزند هروقت خواست بيايد هفته‌يي يك پرواز برايش بگذار و خلبان يك هم برايش بگذار به‌حسين (اسكندريان) هم بگو هر وقت خواست بلند‌شدن و نشستن تمرين كند يك معلم ايراني بگذاريد كنار دستش. اسماعيل از خوشحالي نمي‌دانست چه كند!

سپبهد سجاد مهديون
مهديون افسر كله شقي بود كه زير بار برخي زورگوييها نمي‌رفت. معاون و افسر عمليات ربيعي بود. برخوردهايش با پرسنل تحت مسئوليتش خوب بود وبچه‌ها هم دوستش داشتند. تا وقتي كه فرمانده گردان شد، پايگاه وحدتي بود. به‌آمريكا رفت و بعد به‌ستاد نيروي هوايي منتقل شد. بعد رفت به‌پايگاه‌هاي ديگر و آخر سر فرماندهي پايگاه بوشهر را گرفت. در همانجا بود كه سپهبد شد. بعد از انقلاب گفتند همسر دومي‌داشته‌است. شنيدم كه همسر اولش شكايت كرده بود و يا داستانهايي مثل اين. به‌هرحال دستگير و اعدام شد.

فصل هفتم:
همكاران خارجي و منافع ملي
من در تمام مدت خدمتم در نيروي هوايي سعي داشتم به‌عنوان يك نظامي در برخورد با مسائل منافع ملي خودمان را مقدم برهرچيزي بدانم. براي من مهم اين بود كه شرافت ايراني و مال ايراني حفظ شود. روي همين اصل اگر موردي پيش مي‌آمد كه مي‌ديدم به‌اصل منافع ملي خدشه‌‌يي وارد مي‌كند بلافاصله عكس‌العمل نشان مي‌دادم. به‌ويژه ‌اگر طرف من يك فرد خارجي بود بيشتر حساسيت داشتم. از سوي ديگر من به‌خوبي درك مي‌كردم در جهاني زندگي مي‌كنيم كه بايستي بيشترين روابط علمي و تبادلات را با كشورهاي ديگر جهان داشته باشيم. اما اين نياز را نه تنها با منافع ملي در تضاد نمي‌ديدم كه دقيقاً برعكس فكر مي‌كردم و مي‌كنم كشوري مي‌تواند بيشترين و بهترين روابط را با ساير كشورها داشته باشد كه منافع ملي خود را اصل بگيرد. ما با اصل گرفتن منافع ملي خودمان قادر هستيم بيشترين دوستان را در كشورهاي ديگر داشته باشيم و انساني‌ترين روابط را با ساير دولتها و حكومتها برقرار كنيم. گوياترين دليلي كه براي اثبات اين مدعا دارم تجربة ‌شخصي خودم است. من در طول خدمتم با بسياري خارجيان بهترين روابط انساني و عاطفي را داشتم. در عين حال در پهنة كار و آن‌جا كه پاي منافع ملي به‌ميان مي‌آمد اصل را همان مي‌گرفتم.

خريد هواپيما
در سال1350 من به‌اتفاق يك سرهنگ فني به‌نام سرهنگ مير‌جهانگيري براي بررسي خريد هواپيما از كشورهاي انگليس، فرانسه و هلند انتخاب شديم. مشخصاتي كه به‌ما دادند اين بود كه يك هواپيماي دو موتورة سبك مي‌خواهند كه برد چتر‌بازي هم داشته باشد.
ابتدا به‌فرانسه رفتيم. فرانسوي‌ها هواپيمايي كه براي ما در نظر گرفته بودند«NORTH262» بود. اين هواپيما، هواپيماي دو موتورة متوسطي بود. اشكالش اين بود كه فاصلة دمش با در عقب بسيار كم بود. به‌كارخانة سازنده گفتيم ما هواپيما را براي استفاده چتربازي مي‌خواهيم. گفتند همين خيلي خوب است. گفتيم بايد ببينيم براي چتربازي مناسب هست يا نه؟ قرار گذاشتيم روز بعد از توي هواپيما يك چترباز بپرد و ما از نزديك شاهد باشيم. در ضمن يك ژنرال بازنشستة نيروي هوايي‌شان را گذاشته بودند ميهماندار ما كه‌از بر دل ما خيلي بالا مي‌رفت. روز قبلش ژنرال ما را به‌رستوران گران‌قيمتي دعوت كرد. شب هم دعوت كرد كاباره ليدو كه يكي از كاباره‌هاي گران است. در كاباره ليدو گفت شامپاين مي‌خوري؟ گفتم چيزي نمي‌خورم. گفت شام. گفتم شام هم نمي‌خواهم. گفت نمي‌شود اينجا آمده‌اي بايد يك چيزي بخوري. گفتم پس بگو يك بستني بياورند. گفت كسي اين‌جا نمي‌آيد بستني بخورد. گفتم پس پاشو برويم. گفت نه تو بستني بخور ما شام مي‌خوريم. خودم مي‌دانستم كه برخوردم تند است. اما مخصوصاً اين طور برخورد كردم. زيرا احساس مي‌كردم آقاي ژنرال مي‌خواهد ما را بخرد. روز بعد رفتيم فرودگاه. هواپيما را آوردند. يك مربي چترباز آورده بودند كه حين پرواز بپرد تا مثلاً من ببينم. من هم خودم نشستم روي صندلي و پروازكرديم. وقتي به‌روي منطقه‌اي كه تعيين شده بود رسيديم گفتم من خودم بايد ببينم او چه جوري مي‌پرد؟ از موهاي سفيد شقيقه كسي كه براي پريدن آورده بودند فهميدم طرف كار كشته‌است و جوان و بي‌تجربه‌‌نيست. از در شيرجه رفت زير سكان هواپيما. دور زديم و وقتي نشستيم ژنرال گفت چتربازش را هم ديدي؟ گفتم بله و بلافاصله پرسيدم شما از اين نوع هواپيما در نيروي هوايي خودتان استفادة چتربازي مي‌كنيد؟ گفت نه! گفتم جاي ديگري اين استفاده را مي‌كنيد؟ گفت نه! گفتم پس من يك پيشنهاد دارم! برويم مدرسة خلباني دو سه هنرآموز چترباز را بياوريم با اين بپرد تا من ببينم. گفت نمي‌شود. گفتم چرا نمي‌شود؟ اين را كه شما آورده‌ايد مربي است از يك سوراخ هم مي‌پرد بيرون. بايد هنرآموز چتربازي بياوريد كه تازه مي‌خواهد شروع به‌پريدن بكند.

گفت نه نمي‌شود. گفتم پس من اوكي نمي‌كنم. جواب ما را نمي‌دهد. مي‌رويم كشورهاي ديگر را هم مي‌بينيم بعد نتيجه را به‌شما اطلاع مي‌دهيم. ژنرال گفت فقط شما نظر مساعد بده بقيه كارهايش با ما! يك ماه به‌خرج ما شما و خانواده‌تان ميهمان ما هستيد درجنوب فرانسه در نيس و... گفتم بعد به‌شما خبر مي‌دهم.
از آن‌جا رفتيم به‌انگليس. كارخانة سازندة هواپيما كه‌اسمش الان يادم نيست هواپيمايي به‌ما نشان داد كه‌ از نظر چتربازي مناسب بود و نيازي به‌آزمايش نداشت. گفتم كشور ما كوهستاني است. اين هواپيما بايد قدرت اين‌را داشته باشد كه با يك موتورحداقل 11يا 12هزارپا ارتفاع را نگه دارد. چون حساب كوه‌هاي كركس را مي‌كردم كه در جنوب داشتيم. گفت بله با يك موتور نگه مي‌دارد. گفتم برويم آزمايش. قرار گذاشتيم براي چك رفتيم. خودم بنزين هواپيما را چك كردم. وزنش هم كه مشخص بود. در آن موقع وزن هواپيما متوسط بود. پرواز كرديم. در ارتفاع 17هزار پا من يك موتور را بستم. هواپيما شروع كرد به‌پائين رفتن. آن يكي موتور هواپيما را داديم به‌حداكثر قدرت. اما هواپيما مي‌آمد پائين. تا حدود 10هزار پايي كه رسيد به‌او گفتم وزن ما حداكثر نيست چرا نگه نمي‌دارد؟ دستپاچه شد. گفت چرا نگه مي‌دارد. گفتم شما بگير نگه‌دار. دوباره رفتيم 15هزار پايي و دادم دست خودش. گفتم هواپيما را براي ما در 12هزار پايي نگه‌دار! گفت باشد اما همين كه شروع كرد هواپيما تا 9هزار‌پايي پائين آمد. بندة خدا شروع كرد به‌عرق كردن. هي مي‌گفت نمي‌دانم چرا اين طوري است؟ در كتاب نوشته! گفتم من با كتاب كار ندارم. تو براي ما نگهدار، من مي‌پذيرم. بعد كه نشد گفتم متأسفم. اگر در كشور ما اين اتفاق بيفتد خلبان و هواپيما را از دست مي‌دهيم. در اين قبيل موارد يكي دو تا دانه درشت هم مي‌فرستند كه آدم را تحت تأثير قرار بدهند. بنابراين معاون كارخانه آمد و چند نفر گردن كلفت ديگر. ضمن دعوت ناهار شروع كردند به‌بحث و مهرباني كردن و اين كه شما چيزي نمي‌خواهيد؟ و از اين حرفهاي بازاري براي تطميع. ما هم قبول نكرديم و گفتيم نظرمان رابعد مي‌نويسيم.
كشور بعدي هلند بود. دركارخانجات فوكر فرند‌شيپ هواپيما را بررسي كرديم. وضع در آن براي چترباز مناسب بود. بعد با آن پرواز آزمايشي كرديم. در ارتفاع بالا هم خيلي خوب نگه مي‌داشت. بررسي كرديم ديديم 80كشور دنيا از اين هواپيما استفاده مي‌كنند. در حالي كه آن هواپيماهاي انگليسي و فرانسوي را فقط در نيروي هوايي‌شان استفاده مي‌كردند. هيچ‌كدام از آن استفاده چتربازي نمي‌كردند. جالب اين بود كه هلندي‌ها خيلي هم از بر دل ما بالا نمي‌رفتند كه بخواهند تطميع كنند يا عزت و احترام عوضي بگذارند. يعني رابطه كاملاً رسمي‌بود. فقط به‌من و سرهنگ ميرجهانگيري هركدام يك كيف سامسونت به‌عنوان كادو دادند.
بعد از بازگشت خاتم ما را خواست و گفت گزارشتان را خواندم خيلي خوب بود دستور دادم همين فرندشيپ را بخرند. بعد ديد يك كيف دست ماست. گفت اينها چيست؟ گفتيم تيمسار اين كيفها را به‌ما هديه داده‌اند. در فرانسه يك مدل كوچك هواپيما داده‌اند. ضمناً در فرانسه‌اين پيشنهاد را هم به‌من كردند كه‌اگربپذيرم يك ماه خودم و خانواده‌ام ميهمان آنها در جنوب فرانسه هستيم. خنديد و گفت حالا مي‌خواهي بروي فرانسه؟ گفتم نه تيمسار من فرانسه كاري ندارم! احترام گذاشتيم و خواستيم برويم كه صدايمان كرد و گفت بچه‌ها كيفهايتان را برداريد مال خودتان است. بعد همان هواپيما هم خريده شد.