كهن ديارا
كهن ديارا، ديار يارا، دل از تو كندم، ولي ندانم،
كه گر گريزم، كجا گريزم، و گر بمانم، كجا بمانم
نه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم، درخت خشكم،
عجب نباشد، اگر تبر زن، طمع ببندد، در استخوانم
درين جهنم، گل بهشتي، چگونه رويد، چگونه بويد؟
من اي بهاران! ز ابر نيسان، چه بهره گيرم، كه خود خزانم
بهحكم يزدان، شكوه پيري، مرا نشايد، مرا نزيبد
چرا كه پنهان، بهحرف شيطان، سپردهام دل، كه نوجوانم
صداي حق را، سكوت باطل، در آن دل شب، چنان فرو كشت
كه تا قيامت، در اين مصيبت، گلو فشارد، غم نهانم
كبوتران را، بهگاه رفتن، سرنشستن، بهبام من نيست
كه تا پيامي، بهخط جانان، ز پاي آنان، فرو ستانم
سفينة دل، نشسته در گل، چراغ ساحل، نميدرخشد
درين سياهي، سپيدهاي كو؟ كه چشم حسرت، در او نشانم
الا خدايا، گره گشايا! بهچاره جويي ، مرا مدد كن
بود كه بر خود، دري گشايم، غم درون را، برون كشانم
چنان سراپا، شب سيه را، بهچنگ و دندان، در آورم پوست
كه صبح عريان، بهخون نشيند، بر آستانم، در آسمانم
كهن ديارا، ديار يارا، بهعزم رفتن، دل از تو كندم
ولي جز اينجا، وطن گزيدن، نميتوانم، نميتوانم
* . . * . . *
طغيان
به جز پهنه هايي پر از دود و آتش
به جز سيل كشتار و بيماري و خون
به جز ناله هايي پر از خشم و نفرت
به جز دوزخي واژگون و دگرگون
به جز تندبادي كه آهسته خواند
سرود غم خويش در گوش هامون
به جز انتقامي چنين تلخ و نارس
بگو با من اي دل ، چه ماندست با كس ؟
شما اي اميران ، شما اي بزرگان
شما اي همه سرنشينان والا
شما اي همه كاخداران بي غم
شما اي همه جنگجويان دانا
چه نازيد بر داستانهاي تاريخ ؟
چه باليد بر زورمندان فردا ؟
بميريد ، زيرا به مردن سزاييد
بميريد ، زيرا كه آفت شماييد
از آن بيم دارم كه آتش فشانها
گشايند روزي دهانهاي خونين
از آن بيم دارم كه درياي وحشي
دگرگونه سازد يكباره آيين
همه خانهها ، شهرها ، كوهساران
فرو ريزد و سوزد از شعلة كين
ز هم بگسلد آسمانهاي آبي
فرود آيد اين گنبد ماهتابي
شگفتا ! درين شامگاهان وحشت
خدايان گشودند بر من دري را
از آن در ، نگه كردم آهسته در شب
به هر گوشه ديدم تن بي سري را
شما اي همه سرزمينهاي گيتي
رهايي چه بخشيد بد گوهري را ؟
ببنديد ، چونان كه دانيد ، راهش
جهان را مبرا كنيد از گناهش
زمين مي گدازد ز خشمي نهايي
ز خشمي چو تاريكي شامگاهان
خوش آن لحظة تلخ و آن روز شيرين
كه كيفر دهد خشم او بر گناهان
به تنگ آمدم زين همه كينه توزي
خوشا زيستن در ميان سياهان
كه در خاك و خون غوطه ور شد طبيعت
تمدن گر اينست ، كو بربريت ؟