ك . م

ياد نادر


تاريخ دقيقش يادم نيست. سالهاي 46-47 بود. يك روز برحسب اتفاق به‌برنامه‌اي از راديو ايران گوش مي‌دادم. مجري مشغول خواندن شعري بود. خواند: «چنين آسان مگيريدش». گيرا بود و لطيف. تازگي داشت. در سطرهاي بعديش دردي نهفته بود كه نمي‌توانستي از آن بگذري. با آهنگ و موسيقي لطيفش مضاميني نو داشت. آسان نگرفتمش. هركلامش در جانم مي‌نشست و با خونم آميخته مي‌شد. چنان جذبم كرد كه ميخكوب شده منتظر ادامة شعر بودم. وقتي هم تمام شده بود هي تكرار مي‌كردم «چنين آسان مگيريدش»!. تا آن زمان ميانه‌يي با شعر و شاعري نداشتم. به‌خصوص «شعر نو» را جدي نمي‌گرفتم.
در پايان مجري گفت نام شعر «انگور» است و نام شاعرش نادرپور. براي اولين بار نامش را مي‌شنيدم. اما شعر كار خودش را كرد. دلم را به‌«جريان»ي جديد گره زد. جرياني كه در گامهاي بعدي خودش در مقابل خط فكري و مشي هنري نادرپور ايستاد. چندي بعد ديگر او را نمي‌پسنديدم. ارادتم بيشتر به‌شاعراني ديگر و نحله‌هاي ديگري از همان نوع شعر بود. اما در دل همواره اين دين را به‌او داشتم. دورادور تعقيبش مي‌كردم. مي‌شد كه با او مخالف باشي، اما نمي‌شد انكارش كرد. پيشكسوتي صاحب سبك بود. با انديشه‌يي ظريف و احساسي رقيق. مثل شعرش، نمي‌شود آسان گرفتش.
در فراز و نشيبهاي سالهاي تبعيد، هم نمي‌توانستم او را ناديده بگيرم. هر از گاهي شعري و مقاله‌يي از او را مي‌ديدم و مي‌خواندم. يك چيز عجيب در او جذاب بود. در كهنسالي بيشتر مي‌درخشيد. هم به‌لحاظ سياسي و هم به‌لحاظ ادبي از جيب نمي‌خورد. چيزي كه قاعدتاً بايد عكسش باشد. مرزبندي دردمندانة او با فاشيسم مذهبي حاكم، برايم بسيار قابل درنگ بود. آن را «شراره‌يي اهريمني» مي‌ديد سربركشيده از « مطبخ جوان‌كش ضحاك». تصوير بسيار زيبايي از مراسم استقبال خميني در بهمن57 داشت. آن را «‌لاشة كژدمي» ديده بود«بر دوش انبوه مورچگان». پيشاپيش مي‌دانستم كه از تصوير «عمامه‌ها سفيد» و «رخساره‌ها سياه» گريزان است. اهل اين قبيل رياكاريها نبود. اما خود من هم به‌تدريج و عميقتر فهميدم كه «رخساره سياه» نه ربطي به‌رنگ عمامه دارد و نه طول و عرض ريش و يا كلفتي و نازكي سبيل. و از او در توصيف كساني كه: « “داغ نماز” را به‌جاي “داغ نياز” بر پيشاني مي‌نشانند» خواندم كه «“ريش درون” را در زير “ريش بيرون” مي‌پوشانند». برخي مرده‌خواران حرفه‌يي سعي داشتند او را هرطور شده به‌جرياني ميرا و مرده منصوب كنند. اما خودش «پيوستگي و دلبستگي» را با آن قبيل جريانها نفي مي‌كرد و نوشته بود: «در چشم من، نظام پيشين نبود كه جاي به‌نظام پسين مي‌سپرد بلكه تاريخ ايران بود كه به‌سوي قهقرا ورق مي‌خورد و همة دستاوردهاي تجدد جوانش به‌باد فنا مي‌رفت». البته در افكار او مي‌توان بسيار چند و چون داشت. اما در صداقتش براي فرهنگ و تاريخ ميهنش نمي‌شود ترديد كرد. چيزي كه در سالهاي آخرين عمرش بيشتر و بيشتر بارز شد و به‌صورت گفته‌ها و پيامهاي شفاهي بر قرابتش با نسلي كه پرچم مبارزه با فاشيسم مذهبي را به‌دوش مي‌كشد افزود.
او هفتاد سال زيست. از 1309 تا 1379. و درخشانترين سالهاي زندگيش سالهايي بود كه با تمام توان در برابر آخوندها ايستاد. از اين نظر درخور ستايش است و قدرداني.
يادش گرامي‌باد.

دو شعر از نادر نادر پور


كهن ديارا
كهن ديارا، ديار يارا، دل از تو كندم، ولي ندانم،
كه گر گريزم، كجا گريزم، و گر بمانم، كجا بمانم
نه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم، درخت خشكم،
عجب نباشد، اگر تبر زن، طمع ببندد، در استخوانم
درين جهنم، گل بهشتي، چگونه رويد، چگونه بويد؟
من اي بهاران! ز ابر نيسان، چه بهره گيرم، كه خود خزانم
به‌حكم يزدان، شكوه پيري، مرا نشايد، مرا نزيبد
چرا كه پنهان، به‌حرف شيطان، سپرده‌ام دل، كه نوجوانم
صداي حق را، سكوت باطل، در آن دل شب، چنان فرو كشت
كه تا قيامت، در اين مصيبت، گلو فشارد، غم نهانم
كبوتران را، به‌گاه رفتن، سرنشستن، به‌بام من نيست
كه تا پيامي، به‌خط جانان، ز پاي آنان، فرو ستانم
سفينة دل، نشسته در گل، چراغ ساحل، نمي‌درخشد
درين سياهي، سپيده‌اي كو؟ كه چشم حسرت، در او نشانم
الا خدايا، گره گشايا! به‌چاره جويي ، مرا مدد كن
بود كه بر خود، دري گشايم، غم درون را، برون كشانم
چنان سراپا، شب سيه را، به‌چنگ و دندان، در آورم پوست
كه صبح عريان، به‌خون نشيند، بر آستانم، در آسمانم
كهن ديارا، ديار يارا، به‌عزم رفتن، دل از تو كندم
ولي جز اين‌جا، وطن گزيدن، نمي‌توانم، نمي‌توانم

* . . * . . *

طغيان

به جز پهنه هايي پر از دود و آتش
به جز سيل كشتار و بيماري و خون
به جز ناله‌ هايي پر از خشم و نفرت
به جز دوزخي واژگون و دگرگون
به جز تندبادي كه آهسته خواند
سرود غم خويش در گوش هامون
به جز انتقامي چنين تلخ و نارس
بگو با من اي دل ، چه ماندست با كس ؟
شما اي اميران ، شما اي بزرگان
شما اي همه سرنشينان والا
شما اي همه كاخداران بي‌ غم
شما اي همه جنگجويان دانا
چه نازيد بر داستانهاي تاريخ ؟
چه باليد بر زورمندان فردا ؟
بميريد ، زيرا به مردن سزاييد
بميريد ، زيرا كه آفت شماييد
از آن بيم دارم كه آتش فشانها
گشايند روزي دهانهاي خونين
از آن بيم دارم كه درياي وحشي
دگرگونه سازد يكباره آيين
همه خانه‌ها ، شهرها ، كوهساران
فرو ريزد و سوزد از شعلة كين
ز هم بگسلد آسمانهاي آبي
فرود آيد اين گنبد ماهتابي
شگفتا ! درين شامگاهان وحشت
خدايان گشودند بر من دري را
از آن در ، نگه كردم آهسته در شب
به هر گوشه ديدم تن بي سري را
شما اي همه سرزمينهاي گيتي
رهايي چه بخشيد بد گوهري را ؟
ببنديد ، چونان كه دانيد ، راهش
جهان را مبرا كنيد از گناهش
زمين مي گدازد ز خشمي نهايي
ز خشمي چو تاريكي شامگاهان
خوش آن لحظة تلخ و ‌آن روز شيرين
كه كيفر دهد خشم او بر گناهان
به تنگ ‌آمدم زين همه كينه توزي
خوشا زيستن در ميان سياهان
كه در خاك و خون غوطه ور شد طبيعت
تمدن گر اينست ، كو بربريت ؟