در قطار بهاين ميانديشيدم
از مجموعه: داستانهاي کوتاه آفريقاي جنوبي
نوشته: مانگو تشابانگو
ترجمه: علي اصغر بهروزيان
دربارة نويسنده: مانگو تشابانگو در سال 1949 در «بوشباک ريج» شهري در شمال شرقي «ترانسوال» بهدنيا آمد. براي تحصيل به«سواتو» رفت و بهعنوان دستيار آزمايشگاه مشغول بهکار شد، و در همان زمان نيز براي نشريههاي «ساندي تايمز» و «اخبار جهان» مينوشت. در حال حاضر وي بهعنوان مدير ارتباطات، مشغول بهکار است. او که در زمينة تئاتر هم بهفعاليتهاي چشمگيري دست زده است بهعنوان يکي از فعالان فرهنگ سياهپوستان شناخته ميشود. داستان کوتاه «فکرهايي در يک قطار» اول بار در مجموعه سقوط اجباري در سال 1980 منتشر شد.
هنگامي که سوار اين چيزها! که نميتوانند همة ما را حمل کنند، ميشويم، بهقدرت ابتکار خودمان پي ميبريم. در وضعيتي مضجک سر پا ميايستيم ـ يک پا در هوا ـ بدنهامان در هم ميپيچيد ودستهامان از ميان بدنهاي درهم پيچيده ديگر تاب ميخورند تا در يک جا تکيهگاهي پيدا کنند. گاه تکيهگاه شانه فردي ديگر است، اما شکوه کردن کار احمقانهيي است و بههمين دليل هيچکس شکايت نميکند. انگار يک شرکت ساردينسازي نامريي مشغول فشردن آدمهاست. ما چهل دقيقه يا چهل روز در همين وضعيت ميمانيم. فاصله سواتو تا ژوهانسبورگ چقدر است؟ چهل دقيقه است يا چهل روز. هيچکس دقيقاً نميداند.
ما در همان حالت ميمانيم. بدنهامان از در بند بودن روحمان خيس عرق ميشود و در آن مکان هندسي غمگين و شرمآورـ دخمه ـ شادي را تصور ميکنيم. چشمهامان زوبينوار در جستجوي آن دسته از برادرانمان است که در اعتراض بهآن شرايط ديوانهكننده، بهجنايتي ديوانهوار تن دادهاند، چرا که در حقيقت اگر ما از ريشخندهاي معنوي نميترسيديم جنايت را شکلي از اعتراض ميپنداشتيم. آيا يک انسان گرسنه در شرايطي همانند انساني که سرزمينش را از او گرفتهاند نيست؟ اگر گرسنه باشي و سرزمينت را هم از تو گرفته باشند چه؟
ما در همان حالت ميمانيم، بهمدت چهل دقيقه يا چهل روز. هيچکس دقيقاً نميداند.
ما، جوانان، بهشکلي خطرناک بر ديوارهاي بيروني واگن ميچسبيم. بله. (اينکار) رودهها را بهگلو ميآورد، اما براي ما نشانة شهامت است.
ما يک مشت آدم درمانده و ترسو نيستيم که زندگيشان با رنج عجين شده باشد. شجاعترين ما همچون خداوندان سرنوشت بر بالاي بامها ميرقصند. بعضي وقتها مرگ با شوک برقي ميآيد، اما خوب، اين از بدشانسي است... «بايکيل» آدم خوبي بود. اين که زنده نماند تا با گلوله بميرد، تقصير او نبود.
ما در همان حالت ميمانيم، بهمدت چهل دقيقه يا چهل روز. هيچکس دقيقاً نميداند.
ما موازي با قطار آنها حرکت ميکنيم، گاه نيز از کنار قطار آنها رد ميشويم. بيشتر وقتها تصور من اين است که آنها بهسرعت از کنار قطار درب و داغان ما رد ميشوند. قطار آنها تقريباً هميشه خالي است. آنها آسوده در صندلي هاشان، که براي نشستن ساخته شدهاند، مينشينند، و پنجرهاشان را هميشه بسته نگه ميدارند،
حتي در روزهاي گرم. و همانجور که در قطارشان نشستهاند، مانند کسي که از جايگاه ويژه بهتماشاي تئاتر مينشيند، نگاهمان ميکنند. ما هم بهآنها زل ميزنيم، اما صورتهاي عبوس توجه ما را چندان برنميانگيزد. فقط پنجرهيي بسته افکارمان را جابهجا ميکند.
آن روز « مسونگي» و « گيزاني » بيشتر از همه بهپنجرهيي بسته علاقمند شده بودند. ببينيد.
آنها از زماني که زمين گلف « هوگتون» را کشف کردند و فهميدند که آنجا به" توپ جمعکنها انعام بيشتري ميدهند، پايشان بهمحلة پولدارهاي ژوهانسبورگ باز شد. تجربة آنها ( از آن محله) شگفت بود. چيزي ترسناک در فضاي آن محله وجود داشت. آنها ترسي احساس ميکردند که پيش از آن برايشان سابقه نداشت. مطمئناً بهخاطر تعداد بيشمار پليسهايي که از خيابانهاي آن محله نگهباني ميکردند و همصدا با سگهاشان بهپسر بچههاي سياهپوستي که از آن محله علي مقام ميگذشتند، دندان نشان ميدادند، نيز نبود.
در اينکه مسونگي و گيزاني جوان بودند شکي نيست. اما شجاعتي که از رنج زاييده ميشود، سن و سال و خطر و خصوصيات فردي نميشناسد.
ترس از پليسهاي خشمگين براي آن دو پسر جوان سياهپوست مفهومي نداشت.
اما با اين وجود، آن ترس درهم شکنندهاي که هرگز نظيرش را احساس نکرده بودند، هرگاه که بهآن محله پولدارهاي حومه ژوهانسبورگ قدم ميگذاشتند احاطهشان ميکرد. آنها حتي نميتوانستند در بارهاش حرف بزنند. هر دو آنها بهشکلي مطمئن بودند که هر دوشان آن ترس شگفت را احساس ميکنند.
گاهي پيش ميآمد که هردو آنها ناگهان درست وسط خيابان ميايستادند. اميدوار بودند با اين کار آن ترس که هرگز پيش از اين احساس نکرده بودند را درهم بشکنند. اما اين کارشان چند ثانيه بيشتر بهطول نميانجاميد و اين زمان آنقدر نبود که کمکشان کند. بعد هر دو ناسزاگويان محل را ترک ميکردند و از اينکه بهاندازه کافي شهامت ندارند از خود متنفر ميشدند. آنها هرگز در اين باره حرف نزدند.
مسونگي در جستجوي حقيقت بسيار هوشيار شده بود. هر بار که او و گزانبي سوار قطار ما بودند، پنجرههاي بسته قطار آنها توجهاش را جلب ميکردند. آن روز يک هفته ميشد که مسونگي تصميم گرفته بود سکوت را بشکند. حرف مسونگي اين بود که ترس در فضاي آن منطقه است و نه در خود آنها. ترس در آنجا پر بود. ترسي بد نهاد که هر چند در در ديوارهاي سنگي و نردههاي برقکشي شده زنداني شده بود، اما از آنها نيز لبريز شده، در خيابانها نيز جاري شده بود و حتي رهگذراني را که اتفاقي از آن محل ميگذشتند نيز در خود فرو ميبلعيد. مسونگي و گزانبي در حقيقت در ميان آن ترس راه ميرفتند. درست مثل اين بود که کسي در تاريکي راه برود و سياهي را در اطراف خود احساس کند. اين بهآن معنا نيست که خود فرد بهتاريکي تبديل شده باشد. آن فرد همين که بهروشنايي برسد، آن احساس تاريکي نيز از ميان ميرود.
چرا همين که آن دو بهشهر باز ميگشتند و با مردم قاطي ميشدند، آن احساس ترسي را که تا کنون برايشان ناشناخته بود نيز ناپديد ميشد. نه، مسونگي باور داشت که خودشان نيستند که ميترسند، ترس از جايي جاري شده بود، بر وجودشان اثر ميگذاشت، جانشان را بهلرزه ميانداخت، اما اين آنها نبودند که ميترسيدند.
آن دو در سوتو ديوارهاي سنگي و نردههاي برقکشيشده نداشتند. از اين هم نميترسيدند که کسي انگشترهاي طلايشان را بدزد، چرا که انگشتر طلا نداشتند. از اينکه خواهرانشان مورد آزار قرار بگيرند هم نميترسيدند چرا که خواهرانشان بهخوبي ميتوانستند از خود مواظبت کنند.
اوه... آن خلال دندانهاي الماس را ممکن بود بدزدند، ولي ... خلال دندان الماس هم که نداشتند. از ريختهشدن خونشان هم هراسي نداشتند، چرا که پيش از اين خيابانهاشان از خونهاي ريخته شده سرخ بود.
آن روز مسونگي بهپنجرههاي بسته شده خيره شد. بهصورتهاي ورم کرده و پريده رنگ سفيد پوستها نگاه کرد و دليل آن ترس را فهميد. وسوسه شد که چيزي بهسمتشان پرتاب کند. هرچه... يک پاکت خالي سيگار، يک پوست پرتقال، حتي يک تکه کاغذ: تنها بهخاطر اينکه نکتهيي را ثابت کند.
در آن دم، کسي که گويي بهوسيله خود مسونگي هدايت شده است، يک بطري خالي آبجو بهسمت قطار آنها پرتاب کرد.
اغتشاش: آنها شروع بهدويدن و بالا رفتن از صندليها کردند. خودشان را بههوا پرتاب ميکردند. همينجور که شتابان بهطرف درها و پنجرهها هجوم ميبردند همديگر را در زير دست و پا له کردند. صورتهاي از اين پيش پريده رنگشان بيرنگ شده بود. از شکل طبيعي خارج شده بودند چرا که ترس توان اين را دارد که انسان را از شکل طبيعي خود خارج کند. پنجرههاي بسته، درهم شکسته و باز شدند. انگار که ميخواستند بگويند که خطر را نميتوان زنداني کرد. قطار بهسرعت از کنار ما رد و ناپديد شد. در حاليکه در درون آن هنوز هم نمايش ترس ادامه داشت. ترسي از آن دست که موسونگي و گيزنبي تاکنون هرگز تجربه نکرده بودند..