كاظم مصطفوي

بچه گنجشك سيـاه پوست


بچه گنجشك سيـاه پوست
براي كودكان خياباني

با نزديك شدن غروب آفتاب، سوز سردي شروع به‌وزيدن كرد. شاخه‌هاي يخ‌زدة درختان سنگينتر شدند و اول، گنجشك پدر پريد. بعد گنجشك مادر و بعد بچه‌گنجشك. از روي شاخه‌ها. غبار برف روي هم ريخت و گنجشك پدر روي شاخه ديگري نشست و پشت سرش گنجشك مادر. اما بچه‌گنجشك هنوز نرسيده بود كه سوز سرد شدت پيداكرد. باد برف‌آلود جلو چشم بچه‌گنجشك را تيره‌و‌تار كرد و نفهميد به‌كدام طرف برود. حتي هرچه پرپر زد، نتوانست خودش را توي هوا نگه دارد و افتاد روي شاخه نازكي كه از بس سنگين بود طاقت نياورد و شكست. بچه‌گنجشك با كله افتاد روي ديوار. با زحمت خودش را كشيد كنار يك آجر و سعي كرد نفسي تازه كند. باد قطع شد. بچه‌گنجشك به‌شاخه‌ها چشم دوخت تا پدر و مادرش را پيدا كند. اما هيچ چيز جز برف يخزده بر شاخه‌هاي عريان را نديد. بيشتر ترسيد و دست‌و‌پايش شروع كرد به‌لرزيدن. هوا داشت يواش يواش تاريك مي‌شد. بچه‌گنجشك به‌خودش گفت: «امشب حتماً يخ‌مي‌زنم». يكي دو غلتي در برفها زد و آمد كنار شاخه‌يي كه روي ديوار افتاده بود. صداي پر‌پري از ته شاخه بلند شد و بعد مثل اين كه دو نفر پرواز كرده باشند صداي بال زدنشان در تاريكي گم شد. بچه‌گنجشك فرياد زد: «كجا رفتيد؟ من اين جا هستم». اما هيچ كس جوابش را نداد. انگار هيچ گنجشك ديگري در عالم وجود ندارد. براي يك لحظه احساس كرد غم تمام دنيا روي دلش سنگيني مي‌كند. با قلاب كردن چنگال نحيفش به‌شاخه سعي كرد روي پايش بايستد. نتوانست. از شاخه دلنگان شد. پيچ‌و‌تابي خورد و كم مانده بود معلق شود كه بالش را گير داد به‌شاخه. نوكش را در برفها فرو كرد و خودش را بالا كشيد. چندبار بال بال زد. وقتي توانست خودش را نگه بدارد، چنگالش را شل كرد و پروازش شروع شد. چند شاخه آن طرفتر افتاد روي يك تكه يخ. ديگر سرما را احساس نمي‌كرد. گفت: «حتماً‌اين شروع مرگ است. دارم يواش يواش يخ مي‌زنم». حالت كرختي داشت. يكي در دلش مي‌گفت همين جا بگير بخواب. به‌خودش نهيب زد و بلند شد. گردنش را گذاشت روي شانة ديوار و چند متري خودش را كشيد بالا. تمام نيرويش را جمع كرد و يك دفعه شروع كرد به‌بال زدن. از جا كنده شد و به‌پرواز درآمد. خواست روي شاخه‌اي بنشيند و نفسي تازه كند. گفت اگر بنشينم ديگر نمي‌توانم بلند شوم. براي همين تندتر بال بال زد. از بلندترين شاخه درخت بالاتر رفته بود. نگاهي به‌زمين كرد. برف همه جا را پوشانده بود. سرش را كه پايين آورد ديگر نتوانست بال بزند و افتاد روي پشت‌بام. ديگر نفسي برايش باقي نمانده بود. برف روي پشت‌بام بيشتر بود. چنگالش را به‌كار گرفت و خودش را كشيد كنار هرة ديوار. همين‌طور كه خودش را مي‌كشيد يك دفعه زير پايش خالي شد. دلش هري ريخت. فرصت نكرد بترسد. در يك لوله سياه پراز دود افتاده بود. ولي هوا گرم بود. دود پيچاني از ته لوله بالا مي‌آمد. با اين كه به‌سختي نفس مي‌كشيد از هواي گرم جاني گرفت. چنگالش را به‌كناره لوله بند كرد و خودش را نگه‌داشت. چند سرفه كرد و خودش را بالا كشيد. به‌لب لوله رسيد. از بيرون صداي سورت سرما مي‌آمد. شانس آورد كه يك نيمه آجري را گير آورد و خودش را روي آن جا كرد. روي نيمة آجر، دودة زيادي ماسيده بود كه گرم بود. لذت گرما از خود بي‌خودش كرد. جايش، هم گرم و هم نرم بود. غلتي زد تا پشتش هم گرم شود. بعد به‌پهلو غلتيد. بعد به‌پهلوي ديگرش. ياد مادرش افتاد. الان كجا بود؟ اگر مادر و پدرش هم بودند ديگر هيچ غصه‌اي نداشت. تصميم گرفت فردا اول وقت، وقتي كه هنوز خورشيد طلوع نكرده، برود بالاي شاخه‌ها و پدر مادرش را پيدا كند و بياوردشان همين جا. به‌خودش گفت اگر هم جايمان نشد نوبتي يكي بيرون مي‌خوابد دو تا روي نيمه آجر. بالاخره بهتر از اين است كه هرسه‌نفرمان جا نداشته باشيم. با همين فكر وخيالها بود كه خوابش برد. صبح وقتي چشم باز كرد آفتاب زده بود. با عجله خودش را كشيد بيرون و چند تا بال زد و سرتكان داد. مقداري گردة سياه از بالش ريخت روي برفهاي يخزده‌يي كه در زير تابش آفتاب يواش يواش وا مي‌رفتند. با اين كه گرسنه‌اش بود پر زد رفت روي بلندترين شاخه درخت نشست. تعداد زيادي گنجشك لابه‌لاي شاخه‌ها بودند و داشتند جيك جيك مي‌كردند. حالا از كجا پدر مادرش را پيدا كند؟ رفت روي يك شاخه كه چند گنجشك نشسته بودند. تا او را ديدند پريدند رفتند روي يك شاخه ديگر. تعجب كرد. چرا از او ترسيدند؟ رفت روي يك شاخه ديگر. تنها يك گنجشك رويش نشسته بود و داشت به‌چيزي نوك مي‌زد. گفت: «ببخشيد دختر خانم شما پدر مادر من را نديده‌ايد؟». دختره تا چشمش به‌او افتاد قيه كشيد و پوشالي كه به‌لب داشت از ميان لبانش افتاد. چند قدم پس‌پسكي رفت و از روي شاخه پايش ليز خورد و افتاد روي شاخه ديگر. بچه گنجشك داشت شاخ در مي‌آورد. چرا از او مي‌ترسند؟ با لكنت گفت: «چرا از من مي‌ترسي؟ من فقط يك سؤال كردم». اما دختره نه‌تنها چيزي نگفت كه خودش را انداخت روي يك شاخه ديگر و از آن‌جا پر كشيد و رفت چند درخت آن طرفتر نشست. بچه گنجشك سردر نمي‌آورد چه اتفاقي افتاده است. پريد و رفت يك دوري زد و دوباره آمد نشست روي هرة ديوار. سعي كرد از همان جا گنجشكها را ببيند. دو تا گنجشك روي ميله‌هاي پنجرة بسته‌يي نشسته بودند. خوب كه دقت كرد پدر مادرش را شناخت. انگار دنيا را به‌او داده‌اند. از شوق پر زد و رفت كنار دست مادرش نشست. مادر يك نگاهي به‌او كرد و خودش را كشيد پشت پدر. پدر هم اخم كرد و بدون هيچ سلام و عليكي گفت: «چي مي‌خواي؟». بچه گنجشك گفت: «من بچه‌تون هستم، يادتون نمي‌آد؟» پدر بيشتر اخم كرد و گفت: «بچة ما؟». بچه‌گنجشك گفت: «آره بچة شما، مگه يادتون رفته ديشب شما را توي باد وبوران گم كردم؟». مادر از پشت پدر سرك كشيد و گفت: «تو بچة مايي؟». بعد سرش را دزديد. بچه‌گنجشك گفت: «مامان يادت نيست؟ منو به‌همين زودي فراموش كردي؟». بعد معطل نشد و رو به‌پدر كرد و گفت: «من ديشب توي يك لوله بخاري جاي خوبي گير آوردم. هم گرم بود و هم نرم». بعد از شادي آه كشيد و ادامه داد: «ولي همه‌اش فكر شما بودم كه توي سرما چي سرتون مياد». پدر سري تكان داد و گفت: «ولي تو اصلاً به‌بچة ما نميايي، بچة ما سفيد بود». بعد نگاه به‌مادر كرد و گفت: «ما يه بچه داشتيم كه ديشب توي سرما از دستش داديم و معلوم نيست كجا يخ زد و از بين رفت». بچه گنجشك اندكي خوشحال شد. با هيجان پريد توي حرف پدر و گفت: «نه! بچة شما توي سرما يخ نزد، جون سالم به‌در برد و الان جلو روي شما وايستاده». مادر براي اولين بار نگاه عميقي به‌بچه‌گنجشك انداخت و پدر بدون اين كه توجهي كند گفت‌: «برو بابا خدا پدرت رو بيامرزه. تو هم ما رو ساده گير آورده‌اي. بچة ما مرد و رفت، تازه بچة ما كه اين قدر سياه نبود. تو اصلاً بچه كلاغي، بچة زاغي». مادر سري به‌تأييد تكان داد و گفت: «يعني ميگي من بچه‌ام رو نمي‌شناسم؟ بچة من دست‌و‌پا بلوري بود، تو يه خورده بوي اونو ميدي، ولي رنگ و رويت داد مي‌زنه كه بچة يك زاغي، كلاغي، چيز ديگه‌اي هستي». بچه‌گنجشك نااميد شد. تنش لرزيد. و تا آمد به‌خودش بجنبد پدر و مادرش پر زدند و رفتند. بچه‌گنجشك يك نگاهي به‌اطراف كرد. نگاهي به‌خودش انداخت و پرهاي سياه خودش را نوك زد. بعد به‌خودش گفت: «نكنه راست ميگن و من يه بچه كلاغ باشم؟». چند كلاغ اخمو روي سيم برق نشسته بودند و قارقار خشكشان هوا را مي‌تراشيد. بچه گنجشك پر زد و آهسته رفت روي سيم برق كنار آنها نشست. مقداري برف روي سيمها، به‌صورت گردي سبك، توي هوا پخش شد. اما آنها اصلاً محلش نگذاشتند. بچه گنجشك خودش را كشيد نزديكشان و سعي كرد مثل آنها قارقار كند. اما نتوانست. همان جيك جيك خودش را هم نتوانست بكند. كلاغ سياه اخمو زير چشمي نگاهش كرد و قار بلندي كشيد. بچه گنجشك سلام كرد و گفت: «من...» بعد يادش رفت چي مي‌خواست بگويد. آن يكي كلاغ سرش را برگرداند و با تكبر گفت: «تو...». بچه گنجشك يادش آمد و گفت: «خواستم ببينم من بچة شما نيستم؟». هردو كلاغ قارقار زدند زير خنده. آن يكي كه مقداري چاقتر بود برگشت نگاهي به‌او كرد و با تعجب گفت: «تو!...» بچه گنجشك گفت: «آره پدر مادرم گفتند من بچة كلاغم، خواستم ببينم شما بچه‌اي گم نكرده‌ايد كه من باشم؟». كلاغ لاغر كه بي‌حوصله هم بود يكبار ديگر قار بلندي كشيد و گفت: «تو خاله سوسكه بچة ما باشي؟ بچة ما چهار تا مثل تو هيكل داره». كلاغ چاق مهربانتر بود. براي همين گفت: «اگه فكر مي‌كني بچة ما هستي يك قاري بكش ببينم!». بچه‌گنجشك ديد درست مي‌گويند. او حتي جيك جيك هم نمي‌توانست بكند. بادرماندگي گفت: «حالا نميشه شما منو به‌فرزندي قبول كنيد؟». كلاغ لاغر ديگر حوصله‌اش سر رفته بود. پري تكان داد و گفت : «برو بابا خدا پدرت رو بيامرزه ما براي سير كردن شكم خودمان معطليم». بچه‌گنجشك گفت: «در عوض من يه جاي گرم و نرمي سراغ دارم كه مي‌تونين شب بيايين مهمون من باشيد و اون جا بخوابيد». كلاغ چاق دلش سوخت و خواست چيزي بگويد. اما كلاغ لاغر پر زد و در حالي كه بلند مي‌شد به‌او گفت: «گوش به‌حرفش نده، اين روزها هرجا ميري صدتا از اين گدا گشنه‌ها افتادن». كلاغ چاق دلش نمي‌خواست برود، ولي وقتي ديد كلاغ لاغر دور سرش پر مي‌زند، بالي زد و از جا كنده شد. سوز سردي مي‌وزيد. هوا رفته رفته داشت تاريك مي‌شد. بچه‌گنجشك شروع كرد به‌لرزيدن. حس كرد دستهايش ازسرما تبديل به‌يك تكه چوب شده‌اند. پنجه‌هايش را فشرد. به‌كوچه نگاه كرد. برف همه‌جا را گرفته بود. كسي رد نمي‌شد. چند پسر بچه داشتند برف‌بازي مي‌كردند. به‌هرزحمتي بود پر زد رفت روي هرة ديوار نشست. جايي بود كه پشت‌بام را مي‌ديد. از لوله‌بخاري دود به‌هوا مي‌رفت. خوشحال شد كه شب جايش گرم است. پسر بچه‌ها با گلولة برفي همديگر را نشانه مي‌رفتند و مي‌زدند. گفت: «چقدر خوب مي‌شد منم چندتا همبازي داشتم!». مادر يكي از پسرها از حياط خانه‌يي بيرون آمد و دو پسرش را صدا زد. بعد از رفتن آنها پسر بعدي هم رفت. پسركي تنها ماند كه دستكش نداشت. پسرك شروع كرد به‌تنهايي گلوله برفي درست كردن و به‌سمت پنجره‌يي پرتاب كردن. زني پنجره را باز كرد و با داد و فرياد پسرك را به‌باد فحش كشيد. پسرك خنديد و به‌سمت ته كوچه دويد. پايش ليز خورد. به‌زمين افتاد. بلند شد و دوباره شروع به‌دويدن كرد. بچه‌گنجشك پر زد و بلند شد پسر‌بچه را دنبال كرد. چند خانه آن طرفتر روي هرة ديوار ديگري نشست. پسرك ايستاد و شروع كرد به‌فرياد زدن. چيزهاي نامفهومي مي‌گفت. بچه گنجشك به‌قدري سردش بود كه احساس كرد دارد آخرين نفس را مي‌كشد و الان مي‌افتد و يخ مي‌زند. گربة سياهي از روي هره ديوار آهسته آهسته نزديك مي‌شد. بچه گنجشك خواست بپرد، نتوانست. گربة سياه به‌چند قدمي بچه‌گنجشك رسيده بود كه پسر بچه آنها را ديد. آه كشيد. با دستهايش شروع كرد به‌چيزي اشاره كردن. ورجه ورجه مي‌كرد و چيزهايي مي‌گفت. بعد از لحظه‌يي درنگ دست برد به‌طرف جيبش. تير كماني از جيبش درآورد.تكه سنگي را در چرم تيركمان گذاشت و كش آن را كشيد.بچه‌گنجشك ترسيد و خواست بپرد. چشمهايش را بست. سفير تند سنگ از بغل گوشش رد شد. چند لحظه بعد، وقتي سنگ وسط دو چشم زرد گربه نشست نالة او تمام كوچه را پر كرد. پسربچه از شادي داشت مي‌رقصيد كه بچه‌گنجشك پر زد و رفت.

ترجمه: علي اصغر بهروزيان

در قطار به‌اين مي‌انديشيدم

در قطار به‌اين مي‌انديشيدم
از مجموعه: داستانهاي کوتاه آفريقاي جنوبي
نوشته: مانگو تشابانگو
ترجمه: علي اصغر بهروزيان

دربارة نويسنده:
مانگو تشابانگو در سال 1949 در «بوشباک ريج» شهري در شمال شرقي «ترانسوال» به‌دنيا آمد. براي تحصيل به‌«سواتو» رفت و به‌عنوان دستيار آزمايشگاه مشغول به‌کار شد، و در همان زمان نيز براي نشريه‌هاي «ساندي تايمز» و «اخبار جهان» مي‌نوشت. در حال حاضر وي به‌عنوان مدير ارتباطات، مشغول به‌کار است. او که در زمينة تئاتر هم به‌فعاليتهاي چشمگيري دست زده است به‌عنوان يکي از فعالان فرهنگ سياه‌پوستان شناخته مي‌شود. داستان کوتاه «فکرهايي در يک قطار» اول بار در مجموعه سقوط اجباري در سال 1980 منتشر شد.

هنگامي که سوار اين چيزها! که نمي‌توانند همة ما را حمل کنند، مي‌شويم، به‌قدرت ابتکار خودمان پي مي‌بريم. در وضعيتي مضجک سر پا مي‌ايستيم ـ يک پا در هوا ـ بدنهامان در هم مي‌پيچيد ودستهامان از ميان بدنهاي درهم پيچيده ديگر تاب مي‌خورند تا در يک جا تکيه‌گاهي پيدا کنند. گاه تکيه‌گاه شانه فردي ديگر است، اما شکوه کردن کار احمقانه‌يي است و به‌همين دليل هيچ‌کس شکايت نمي‌کند. انگار يک شرکت ساردين‌سازي نامريي مشغول فشردن آدمهاست. ما چهل دقيقه يا چهل روز در همين وضعيت مي‌مانيم. فاصله سواتو تا ژوهانسبورگ چقدر است؟ چهل دقيقه است يا چهل روز. هيچ‌کس دقيقاً نمي‌داند.
ما در همان حالت مي‌مانيم. بدنهامان از در بند بودن روحمان خيس عرق مي‌شود و در آن مکان هندسي غمگين و شرم‌آورـ دخمه ـ شادي را تصور مي‌کنيم. چشمهامان زوبين‌وار در جستجوي آن دسته از برادرانمان است که در اعتراض به‌آن شرايط ديوانه‌كننده، به‌جنايتي ديوانه‌وار تن داده‌اند، چرا که در حقيقت اگر ما از ريشخندهاي معنوي نمي‌ترسيديم جنايت را شکلي از اعتراض مي‌پنداشتيم. آيا يک انسان گرسنه در شرايطي همانند انساني که سرزمينش را از او گرفته‌اند نيست؟ اگر گرسنه باشي و سرزمينت را هم از تو گرفته باشند چه؟
ما در همان حالت مي‌مانيم، به‌مدت چهل دقيقه يا چهل روز. هيچ‌کس دقيقاً نمي‌داند.
ما، جوانان، به‌شکلي خطرناک بر ديوارهاي بيروني واگن مي‌چسبيم. بله. (اين‌کار) روده‌ها را به‌گلو مي‌آورد، اما براي ما نشانة شهامت است.
ما يک مشت آدم درمانده و ترسو نيستيم که زندگيشان با رنج عجين شده باشد. شجاعترين ما هم‌چون خداوندان سرنوشت بر بالاي بامها مي‌رقصند. بعضي وقتها مرگ با شوک برقي مي‌آيد، اما خوب، اين از بدشانسي است... «بايکيل» آدم خوبي بود. اين که زنده نماند تا با گلوله بميرد، تقصير او نبود.
ما در همان حالت مي‌مانيم، به‌مدت چهل دقيقه يا چهل روز. هيچ‌کس دقيقاً نمي‌داند.
ما موازي با قطار آنها حرکت مي‌کنيم، گاه نيز از کنار قطار آنها رد مي‌شويم. بيشتر وقتها تصور من اين است که آنها به‌سرعت از کنار قطار درب و داغان ما رد مي‌شوند. قطار آنها تقريباً هميشه خالي است. آنها آسوده در صندلي هاشان، که براي نشستن ساخته شده‌اند، مي‌نشينند، و پنجره‌اشان را هميشه بسته نگه مي‌دارند،
حتي در روزهاي گرم. و همان‌جور که در قطارشان نشسته‌اند، مانند کسي که از جايگاه ويژه به‌تماشاي تئاتر مي‌نشيند، نگاهمان مي‌کنند. ما هم به‌آنها زل مي‌زنيم، اما صورتهاي عبوس توجه ما را چندان بر‌نمي‌انگيزد. فقط پنجره‌يي بسته افکارمان را جابه‌جا مي‌کند.
آن روز « مسونگي» و « گيزاني » بيشتر از همه به‌پنجره‌‌يي بسته علاقمند شده بودند. ببينيد.
آنها از زماني که زمين گلف « هوگتون» را کشف کردند و فهميدند که آنجا به‌" توپ جمع‌کنها انعام بيشتري مي‌دهند، پايشان به‌محلة پولدارهاي ژوهانسبورگ باز شد. تجربة آنها ( از آن محله) شگفت بود. چيزي ترسناک در فضاي آن محله وجود داشت. آنها ترسي احساس مي‌کردند که پيش از آن برايشان سابقه نداشت. مطمئناً به‌خاطر تعداد بيشمار پليسهايي که از خيابانهاي آن محله نگهباني مي‌کردند و همصدا با سگهاشان به‌پسر بچه‌هاي سياهپوستي که از آن محله علي مقام مي‌گذشتند، دندان نشان مي‌دادند، نيز نبود.
در اين‌که مسونگي و گيزاني جوان بودند شکي نيست. اما شجاعتي که از رنج زاييده مي‌شود، سن و سال و خطر و خصوصيات فردي نمي‌شناسد.
ترس از پليسهاي خشمگين براي آن دو پسر جوان سياهپوست مفهومي نداشت.
اما با اين وجود، آن ترس درهم شکننده‌اي که هرگز نظيرش را احساس نکرده بودند، هرگاه که به‌آن محله پولدارهاي حومه ژوهانسبورگ قدم مي‌گذاشتند احاطه‌شان مي‌کرد. آنها حتي نمي‌توانستند در باره‌اش حرف بزنند. هر دو آنها به‌شکلي مطمئن بودند که هر دوشان آن ترس شگفت را احساس مي‌کنند.
گاهي پيش مي‌آمد که هردو آنها ناگهان درست وسط خيابان مي‌ايستادند. اميدوار بودند با اين کار آن ترس که هرگز پيش از اين احساس نکرده بودند را در‌هم بشکنند. اما اين کارشان چند ثانيه بيشتر به‌طول نمي‌انجاميد و اين زمان آنقدر نبود که کمکشان کند. بعد هر دو ناسزاگويان محل را ترک مي‌کردند و از اين‌که به‌اندازه کافي شهامت ندارند از خود متنفر مي‌شدند. آنها هرگز در اين باره حرف نزدند.
مسونگي در جستجوي حقيقت بسيار هوشيار شده بود. هر بار که او و گزانبي سوار قطار ما بودند، ‌پنجره‌هاي بسته قطار آنها توجه‌اش را جلب مي‌کردند. آن روز يک هفته مي‌شد که مسونگي تصميم گرفته بود سکوت را بشکند. حرف مسونگي اين بود که ترس در فضاي آن منطقه است و نه در خود آنها. ترس در آن‌جا پر بود. ترسي بد نهاد که هر چند در در ديوارهاي سنگي و نرده‌هاي برق‌کشي شده زنداني شده بود، اما از آنها نيز لبريز شده، در خيابانها نيز جاري شده بود و حتي رهگذراني را که اتفاقي از آن محل مي‌گذشتند نيز در خود فرو مي‌بلعيد. مسونگي و گزانبي در حقيقت در ميان آن ترس راه مي‌رفتند. درست مثل اين بود که کسي در تاريکي راه برود و سياهي را در اطراف خود احساس کند. اين به‌آن معنا نيست که خود فرد به‌تاريکي تبديل شده باشد. آن فرد همين که به‌روشنايي برسد، آن احساس تاريکي نيز از ميان مي‌رود.
چرا همين که آن دو به‌شهر باز مي‌گشتند و با مردم قاطي مي‌شدند، آن احساس ترسي را که تا کنون برايشان ناشناخته بود نيز ناپديد مي‌شد. نه، مسونگي باور داشت که خودشان نيستند که مي‌ترسند، ترس از جايي جاري شده بود، بر وجودشان اثر مي‌گذاشت، جانشان را به‌لرزه مي‌انداخت، اما اين آنها نبودند که مي‌ترسيدند.
آن دو در سوتو ديوارهاي سنگي و نرده‌هاي برق‌کشي‌شده نداشتند. از اين هم نمي‌ترسيدند که کسي انگشترهاي طلايشان را بدزد، چرا که انگشتر طلا نداشتند. از اين‌که خواهرانشان مورد آزار قرار بگيرند هم نمي‌ترسيدند چرا که خواهرانشان به‌خوبي مي‌توانستند از خود مواظبت کنند.
اوه... آن خلال دندانهاي الماس را ممکن بود بدزدند، ولي ... خلال دندان الماس هم که نداشتند. از ريخته‌شدن خونشان هم هراسي نداشتند، چرا که پيش از اين خيابانهاشان از خونهاي ريخته شده سرخ بود.
آن روز مسونگي به‌پنجره‌هاي بسته شده خيره شد. به‌صورتهاي ورم کرده و پريده رنگ سفيد پوستها نگاه کرد و دليل آن ترس را فهميد. وسوسه شد که چيزي به‌سمتشان پرتاب کند. هرچه... يک پاکت خالي سيگار، يک پوست پرتقال، حتي يک تکه کاغذ: تنها به‌خاطر اين‌که نکته‌يي را ثابت کند.
در آن دم، کسي که گويي به‌وسيله خود مسونگي هدايت شده است، يک بطري خالي آبجو به‌سمت قطار آنها پرتاب کرد.
اغتشاش: آنها شروع به‌دويدن و بالا رفتن از صندليها کردند. خودشان را به‌هوا پرتاب مي‌کردند. همين‌جور که شتابان به‌طرف درها و پنجره‌ها هجوم مي‌بردند همديگر را در زير دست و پا له کردند. صورتهاي از اين پيش پريده رنگشان بي‌رنگ شده بود. از شکل طبيعي خارج شده بودند چرا که ترس توان اين را دارد که انسان را از شکل طبيعي خود خارج کند. پنجره‌هاي بسته، در‌هم شکسته و باز شدند. انگار که مي‌خواستند بگويند که خطر را نمي‌توان زنداني کرد. قطار به‌سرعت از کنار ما رد و ناپديد شد. در حالي‌که در درون آن هنوز هم نمايش ترس ادامه داشت. ترسي از آن دست که موسونگي و گيزنبي تاکنون هرگز تجربه نکرده بودند..