ادبيـات داسـتاني در آفـريقـاي جنـوبي


بخشهايي از مقدمة مجموعة داستانهاي كوتاه آفريقاي جنوبي

نوشتة دنيس هيرسون

ترجمة علي‌اصغر بهروزيان
آفريقاي جنوبي" نامي فريبنده است. نامي که از يک سو بيانگر مکان جغرافيايي اين کشور، و از سوي ديگر اشاره‌يي مبهم به ويژگيها و ماهيتي است که آن را از بقية ( قارة آفريقا) جدا مي‌کند. در هر حال آفريقاي جنوبي يک مکان پاره‌پاره است که مرزهايش هميشه در معرض تجاوز بوده اند.
اريک والکر در کتابي به نام «تاريخ جنوب آفريقا» مي‌نويسد: در سال 1959 بعد از جنگي که ميان مردم آن منطقه (آفريقاي جنوبي کنوني) که با نام «خوي» شناخته مي‌شدند، و سفيدپوستان اسکان‌يافته در آن‌جا در‌گرفت، حصاري پيوسته از بوته‌هاي بادام وحشي دور تا دور آن‌چه آنها (کلني جديد) مي‌خواندند کشيده شد. در 1986 آن بادامها، در مرز زيمبابوه، جاي خود را به حصاري از سيم خاردار که به جريان برقي به قدرت 20000 ولت دادند. روند اين جدا‌سازيها به آن‌جا کشيده شد که در درون نيز گسستگيهاي فراواني شکل بگيرند.
در درون آفريقاي جنوبي وحشيانه‌ترين مرزها کشيده شده‌اند. حزب ملي (حزب حاکم سفيدپوستها در دوران آپارتايد) تمامي تلاش خود را براي تکه‌تکه کردن آن جامعه براساس رنگ، نژاد، و قوميت به کار بست.
و به اين ترتيب در درون يک کشور چندين کشور به وجود آمد که همگي در يوغ سيستم وحشيانة آپارتايد قرار داشته، اداره مي‌شدند. سرزمين سياهان، رنگين پوستها (هنديها) و البته بهترين و مرغوبترين زمينها نيز به‌سفيدپوستان اختصاص داده شدند. جالب اين‌جاست که در زمان يکي از نخست‌وزيران دوران آپارتايد بخش سفيدپوستان شهرها تعريف ويژه‌يي داشت و (سفيد حتي در شب) خوانده مي شد.

به هر حال تاريخ مبارزات حق‌طلبانة مردم آفريقاي جنوبي و ستمهايي که بر آنان رفت، در اين مقال نمي‌گنجند و نياز به بررسيهاي جداگانه دارد، اما تأثيري که اين گسستگيها بر ادبيات آن سرزمين بر جاي گذاشت داستاني است خواندني.
گسستگي اجباري بوميان آفريقاي جنوبي و هجرتها و جابجاييهايي که آنها را از زمين و خانه اجداديشان جدا مي‌کرد و به کوچ وا مي‌داشت تأثيراتي ويژه بر فرهنگ و ادبيات آنها داشت. آن‌چنان که گويي همان نيروهاي ويرانگري که زمينها را تکه‌تکه مي‌کردند با همان شيوه خلاقيتهاي هنري اقوام گوناگون آن‌جا را نيز در هم مي‌شکست. و به اين‌گونه است که مي‌بينيم هر نويسنده در آفرينشهاي هنري خود تنها به قوم و محيط زيست خويش مي‌پردازد و نه سرزمين واحدي به نام آفريقاي جنوبي.
اس کيا مفاهلله در بارة اوضاع سياهان در آفريقاي جنوبي مي‌گويد: «...تا زماني‌که سياستهاي سفيدپوستان زندگي در دخمه‌ها و کپرها را بر ما تحميل مي‌نمايد، فرهنگ و به تبع آن ادبيات آفريقاي جنوبي خشک و خشکتر مي شود و به همان اندازه مجبوريم در نوشته‌هايمان به انعکاس لحظه‌هاي آني تکه‌هايي از زندگي ادامه بدهيم»."

اين‌گونه به‌نظر مي‌رسد که نويسندگان اين سرزمين که در قيد و بندهاي «انعکاس لحظه‌هايي از زندگي» گرفتار هستند، غالباً به شيوة کوتاه‌نويسي ادبي روي مي‌آورند. مفاهلله در جاي ديگر مشخصاً در اين باره مي‌گويد: «براي نويسنده‌يي که در زير سرکوب زندگي مي‌کند، امکان سازماندهي افکار براي پرداختن به عناصر رمان وجود ندارد آنها از داستان کوتاه به عنوان ميانبري به نثر در کوتاهترين زمان، براي بيان حرفهايي که بر دلشان سنگيني مي‌کند، استفاده مي‌کنند».
داستان کوتاه با تمام کاستيهايش که خود بيانگر شيوة زندگي سياهان سرکوب شده به‌طور خاص و سرکوب‌شدگان جهان به‌شکل عام آن است، اثرات مخرب يک سيستم سرکوبگر بر فرهنگ و ادبيات يک جامعه را پيش روي انسانها قرار مي‌دهد.

داستانهاي کوتاه آفريقاي جنوبي در حقيقت شيوة ديگري است از بازگويي افسانه‌ها، سنتها ، باورها و اوهامي که در کنار آتش قبيله‌هاي آن سرزمين سينه‌به سينه نقل مي‌شد. نقالي قصه‌ها در کنار آتشي که شامگاهان برپا مي‌شد نيز بخشي از فرهنگ آفريقاي جنوبي است که با تمامي عناصر نمايشي همراه بود. متأسفانه در اين مجموعه توان بازتاب آن دست از قصه‌ها وجود نداشت و به همين دليل داستان كارگران زامبي به عنوان يک نمونه از آن دست قصه‌ها آورده مي‌شود. داستاني که به‌گمان خيليها تصويرگر سلطة سفيدپوستان بر آن کشور است.