كاظم مصطفوي

حالا تو ساعت بهساعت بزرگتر ميشوي. تا چند روز پيش، هر وقت ميآمدم سراغت يك خرده بزرگتر شده بودي. اما از ديروز، ساعت بهساعت شده. حالا اندازة يك حبة زلال انگور هستي كه در ميان آب غوطه ميخورد. از پشت اين شيشه كه نگاهت ميكنم بهخوبي ديده ميشوي. آب از يك گوشه غلغل ميجوشد. حبابها بالا ميروند و ميتركند. تو هم ميان حبابها ميغلتي. براي چند ثانيه گم و گور ميشوي. بعد، از پشت يك صدف بيرون ميآيي. يك راست ميآيي جلو. انگار تو هم من را ميبيني. مثل من كه بهتو خيره شدهام بهمن خيره شدهاي. آن قدر ميآيي جلو كه دهانت ميچسبد بهشيشه. دهان كوچكت هي باز و بسته ميشود. دمت هم حالت چتري پيدا كرده است. چتري سفيد كه دنبال تو سنگيني ميكند. چتر را باز ميكني. نفس نفس ميزني. بعد معلوم نيست چرا يك دفعه ميترسي. با سرعت برميگردي. قيقاج ميروي زير يكي از خزهها. اما مثل اين كه دلت طاقت نميآورد. چند لحظه بعد، از آن طرف سر در ميآوري.اين بار يك راست ميروي بالا. نرسيده روي آب، بر ميگردي پايين . ميدانم اينها براي ايز گم كردن است. ميخواهي بيايي طرف خود من. مثل الان كه روبهرويم ميخ شدهاي. فقط دو بالة ظريف و كوچكت تكان ميخورد. بهمن خيره شدهاي. مثل من كه بهتو خيره شدهام. چشمهايت بهمن ميگويند كه ميخواهي با من حرف بزني. اما هر چه دست و پا ميزني نميتواني. اما مگر حرف زدن فقط با زبان است؟ همين كه بالههايت را تكان ميدهي من ميفهمم چه ميگويي! تو هم حتماً از چشمهاي من ميخواني كه چه ميگويم! اين طور نگاهم نكن! چرا رفتي؟ قهر كردي؟ من كه چيز بدي نگفتم. ميدانم بر ميگردي. جاي ديگري را نداري. توي اين چهار وجب آب ميروي بالا و پايين. پشت آن خزة گوشة سمت راست، يا آن قلوه سنگ كنارش. يا آن صدفي كه باز و بسته ميشود. اما بالاخره برميگردي. برميگردي مثل الان كه روبهرويم ميخ شدهاي. با دمت چتر ميزني. اين بار بزرگتر شده اي. چشمهايت هم بزرگتر شدهاند. چتر دمت بهاندازة يك كف دست است. بالههايت دارند از خودت بزرگتر ميشوند. تندتند ميزنند. صداي نفسهايت را ميشنوم. ديگر پشت قلوه سنگ جا نميگيري. روبهرويم كه ايستادهاي انگار هيچكس ديگر را نميبيني. من هم همين طور هستم. الان فقط تو را ميبينم. حتي وقتي چشمهايم را ميبندم تو را ميبينم. جلوم ميخ شدهاي. دلم ميخواهد بگيرمت توي دست. اما انگار دست ندارم، فقط ميبينمت. لبهايت كلفت شدهاند. وقتي آب را ميبلعي و از بالةٌ پشت گوشهايت بيرون ميدهي احساس ميكنم آب دارد تمام ميشود. يك روزي ديگر همة آبها را خوردهاي. روزي كه شايد هم زياد دور نباشد. راستي هيچ فكر كردهاي اگر آب اين قفس شيشهاي تمام شود چكار ميكني؟ ميافتي روي زمين. روي سنگريزههاي كف شيشهاي. نفس نفس ميزني. دمت را چپ و راست ميكوبي. بيتابي ميكني. چشمهايت مثل هميشه باز هستند. نميتواني آنها را ببندي. بهمن خيره ميشوي. سرت را روي سنگريزهها ميگذاري. دمت بلند ميشود. نميتواني سنگينياش را نگه داري. لنگر ميدهد و ميافتد آن طرف. باز دوباره شروع ميكني. باز تكرار ميشود. بعد يك دفعه ميپري بالا. انگار پر درآوردهاي. با سنگيني ميخوري زمين. نكند بالههايت بشكند. مثل الان كه ديگر نميشود توي دست گرفتت. آن قدر بزرگ شده اي كه اگر دمت را بگيرم نميتوانم نگهت دارم. اين طرف و آن طرف ميروي و من سعي ميكنم نگهت دارم. ولي مگر ميشود؟ از چي داري فرار ميكني؟ من كه باهات كاري ندارم. يك دقيقه بهچشمهايم نگاه كن! اگر من دروغ بگويم چشمهايم كه دروغ نميگويند. چشمهاي هيچ كس نميتواند دروغ بگويد. درست مثل چشمهاي خودت. اين طور خيره شدن بهاين و آن خيلي سخت است. دردناك است. تمام بدن آدم تير ميكشد. نميتواند هيچ كاري بكند. اين را باور ميكني؟ من نه دست دارم و نه پا، نه قلب و نه گوش. فقط دو تا چشم هستم كه بهتو خيره شدهام. درست مثل تو كه بهمن خيره شدهاي. آب اين قفس شيشهاي دارد غلغل ميكند. تو باز هم ميگذاري ميروي. بالههايت ميخورند بهخزهها. آنها را بهكناري ميرانند. سرت ميخورد بهشيشة آن طرف. ميخ ميشوي. از پشت كه نگاهت ميكنم يك جور ديگر هستي. هيچ چيز جز بالههايت ديده نميشود. سنگين و پهن هستند. هر بار كه نفسنفس ميزني آنها هم حركت ميكنند. آب را شانه ميكنند. تو بالا ميروي. اين بار اين قدر ميجهي كه سرت از سطح آب بالا ميآيد. ميخواهي بپري و پرواز كني. تلاطم آب، تعادل قفس شيشهيي را بههم ميزند. تو سرنگون ميشوي. نميتواني پرواز كني. يك راست تا ته آب، آن جا كه با سنگريزهها فرش شده ميروي. نرسيده بهآنها بالههايت يك طور ديگري بهحركت در ميآيند. افقي مي شوي و بالههايي كه حالا ديگر شبيه بال يك عقاب شدهاند بهحركت در ميآيند. چالاك برميگردي بهطرف من. ميآيي روبهرويم ميايستي. گمانم داري ميخندي. يا داري گريه ميكني؟ چشمهايت اين را ميگويند. بعد اشكهايت قفس را پر ميكند. داري توي اشكهايت شنا ميكني. يكي از بالههايت حركتي ميكند. برميگردي. پشت خزهها گم و گور ميشوي. بعد از چند ثانيه دوباره پيدايت ميشود. اين بار بهاندازة يك دست بزرگ شدهاي. ديگر در اين قفس شيشهيي بهسختي جا ميگيري. يك خرده بزرگتر شوي شيشه ميشكند. ميروي روي سنگريزههاي ته اين قفس. بالههايت را پهن ميكني روي آنها. تمام كف را ميپوشانند. دلم هري مي ريزد. چكار داري ميكني؟ نكند داري ميميري! يك دفعه از جا ميپري. يك راست ميروي بالا. اين بار راست راستكي داري از آب بيرون ميروي. سرت رفت بيرون. تنهات هم رفت. بالههايت الان دارند مثل بالهاي يك عقاب باز و بسته ميشوند. داري پرواز ميكني. دمت گير ميكند بهديوارة قفس. قفس وارونه ميشود. آبش ميريزد توي اتاق. خودت در حال پر زدن هستي. آب تمام اتاق را ميگيرد. بالا ميآيد. بهسقف ميرسد. وقتي از قاب پنجره بهبيرون ميروي آسمان آبي است. ميان ابرها گم ميشوي. و حالا من توي آبهاي اتاق دارم شنا ميكنم. بالا ميروم. پايين ميروم. بهديوارة شيشهيي نزديك ميشوم و بهكسي كه از پشت آن بهمن خيره شده است خيره مي شوم. بالههايم دارند بزرگ ميشوند.
آذر78