بـه‌يـادآر!...


محمد مختاري از شهيدان آل قلم است. به دست كساني كه به قول خود او جهت گشت ساعت تاريخ را برگردانده‌اند. دستار به‌سراني شقي كه در «خيابانهاي دشوار» «سيب گلوها» را له مي‌كنند. و به‌راستي براي اهل قلم و انديشه، اگر كه ذلت «واژه» را نمي خواهند، چه راهي و چه كاري باقي مي ماند جز آن كه در «كپه‌يي ذغال» دنبال آينه بگردند و تف كنند به « دنيا در اين گوشة خراب». بقيه اش، هرچه كه هست، كه ليسيدن چكمة احمدي نژاد است و دست‌افشاني براي رفسنجاني و ...
به هرحال شهيدان گرانمايه محمد مختاري و جعفر پوينده به‌خوبي دريافته‌بودند كه چه كساني «شيب فاضلابهاي هستي» را در ما و تاريخمان پايان داده اند.
نگاه كنيد به اين قطعه از شعر بلند آرايش دروني كه چقدر گويا گفته است:

«حلقةطنابي درست روي سرم ايستاده است
در انقباض ناگهاني
دردي كشيده مي‌گذرد از تشنج خون
انگار چشمهايم
آن جا به روي سيمهاي خاردار پرتاب شده است».

ارج‌گذاري و بازشناسي كارها و تأثيرات شهادت اين دو اهل قلم كاري است لازم كه آن را به فرصتي ديگر وامي‌گذاريم. اميد اين كه دوستان در اين بزرگداشت ما را ياري كنند. علي‌الحساب بخشي از شعر بلند «آرايش دروني» را مرور مي‌كنيم:

یک طــرح منثور

انــدر مقـــام شعــر«ناب»!

رحمان کریمی

شعرهایش را برمن به‌گونه‌یی می‌خواند که پیامبری، آیه‌هایش را بر نخستین پیرو. مبهوت مانده بودم که او با سیلاب بی‌امان و متفرق و بس نامربوط واژگان، چه می‌خواهد بگوید؟
پرسیدم:
- شما که چون من، از جغرافیای خونین و مظلم بی‌عدالتیها وپریشان سامانیهای فجیع وفاحش می‌آیید، درشعر، به‌رسالتی نه صرفاً مسلکی یا حزبی، بل عام، انسانی و میهنی معتقدید یا نه؟
برافروخته ، توفید که:
- چه رسالتی برای من از شعرناب بالاتر. من خالق معانی و تعابیر تازه‌ام اگر شاعری بگوید «بادست شبنم» من دیگر آن را هرگزبه‌کار نخواهم گرفت. من خواهم گفت « خمیازة شبنم/ باغچه را به‌خواب خواهد برد».
به آرامی گفتمش:
- اما این، سیاسی هم هست. خودتان متوجه نیستید؟
- اگر چنین است، پس مزخرف است. حذفش می‌کنم . « با خمیازة شبنم » به گونه‌یی نابتر برخورد خواهم کرد.
وادامه داد:
- از من نخواهید که در مقام شعر، نفرت را تجربه کنم. شماها چرا نمی‌گذارید تا مهربانی جهان را درک کنیم؟
کلام بدیعش را قطع کرده، گفتم:
- ما نمی‌گذاریم یا خودکامگان تازه به‌دوران رسیده و افسارگسیخته؟ برزیگران مرگ ونفرت که‌ها هستند؟ ما که هم چون شما قربانی هستیم. انتظاردارید که در برابر نارواییهای موحش به مهربانی، لبخند بزنیم؟
منتظر نبودم، اما او به سادگی گفت:
- من می‌گویم گرگ و میش می‌توانند ازیک چشمه بنوشند اگرکه میش، به قدر قربانی‌دادن چند نسل، صبوربماند . درآن صورت مطمئن باشید که گرگ به علت بلع زیاد و مکرر، به‌تدریج اشتهایش را از دست خواهد داد. ستمگران زورمندند و لاجرم مغرور. و این ستمدیدگان ناتوان وشکسته‌غرورند که باید آن‌قدر مدارا کنند تا سرانجام، ستمگران به‌رحم درآیند. بدان هنگام است که ستمدیده می‌تواند سهم خود را مطالبه کند. جز این، هر تجربة دیگر به خشونت می‌انجامد و خشونت ، فضای زندگی وجهان را تیره و تار می‌کند. من متحول شده‌ام ودیگر همه چیزو همه کس را دوست می‌دارم جز آنان که از سرخشونت با این اصل و تفکرنوین سرستیز و مقابله داشته باشند. دل نازک و حساس من حتی پریشانی گلبرگی را درتاراج باد برنمی‌تابد. می‌گیرمش و به مهربانی و ملایمت به باغچه می‌سپارمش.
و آن‌گاه دگرباره به‌خواندن پرداخت. خواند وخواند تا طفل شیرخواره‌اش که در گوشة اتاق، درآغوش مادرخفته بود، بیدارشد و به گریه افتاد.
شاعر شعرهای ناب و دل نازک و سرشار از مهربانیها ، دفتر فروبگذاشت و برآشفته فریاد زد:
- خانم، می‌بینی که دارم شعر می‌خوانم. صدای بچه را خفه کن!