ترجمه دكتر زري اصفهاني

احساس ميکنم اين جايزه به من به عنوان يک فرد انساني داده نشده بلکه به کارمن داده شده است. کار عمري رنج و عرق ريختن روح انساني. نه کاري براي کسب افتخار و حتي کمتر از آن کسب منافع مادي. کاري درجهت آفرينش چيزي نو از مصالح روح انساني. آفرينش چيزي که تا قبل از آن وجود نداشته است.
بنابراين اين جايزه تنها امانتي است پيش من. پيدا کردن راهي براي مصرف بخش مالي جايزه که متناسب با هدف اصلي آن باشد کار دشواري نيست . اما من مي خواهم با تحسينها و هلهلههايي که اينک نصيب من ميشود هم چنان کنم و از اين لحظه چون جايگاهي بلند استفاده کرده صدايم را به گوش مردان و زنان جواني برسانم که هم اينک خودشان را وقف مشقتها و اندوههاي نويسندگي کردهاند. درميان آنان کسي هست که روزي در جايگاهي که من ايستادهام بايستد.
تراژدي ما امروز يک ترس جسماني عمومي و جهاني است . ترسي که آنقدر طولاني شده است که به آن عادت کردهايم. ديگر مشکلي از جنس مشکلات روح ( معنويات) وجود ندارد . تنها سؤالي که باقي مانده است اين است که من کي دراثر انفجاربمب و نظاير آن منفجر ميشوم.
به اين خاطر زن و مرد جواني که امروز مينويسد مشکلات قلبي و معنوي انسا ن را در تضاد با مشکلات ماديش فراموش کرده است. در حاليکه تنها آن مسائلي که مربوط به روح و جوهرة انسان هستند ميتوانند نوشتههاي خوبي را بهوجود بياورند. تنها آن نوشتهها هستند که ارزش رنج و عرق ريختن را دارند.
او ( نويسنده) بايد دوباره بياموزد.
او بايد به خودش ياد بدهد که پاية همه چيزها نگرانبودن است . به خودش بياموزد که هرچيز ديگري را فراموش کند و در آثارش جايي براي هيچ چيز به غير از صداقتها و حقايق بيرون آمده از قلب، حقايق ريشهيي و کهن جهان که درحال از دست رفتناند باقي نگذارد.
داستانها زودگذر و فناپذيرند اما عشق و افتخار، حسرت وغرور و شفقت و فدا پايدارند.تا زماني که نويسنده اين ارزشها را بهکار نبرد درزير لعنت و نفرين (تاريخ) تنها ازخود بيگاري ميکشد. او بدون اين ارزشها ازعشق نمينويسد بلکه از شهوت مينويسد. از شکستي مينويسد که درآن هيچکس چيزي از ارزشها را نميبازد. از پيروزيهاي بدون اميد و بدتر از همه بدون حسرت و مهر و ترحم مينويسد. غمهايش. غمهايي با ريشههاي جهاني نيستند و زخمي برجاي نميگذارند. او از قلب نمينويسد بلکه از غدد مينويسد!
تا زمانيکه (نويسنده) اين چيزها را به خودش بازآموزي نکند آنگونه مينويسد که گويي درميانه ايستاده است و پايان انسان را مينگرد.
من پايان انسان را نميپذيرم.
آسان است که بگوييم که انسان فنا ناپذير است زيرا او تاب ميآورد و تحمل ميکند.
زيرا وقتي که آخرين دينگ دانگ فنا صدايش تغيير کرده است و از آخرين صخرة بيارزش که بدون موج در آخرين غروب سرخ مرگبار آويخته است، محوشده است حتي در آن وقت هم صدايي باز خواهد بود که متعلق به بانگ ضعيف و پايدار او ( انسان) ست که باز هم صحبت ميکند.
من اين را نمي پذيرم.
من باوردارم که انسان نه تنها تحمل خواهد کرد بلکه (بالاتر از آن) او فائق خواهد آمد. او فناناپذير است نه به خاطر اينکه تنها موجوديست درميان جانوران که صدايي پايدار دارد. بلکه به اين دليل که يک روح دارد. روحي که قادر به داشتن شفقت و فداکاري و تحمل است. وظيفة شاعران، نويسندگان اين است که در رابطه با اين چيزها بنويسند.
مزيت او (نويسنده) اين است که به انسان کمک کند که تاب آورد. که قدرت روحياش را بالا ببرد. با يادآوري آنچه که شکوه گذشته است مثل شجاعت و افتخار و هنر و غرور و شفقت و افسوس و فدا به او کمک کند که تاب آورد.
صداي شاعر نبايد تنها پيشينة نيک انسان به حساب آيد . بلکه ميتواند يک تکيهگاه باشد. يکي از ستونهايي که با تکيه برآنها بتواند تاب آورد و پيروز شود.



لني ريفنشتال در سال 1902 در شهر برلين متولد شد. كار هنري را ابتدا با رقص شروع كرد و سپس وارد دنياي سينما شد. توان و استعداد هنري لني به زودي در سينما بارز شد. اين شكوفايي تا بدانجا پيش رفت كه به حق ميتوان او را يكي از بهترين كارگردانان صنعت فيلمسازي در دهههاي اول قرن بيستم دانست.
فيلم«پيروزي اراده» او در جشنوارة پاريس در سال 1938 جايزة بهترين فيلم را به خود اختصاص داد.