برگی از عهــد عتیــق

رحمان کریمی

ازکودکی می‌دیدم که از قاضی‌الحاجات مادرم، کاری ساخته نیست. پدر روز به‌روز فقیرتر و سیاسی‌تر می‌شد. چون شبانگاهان در می‌رسید، تنهایی من و قاضی بزرگ مادرم درقصه‌های بلند پیرزن همسایه گم می‌شدند و دگرباره در سپیده‌دمان به زندگی باز می‌گشتند. درقصه‌های «خانم باجی» کچل پا برهنه‌یی هم که بودی یک کبوتر یا شاهین می‌توانستند تورا به شاهی برسانند. آن که غمخوار تهیدستان و بی‌کسان عالم بود یک پرنده بود و نه خدای «مریم جان» که همیشه هشتش گرو نه بود و هرگز تا پایان عمر از اجاره‌نشینی خلاصی نیافت. وقتی می‌نشستم روی پله‌های مفلوک خانه و به کبوترهای شناور بر فراز بامها نگاه می‌کردم به کله‌ام می‌زد که یکی از مهربانترین و بخشنده‌ترین آنها را بگیرم و بنشانم روی شانه پدرم جلیل. بعد فکر می‌کردم که پدرم با شاه و شاهی مخالف و درجنگ است و حتماً کبوتر تاج‌بخش را نخواهد پذیرفت. خودم هم با سن کم مثل پدر از شاهان خوشم نمی‌آمد. عموی بزرگم عبدالحسین که بعد از ورشکستگی در بحرین، درشیراز به خاک سیاه نشسته بود مثل پیرزن همسایه، عاشق قصه‌ها وافسانه‌ها شده‌بود و می‌گفت: « رضا شاه کچل هم پیش از قزاق‌شدن مثل من از بدبختها بوده» و با این حرف دلش را خوش می‌کرد که بالاخره روزی دوباره روی پاهایش بلند شده و بازرگان معروفی خواهدشد که هرگز نشد. پدرم می‌خواست به او جرأت و توکل و قدرت حرکت بدهد. می‌خواست او را به اراده و همت خود متکی کند. با عصبانیت می‌گفت: «کاکا! کچل توی قصه‌ها، کچل زفتی هست ولی رضاشاه تو طاس شده. کچل قصه‌های تو عاشق دختر پادشاه می‌شود ولی رضاشاه تو حالا هم که به تخت شاهی نشسته باز عاشق قدرت و ثروت بیشتر است». عمویم پکی به قلیان نی عربی خود می‌زد و می‌گفت: «جلیل! کله تو بوی قرمه سبزی می‌ده. می‌بینم که آخر کار دست خودت بدی. خدا رحم کنه». به خود خدا سوگند که هرگز بر پدر رحم نکرد. چه دل‌خوشکنکهای شیرینی که آدم در گرفتاریهای علاج ناپذیرش برای خود می‌سازد. درحکمت خدا دست انتقام بلند است. ناصرالدین شاه را می‌برد، محمدعلی شاه را می‌آورد. محمد علی شاه و مظفرالدین شاه را می‌برد، رضاشاه را می‌آورد. رضاشاه را می‌برد، محمد رضاشاه را می‌آورد. محمدرضا شاه را می‌برد، خمینی می‌آورد. خمینی را می‌برد، بوزینه‌یی مثل خامنه‌ای را می‌آورد. کجای کار لنگ است؟ اشکال از ماست یا قاضی‌الحاجات مادرم مریم جان؟ به هرحال تا پدر زنده بود یک گنجشک کوچولوهم به خودش زحمت این را نداد که برشانه‌های دردمند جلیل بنشیند. اما پسرش که من باشم این شانس و موهبت را پیدا کردم که یک روز در جوانی گنجشکی نازنین فضله‌اش را نثار فرق سرم کرد. می‌بینید که شانس میان پدر وپسر هم اختلاف قایل می‌شود. حیف که دیگر خانم باجی قصه‌گو در دنیا نبود که به مریم جان بگوید: «برای پسرت شانس می‌آورد». بازجوهای اطلاعات شهربانی و دادستانی ارتش و ساواک به من می‌گفتند: «شانس خودت را خراب نکن، پیشنهاد همکاری را قبول کن!». و من چون از شانس خوشم نمی‌آمد قبول نمی‌کردم و پیش خود می‌گفتم: «کورخوانده‌اید. یک گنجشک بر فرق سر من شانس کاشته و دیگر به شانس‌بخشی دستگاه همایونی نیازی ندارم. بالاخره اعلیحضرت شما یک روز فلنگ را خواهد بست».
در نوجوانی دیده بودم که ذات اقدس همایونی چگونه چمدان به دست از راه بغداد به رم گریخته بود و آن‌چنان درهتل محل سکونت اشک ریخته بود که ثریا خانم به او دلداری می‌داده است. قاضی‌الحاجات قدرتمندان او را برگرداندند. من کودتاگران را می‌دیدم که باتوم برکمر و مسلسل دستی بردوش از خیابانها می‌گذشتند. مشهدی‌ها و حاج آقاها و همه لات و لوتهای شهر به آنها سلام می‌دادند. مزاحمان خیابان جلیل بود، رستم هیزم‌شکن و محمود جلیلی آهن‌تراش و اکبر کوهکن و صنیع چاقوساز و سقایت آموزگار بودند. از میان آن مزاحمان، بعدها فقط یکی ـ صنیع چاقوساز ـ کارش به دانشگاه عادل‌آباد شیراز که توسط اساتید صاحب کرسی قدرت اداره می‌شد، افتاد. او دیگر جوان و از یلهای شیراز نبود. پیرمردی بود شکسته قامت که هنوز سر مبارزه داشت با دیکتاتوری بدیمن جدید. سه سال درعادل‌آباد از پاسداران عذابها کشید و چون خلاصی یافت از جهان برفت. او ننگ تسلیم را نه در زمان شاهی برخود هموار کرد و نه در عهد فقیهان خونخوار. دیگران، دوستان و یاران قدیم صنیع دخیل‌بند ضریح گندیده و به خون‌آلوده ملایان شدند و به بدنامی یا مانده‌اند و یا رفته‌اند. محمود جلیلی هم داشتیم که نه تسلیم حزب طراز نوین نوه شیخ فضل‌الله نوری شد و نه آخوندها.
آن‌چه اینک در پیرسالی می‌دانم این که انسان آن قاضی‌الحاجاتی ندارد که بگوید تو بنشین تا من به جای تو اندیشه و عمل کنم. اگر چنین بود دیگر لزومی نداشت که انسان صاحب خرد و تفکر باشد. می‌گویند روزی روزگاری مردی آبرومند اما سخت تنگدست و بی‌چیز وارد شهر کوچکی شد. گرسنه و تشنه بود و پولی در بساط نداشت. اندیشه کرد که به مسجدی برود مگر از خیرات و مبرات رفع گرسنگی کند. چون به مسجد درآمد مردم رفته‌بودند. دلشکسته پی سایبانی بود تا بخوابد. رفت پشت منبر تا بخوابد. صدای پایی شنید. نگاه کرد، مردی سینی پر از غذا و حلوا در دست پی مستمندی می‌گشت و چون ندید عزم رفتن کرد. مرد گرسنه غریب سرفه‌یی کرد تا او بفهمد که کسی درمسجد هست. برگشت و مرد را دید و طعامش داد. چون سیر شد، خوابش در ربود. وقتی بیدارشد شامگاه در رسیده بود و مسجد از جمعیت پر و شیخکی برمنبر. آهسته از پشت به جلو آمد. شیخ می‌گفت ایهالناس! خداوند روزی رسان است. اگر بروید درهفت پستو قایم بشوید، روزی‌تان خواهد رسید. مرد غریب از پای منبر گفت: درست است آقا اما یک سرفه هم می‌خواهد.

وقـتی کـه رفـت

به خاطره جاودانه فروغ آزادی مجاهد شهيد منصور زاهدی (خليل)

علی اصغر بهروزيان
وقتی رفت فکر نمی‌کرد رفته باشد. احساس می‌کرد که هست. نمی‌خواست رفته باشد. همه‌اش فکر می‌کرد نرفته‌است. چيزی از او در آن مکان مانده بود. يا فکر می‌کرد که چيزی از او در آن‌جا مانده‌است. فکر می‌کرد که همه وجودش همان‌جا ساکن مانده‌است. ديده بود به بدرقه‌اش آمده‌اند. همه بودند. يکی می‌گريست. مادرش بود؟ شايد خواهرش؟… توی آن شلوغی نديد. فقط صدای هق‌هق گريه و ناله‌یی کشدار به گوشش خورد. يکی شوخی می‌کرد، متلک می‌گفت و می‌خنديد. يکی سفارش می‌کرد… پول… مدارک… حواست باشه. همه می‌بوسيدندش. دلش گرفته بود. بغضی سمج راه حرف زدن را در گلويش بسته‌بود. بسته‌ها در دستش سنگينی می‌کردند.

می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگويد که بر می‌گردد. می‌خواست بگويد که نمی‌رود. چشمانش به‌دنبال کسی که می‌گريست و ناله می‌کرد دو دو می‌زدند. اما او را نديد. کلافه شده‌بود. می‌خواست به صدا بگويد گريه نکن. بر می‌گردم. اصلاً نمی‌روم. شايد می‌خواست آن صدا نامش را فرياد کند. کاش به او می‌گفت نرو! دستی او را به جداره شيشه‌یی که تونل هواپيما وصل می‌شد راند. دوباره سر برگرداند. از ديدن چهرة پدر يکه‌خورد. ديد که بغض کرده‌است. مادر صورتش را با چادر خود پوشانده‌بود. دلش فرو ريخت. دلهره و اضطرابی ناآشنا به جانش ريخت. بی‌هوا احساس کرد که شايد ديگر آنها را نبيند. شايد هرگز برنگردد… شايد… سوزشی غريب چشمانش را آزار داد. از پس تاری چشمان ديد همه دست تکان می‌دهند. لبخندهای زورکی در چهره‌های غم‌گرفته به خنده‌اش انداخت.
يکی دستش را کشيد و او را به‌درون تونل کشاند. صدای گريه و ناله‌یی کشدار دلش را لرزاند. دوباره سر برگرداند تا صاحب صدا را ببيند. ديوار شيشه‌یی مات به او نگاه می‌کرد.
هواپيما از جا کنده شد. فکر کرد نرفته است، اما همه فکر کردند که رفته‌است. هر کس به‌دنبال کار خودش رفت. صدای هق‌هق گريه و ناله‌یی کشدار را در درون هواپيما هم می‌شنيد. از پشت پنجره هواپيما زمين را ديد که در سرابی هولناک بلعيده می‌شد. بالا رفت. بالا… بالا… بالا… زمين ديگر ديده‌نمی‌شد. انگار همه چيز در درون حفره‌یی تيره و بی‌انتها فرو رفته‌بود. چاهی سياه و بی‌پايان. …چشمانش سنگين شدند…

چشم که باز کرد خود را در دنيايی تازه ديد. فکر کرد رفته است ولی احساس می‌کرد که هست. نمی‌خواست رفته باشد. قيافه همه آنهايی که به بدرقه‌اش آمده‌بودند و همه آنهايی که نيامده‌بودند يکی‌يکی در برابرش پديدار می‌شدند. هق‌هق گريه و آن ناله کشدار هم. با حسرت نگاهشان می‌کرد. می‌خواست به آنها بگويد که نرفته‌است. می‌خواست همه حرفهايی را که در دل داشت به آنها بگويد. حرفهايی که در پس شرم و ترس در درونش مانده‌بودند. دلش می‌خواست به آنها بگويد که ديگر نمی‌توانسته در همان شهر کوچک بماند. بگويد که گمشده‌یی دارد که مجبور است پيدايش کند. بگويد روح عاصی‌اش را توان ماندن نمانده‌بود، بايد می‌رفت. هرچند که در همان رفتن هم مانده بود. نرفته بود. می‌خواست بگويد که همه لحظه‌هايش با ياد آنها می‌گذرند. از همه مهمتر می‌خواست بپرسد آن هق‌هق گريه و ناله کشدار از آن کيست. می‌خواست بگويد…

ارابة تيز پای زمان بی هيچ درنگ درگذر بود. و او نيز شتابان در پی آن ارابه می‌دويد. همه چيز برايش تازه بود. بی‌درنگ هم‌چون تشنه‌یی که در ميان صحرا به چشمه‌یی زلال رسيده باشد با اشتهايی سيری ناپذير همه‌جا سر می‌کشيد. می‌ديد و تجربه می‌کرد و می‌آموخت. گاه دلتنگ می‌شد و هجوم غمی دردآور او را درهم می‌پيچاند. آن‌گاه سری به خاطره‌هايش می‌زد. چهرة همه آنهايی را که به بدرقه‌اش آمده‌بودند و همة آنهايی که نيامده بودند در برابر چشمانش پديدار می‌شدند. يکی‌يکی با آنها رو بوسی می‌کرد. می‌گفت و می‌خنديد. برايشان از آن‌چه ديده‌بود می‌گفت.شادی کودکانه‌یی او را به‌وجد می‌آورد. اما در پس چهره‌ها صدای هق‌هق گريه و آن نالة کشدار و جانگداز به قلبش چنگ می‌انداخت. دلش می‌خواست بداند که آن صدا از آن که بوده است…
****
روزگار غريبی شده بود. روزهای ملتهب و پر حادثه يکی بدتر از ديگری می‌آمدند. گويی تمامی جهان را فتنه‌یی هولناک درهم پيچيده بود. عشق را در مسلخ نفرت سر می‌بريدند. خبرها دردآور و جانگداز شده‌بودند. روزهای پس از انقلابی شورانگيز که دلها را به‌هم پيوند داده‌بود تيره و تيره‌تر می‌شدند. دزدانی بيشرم و جانی سوار بر موج اميد و آرزوهای انسانهايی پاک نهاد بر خرمنهای نو رسته رهايی آتش انداخته‌بودند. يکی گفت بايد کاری کرد. از روزهای دور يادش مانده‌بود که دانشجو بودن يعنی آگاه‌بودن. يادش به روزی افتاد که با رحيم و صيهود و سيروس از ديوار دبيرستان به قصد فرار بالا کشيده‌بودند و در برابر چشمان دريده از شگفتی‌شان ماشينهای آتش‌نشانی با فشار آب عده‌یی را نشانه رفته بودند و آنها با فريادهای مرگ بر شاه با پاسبانها در جنگ و گريز بودند. بعد شنيده‌بود که بچه‌های دانشگاه در اعتراض به اعدام خرابکارها!!! قصد خرابکاری داشته اند.

بعد که دايی دانشجويش دستگير شد فهميده بود که خرابکار کيست. دايی‌اش بعد از آزادی از زندان همه‌چيز را برايش توضيح داده‌بود. گفته بود که انسان موجودی است که دربرابر وجدان و جامعه‌اش مسئول است. دايی حسن او را با کتاب آشنا کرده‌بود و او با همة بازيگوشیهايش عاشق کتاب خواندن شده بود.
کاوه که آمد مسير زندگی او هم تغيير کرد. از او خيلی چيزها آموخت. کاوه با لهجة شيرين اصفهانی با همة زندان و شکنجه‌هايی که از سر گذرانده بود بمب خنده بود. يک لحظه خنده از لبانش دور نمی‌شد. گاه در فکر فرو می‌رفت و چهرة خندانش از دردی که هيچ‌گاه از آن شکوه نکرد کبود می‌شد و درهم می‌پيچيد. دلش می‌خواست بداند کاوه از چه رنج می‌کشد. از طرفی شرم مانع پرسيدنش می‌شد. يک روز دل به دريا زد و از او پرسيد. کاوه نگاهش کرد. چندی هيچ نگفت. صورتش يک آن کبود شد و خيلی زود لبخندی زد و برايش داستان انقلاب را تعريف کرد. به او گفت که رنجش از آن است که روزهايی تيره را در آينده‌یی نه‌چندان دور می‌بيند. گفت اين روزها روزهای خوش ما هستند و آينده بسيار تيره‌تر از آن است که امروز. گفت روز نبرد نهايی نزديک می‌شود. از زندان گفت. از شکنجه از دربه‌دری و آوارگیهايی که تقدير برای نسل ما رقم زده‌است. سپيدة سحرگاهان از پس مردابی که ديوار به‌ديوار خانه اش بود، بيرون زد.

از خانه بيرون زد و کاوه را تنها گذاشت تا بخوابد. و خودش به‌راه افتاد. همين‌جور راه رفت و رفت. به رفتن فکر کرد. به ماندن. به خاطراتش سرکشيد. چهرة همه آنها که به بدرقه‌اش آمده‌بودند و همة آنهايی که نيامده‌بودند در برابر چشمانش پديدار شدند. صدای هق‌هق گريه و ناله کشدار هم. با آنها تند و تند شروع به حرف‌زدن کرد. اينبار انگار لحظة وداع رسيده‌باشد. دلش می‌خواست همه چيز را برايشان توضيح بدهد. می‌خواست بگويد که گمشده‌اش را پيدا کرده‌است. می‌خواست بگويد…

غروب شده بود. سنگين و دلگير. کنار مرداب روی تخته‌سنگی دراز کشيد و به آسمان خيره شد. آسمانی که خونرنگ شده بود. خورشيد ميان ماندن و رفتن در گوشه از فلق حيران مانده بود. آموخته بود که راحت انتخاب کند. روح سرکشش يا چيزی که در درونش بود هميشه تصميم گيری را برايش آسان می‌کرد. از آن دسته آدمها بود که فوراً تصميم می‌گيرند و از پيامدهای آن نمی‌هراسند. اين بار اما تصميم‌گرفتن برايش مثل جان‌کندن شده‌بود. در خنکای نسيمی که می‌وزيد خيس عرق بود. می‌دانست که اگر تصميم به رفتن بگيرد ديگر رفته است. می‌دانست که آينده چه در آستين می‌پروراند. کاوه همه‌چيز را رک و راست به‌او گفته بود. می‌ترسيد. می‌ترسيد چهره هايی که در خاطر داشت را برای هميشه از دست بدهد. می‌دانست شايد هرگز درنيابد که آن هق‌هق گريه و نالة کشدار از آن که بوده است.

به مرداب خيره شد… تصميم گرفت به دريا برود.