كاظم مصطفوي
ابتذال و وقاحت دو همزاد ديرينه هستند اما در همة آدمها و حكومتها به يكديگر نميرسند. يعني اگر كسي، يا حكومتي، ياوة مبتذلي ببافد مقداري قابل تحمل است. بهعبارت دیگر آدم میتواند ناديده و ناشنيده بگيردش. اما وقتي ابتذال فوران كرد، و بازنايستاد مرزهاي منطق و استدلال و فهم و درك يكي پس از ديگري فرو میريزند و ما در يك لحظة ناگهاني احساس میكنيم وارد سرزمين هرز «وقاحت» شدهايم. سرزميني ويران و بي در و پيكر. سرزميني پر از انواع سگ كه اولين خصوصيتشان اين است كه صاحبشان را نميشناسند. جهنم درهيي كه به قول شادروان دكتر ساعدي هفت سال، هفت سال علفي در آن سبز نمي شود.
در برخورد با اهالي اين ولايت با ياوهيي مبتذل و يا ياوهسرايي لافزن مواجه نيستيم. بلكه خود را در برابر آدم و يا حكومتي وقيح و بي چشم و رو میيابيم. و همين مسأله است كه گاه زبانمان را بند ميآورد كه چه بگوييم و يا چه عكسالعملي داشته باشيم؟ میدانيم هرچه بگوييم و هركاري بكنيم نهايتاً مغلوبيم. يعني كه وقاحت طرف مقابل، از نجابت ما بيشتر است. و روال خودبهخودي قضايا هميشه اين بوده كه وقاحت در نبرد با نجابت برنده باشد.
بعد میخواهيم شكست را نپذيريم. تسليم نميشويم. اما تنها سلاحي كه داريم نجابت است. ما كه نميتوانيم وقاحت را با وقاحت پاسخ بدهيم. ناگزير در برابر وقاحت حريف بايد برنجابتمان بيفزاييم. راه ديگري نداريم. بايد توشهيي ديگر برگيريم و با نجابتي بيشتر و بيشتر به رويارويي با وقاحت برخيزيم.
با وجود اين اعتراف میكنم من بارها اين كار را كردهام اما باز هم در ميدان نبرد با آخوندها شكست خوردهام. يعني باز زبانم بند آمده و باز احساس تلخ پيروزي وقاحت و ابتذال را برنجابت تجربه كردهام. احساس دردناك و رخوتناكي كه بعد از مدتي، آدمي را به عصياني تلختر و مهيبتر ميكشاند.
به ويژه در دو پهنه بسيار حساس بودهام. اخلاق و فرهنگ. در ساير زمينهها با هرضرب و زوري بوده به خودم قبولاندهام كه بيمرزي آخوندها را بپذيرم. مثلاً وقتي خاتمي با مردة خميني تغزل و يا از لاجوردي تمجيد ميكند و يا به ذكر محاسن شكنجهگران وزارت اطلاعات ميپردازد شانههايم را بالا مياندازم و ميگويم او نكند و نگويد كه بگويد و بكند؟ او براي همين كارها علم شده است. همه كه نبايد گرگ درنده و گاو پيشانيسفيدي چون قاضي مرتضوي باشند. گاهي هم همين تيز دندانها بايد عباي سفيد بپوشند و لبخند بزنند. از اينروست كه مدتهاست ديگر از بسياري چيزها چندان تعجبي نميكنم. اما صادقانه اعتراف ميكنم كه بيشتر از يك فساد اخلاقي، وقتي برانگيخته ميشوم كه خبر يك موعظه اخلاقي از آخوندي چون مصباح يزدي يا جنتي را میشنوم. همان احساس تلخ پيروزي وقاحت بر نجابت به سراغم ميآيد.




ـ دموكراسي، قبل از هر چيز بايد برادري باشد، وگرنه شيادي است
در سال346 هـ كه شاهنامة ابومنصوري نوشته شد، فردوسي شانزدهـهفده ساله بود و هنوز به سرودن داستانهاي رزمي نپرداخته بود. از اين سال تا 369 يا 370، كه با دسترسي يافتن به شاهنامة ابومنصوري بهجدّ به سرودن داستانهاي كهن تاريخ ايران پرداخت، جز داستان بيژن و منيژه و يكي دو داستان ديگر طبعآزمايي بيشتري در اين زمينه نداشت.