
و از قهرمانان شهيد مقاومت فرانسه عليه فاشيسم هيتلري
حميد نصيري (ح.اختر)
چندي پيش به مناسبتي نامة ميساك مانوكيان راكه خطاب به همسرش «ملينه» است، ترجمه ميكردم. نامهيي كه يك صفحه بيشتر نيست، اما به اندازة يك كتاب درس در خود ذخيره دارد. نامة مانوكيان با ابراز عشق و دوستداشتن به همسرش آغاز ميشود، اما با حفظ لطافت و سادگي نوشتار، شكل يك مانيفست كوتاه و اعلام مواضع به خود ميگيرد و با ظرافتي كمنظير، درسي تاريخي به دست خواننده ميدهد. درسي از فداكاري و ايستادگي آميخته از حس عشق و انساندوستي كه چنان در جان و روان انسان رسوخ ميكند كه نميتوان لحظهيي بدون تحسين از اين انسان بزرگ به سطر بعدي نامهاش رسيد. با خواندن اين سطور حسي غريبي در وجودم به غليان آمد. حسي مشترك. انگار كه از يك تبار و قبيلهايم. همان ايستادگي صُلب در برابر دشمن و همان بخشش و چشمپوشي در برابر خطاكاران. از يك طرف مرگ آنچنان در انديشة او «ناچيز» است كه تنها «مانند يك حادثهيي است كه در زندگي رخ ميدهد»، از سوي ديگر آنقدر در بخشش و گذشت فراخ سينه است كه حتي براي قاتلانش نيز پيشاپيش امان ميخرد كه: «من مخالف اين هستم كه برخي از آنها ولو اينكه مستحق باشند، مجازات شوند». درحاليكه با تمام وجود به زندگي و زندهبودن عشق ميورزد و حتي با يك نگاه به خورشيد، «زيبايي» و رمز «دوست داشتن» را كشف ميكند، اما با ارادهيي زيباتر از دوستداشتن و دلبستگي به «زندگي» بيدرنگ ميخروشد: «ميگويم كه خداحافظ زندگي».
گفتم كه وقتي نامة ميساك مانوكيان را ميخواندم حس كردم كه از يك قبيله و تباريم. اين حس غريب را در نامههاي بجا مانده از ستارگان پرفروغ قتلعام شده در سال67 كه كموبيش از نظر نحوة اعدام و قساوتي كه برآنها رفته بود، شرايط مشابهي داشتند، چشيده بودم. حسي كه گاه آنقدر نزديك بودند كه در آفرينش كلمات هم از يك جوهر جان گرفتهاند. به اين فراز نامة ميساك مانوكيان نگاه كنيد: «تا چند ساعت ديگر، در اين جهان نخواهم بود. ما در ساعت15 بعدازظهر امروز اعدام ميشويم. اين مانند يك حادثهيي است كه در زندگيم رخ ميدهد». و حالا آخرين سطور نامة مجاهيد شهيد مليحه اقوامي: «من مليحه اقوامي ساعت3 بعدازظهر دادگاه رفتم و حكم اعدام به من ابلاغ شد. الان ساعت5 بعدازظهر است كه براي اعدام ميروم.
حديث مرد مؤمن با تو گويم
كه چون مرگش رسد خندان بميرد»
حالا فراز ديگري از نامة مانوكيان و بخشي از نامة مجاهد شهيد اشرف معزي يكي ديگر از ستارگان قتلعامشده را بخوانيد. ميساك مانوكيان:«من بههمراه 23نفر ديگر با افتخار و سربلندي و بهعنوان مردي با وجدان آسوده ميميرم. من مطمئن هستم كه خلق فرانسه و تمام مبارزان راه آزادي خاطرات ما را گرامي خواهند داشت». اشرف معزي: «به مادرم بگوييد، شبها كه به آسمان مينگرد، من يك فانوسم و در تكرار فصلها. بهاري كه در تفنگ ميشكفد. اينك من خود پروازم».
بيگمان، نه آنموقع كه مانوكيان در آستانة اعدام بود حتي چنين تصوري به ذهنش زده بودكه در بيش از نيم قرن بعد زنان و مردان جواني در آنسوي قارة اروپا، چنين صحنهيي را به آزمايش ميكشند، نه مليحه اقوامي و اشرف معزي درسي كه ميساك مانوكيان از خود بهجا گذاشته بود را، خوانده بودند. اما ببنيد، وقتي هدف انساني يعني پاي آزادي انسان در ميان باشد، گامها چگونه جا پاي يكديگر ميگذارند و تپش قلبها چقدر يكسان و يك صداست. ديگر نه جغرافيا ميشناسد نه زمان، نه جنس ميشناسد نه سن، نه نژاد ميشناسد و نه مذهب.
آنچه ميماند ارادة انساني است كه در هر دو طرف چنين نيروي شگرفي را ايجاد كرده و «حسها» را يكي كرده است و چنين آفرينشي در كلمات رقم زده كه در فرم اينقدر به هم نزديك و در محتوا اينقدر يكي ميشوند. نامة ميساك مانوكيان مانيفست تقابل دوانديشة متضاد است. از يك سو انديشة ميساك و نسلي كه او يكي از بيشمارانش بود و در مقابل آن هيتلر با همة دارودسته و داغ و درفشش. كما اينكه در اين سو نيز مليحه اقوامي و اشرف معزي و نسلي كه آنها از ستارگانش بودند و خميني، خامنهاي، خاتمي و لاجوردي سوي مقابلش. يك سو زوال و تشييع يك انديشهيي كه مرگ را چون كابوسي هولناك بهعنوان بالاترين ابزار تسليم بهكار ميگيرد، از سويي اما، پويايي و حيات آفريني انديشة ديگر كه مرگ را براي زندگي و آزاد زيستن انتخاب ميكند.
با اين همه به نظر من، بالاترين فراز نامة مانوكيان اين نيست كه گفتم. بلكه فراز بالابلند نامه آنجاست كه خط سرخي با «خائنان» ميكشد. اين همان كسي است كه پيشاپيش قاتل خويش را هم ميبخشد و از همه بهخاطر خطاهاي ناكردهاش طلب عفو و بخشش ميكند، اما اين چنين در مقابل اين يكي ميايستد: «بهجز آنهايي كه خيانت كردند و خود را بهخاطر نجات جانشان فروختند و آنهايي كه ما را فروختند».
وقتي اين سطر نامه مانوكيان را ميخواندم، بياختيار آخرين صحنة فيلم «اسب كهر را بنگريد» در مقابل چشمانم به نمايش درآمد. فيلمي كه اولين بار در سنين كودكي ديده بودم ولي هيچگاه نتوانسته بودم تصميم نهايي قهرمان فيلم را كه به بهاي زنده ماندنش مربوط ميشد، درك كنم. در آخرين شات فيلم، وقتي قهرمان در محاصرة دشمن است، تنها يك گلوله در سلاحش باقيمانده بود. از يكسو دشمن تا دندان مسلح قدم به قدم نزديك ميشود، در طرف ديگر خائن خود فروختهيي كه در حال فرار و لابد سرمست از نتيجة عمل ننگينش بود. چند بار لولة سلاح را بين دشمن و خائن چرخاند، در حاليكه بيننده تصور ميكرد، آخرين گلوله را به دشمن شليك ميكند، اما لوله سلاح را به طرف خائن گرفت و با شليك تنها گلوله او را از پاي درآورد و بلافاصله خود به دست دشمن به رگبار بسته شد. گمان ميكنم همين ميساك مانوكيان با همة عواطف انساني كه در سطر سطر نامهاش موج ميزند، اگر با صحنهيي مشابه اما واقعي، روبهرو ميشد، تكليف خود را روشن كرده است.
از نظر او، بهدرستي كسي كه خود را ميفروشد، جان و روح خود را در معرض معامله قرار ميدهد و هيچ چيزي كه ناشي از ارادة آزادش باشد، ندارد. يعني ارادهاش را هم فروخته و بهكنترل دشمن سپرده است. چنين موجودات پست و حقيري اگر شايستة مجازات نباشند، هرگز مستحق بخشش نيستند.
گفتم كه وقتي نامة ميساك مانوكيان را ميخواندم حس كردم كه از يك قبيله و تباريم. اين حس غريب را در نامههاي بجا مانده از ستارگان پرفروغ قتلعام شده در سال67 كه كموبيش از نظر نحوة اعدام و قساوتي كه برآنها رفته بود، شرايط مشابهي داشتند، چشيده بودم. حسي كه گاه آنقدر نزديك بودند كه در آفرينش كلمات هم از يك جوهر جان گرفتهاند. به اين فراز نامة ميساك مانوكيان نگاه كنيد: «تا چند ساعت ديگر، در اين جهان نخواهم بود. ما در ساعت15 بعدازظهر امروز اعدام ميشويم. اين مانند يك حادثهيي است كه در زندگيم رخ ميدهد». و حالا آخرين سطور نامة مجاهيد شهيد مليحه اقوامي: «من مليحه اقوامي ساعت3 بعدازظهر دادگاه رفتم و حكم اعدام به من ابلاغ شد. الان ساعت5 بعدازظهر است كه براي اعدام ميروم.
حديث مرد مؤمن با تو گويم
كه چون مرگش رسد خندان بميرد»
حالا فراز ديگري از نامة مانوكيان و بخشي از نامة مجاهد شهيد اشرف معزي يكي ديگر از ستارگان قتلعامشده را بخوانيد. ميساك مانوكيان:«من بههمراه 23نفر ديگر با افتخار و سربلندي و بهعنوان مردي با وجدان آسوده ميميرم. من مطمئن هستم كه خلق فرانسه و تمام مبارزان راه آزادي خاطرات ما را گرامي خواهند داشت». اشرف معزي: «به مادرم بگوييد، شبها كه به آسمان مينگرد، من يك فانوسم و در تكرار فصلها. بهاري كه در تفنگ ميشكفد. اينك من خود پروازم».
بيگمان، نه آنموقع كه مانوكيان در آستانة اعدام بود حتي چنين تصوري به ذهنش زده بودكه در بيش از نيم قرن بعد زنان و مردان جواني در آنسوي قارة اروپا، چنين صحنهيي را به آزمايش ميكشند، نه مليحه اقوامي و اشرف معزي درسي كه ميساك مانوكيان از خود بهجا گذاشته بود را، خوانده بودند. اما ببنيد، وقتي هدف انساني يعني پاي آزادي انسان در ميان باشد، گامها چگونه جا پاي يكديگر ميگذارند و تپش قلبها چقدر يكسان و يك صداست. ديگر نه جغرافيا ميشناسد نه زمان، نه جنس ميشناسد نه سن، نه نژاد ميشناسد و نه مذهب.

آنچه ميماند ارادة انساني است كه در هر دو طرف چنين نيروي شگرفي را ايجاد كرده و «حسها» را يكي كرده است و چنين آفرينشي در كلمات رقم زده كه در فرم اينقدر به هم نزديك و در محتوا اينقدر يكي ميشوند. نامة ميساك مانوكيان مانيفست تقابل دوانديشة متضاد است. از يك سو انديشة ميساك و نسلي كه او يكي از بيشمارانش بود و در مقابل آن هيتلر با همة دارودسته و داغ و درفشش. كما اينكه در اين سو نيز مليحه اقوامي و اشرف معزي و نسلي كه آنها از ستارگانش بودند و خميني، خامنهاي، خاتمي و لاجوردي سوي مقابلش. يك سو زوال و تشييع يك انديشهيي كه مرگ را چون كابوسي هولناك بهعنوان بالاترين ابزار تسليم بهكار ميگيرد، از سويي اما، پويايي و حيات آفريني انديشة ديگر كه مرگ را براي زندگي و آزاد زيستن انتخاب ميكند.
با اين همه به نظر من، بالاترين فراز نامة مانوكيان اين نيست كه گفتم. بلكه فراز بالابلند نامه آنجاست كه خط سرخي با «خائنان» ميكشد. اين همان كسي است كه پيشاپيش قاتل خويش را هم ميبخشد و از همه بهخاطر خطاهاي ناكردهاش طلب عفو و بخشش ميكند، اما اين چنين در مقابل اين يكي ميايستد: «بهجز آنهايي كه خيانت كردند و خود را بهخاطر نجات جانشان فروختند و آنهايي كه ما را فروختند».
وقتي اين سطر نامه مانوكيان را ميخواندم، بياختيار آخرين صحنة فيلم «اسب كهر را بنگريد» در مقابل چشمانم به نمايش درآمد. فيلمي كه اولين بار در سنين كودكي ديده بودم ولي هيچگاه نتوانسته بودم تصميم نهايي قهرمان فيلم را كه به بهاي زنده ماندنش مربوط ميشد، درك كنم. در آخرين شات فيلم، وقتي قهرمان در محاصرة دشمن است، تنها يك گلوله در سلاحش باقيمانده بود. از يكسو دشمن تا دندان مسلح قدم به قدم نزديك ميشود، در طرف ديگر خائن خود فروختهيي كه در حال فرار و لابد سرمست از نتيجة عمل ننگينش بود. چند بار لولة سلاح را بين دشمن و خائن چرخاند، در حاليكه بيننده تصور ميكرد، آخرين گلوله را به دشمن شليك ميكند، اما لوله سلاح را به طرف خائن گرفت و با شليك تنها گلوله او را از پاي درآورد و بلافاصله خود به دست دشمن به رگبار بسته شد. گمان ميكنم همين ميساك مانوكيان با همة عواطف انساني كه در سطر سطر نامهاش موج ميزند، اگر با صحنهيي مشابه اما واقعي، روبهرو ميشد، تكليف خود را روشن كرده است.
از نظر او، بهدرستي كسي كه خود را ميفروشد، جان و روح خود را در معرض معامله قرار ميدهد و هيچ چيزي كه ناشي از ارادة آزادش باشد، ندارد. يعني ارادهاش را هم فروخته و بهكنترل دشمن سپرده است. چنين موجودات پست و حقيري اگر شايستة مجازات نباشند، هرگز مستحق بخشش نيستند.


