بلافاصله از بعد از انقلاب، زندگي من با مجاهدين گره خورد. زيرا كه چند روز بعد از بازگشتم، به دفتر مجاهدين در خيابان پهلوي سابق كه بنياد علوي ناميده ميشد مراجعه كردم و بهعنوان يك هوادار آنان ثبت نام كردم. چرايي اين پيوستن نياز به توضيحاتي دارد. اجازه بدهيد در مورد وضعيت فكري خودم و تحولاتي كه طي ساليان مختلف پيدا كرده بودم، مقداري توضيح بدهم و سپس به ادامة خاطرات بپردازيم.
دربارة تحولات فکری خودم:
من از كودكي داراي اعتقادات مذهبي بودم. يادم هست بدون اين كه هيچ اجباري داشته باشم از همان سالهاي نوجواني ماههاي رمضان حتماً روزه ميگرفتم. طوري كه بهصورت ناخودآگاه هر سال در هركجا كه بودم برايم ماه رمضان با ماههاي ديگر فرق داشت. حتي وقتي بزرگ شده و در آمريكا بودم يا به كنگو سفر ميكردم روزههايم را ميگرفتم. يا وقتي در پايگاه وحدتي بودم با وجود اينكه روزه گرفتن براي پرسنل ممنوع بود من دست از كارم برنميداشتم و روزهام ترك نميشد.
البته پدرم نقش معلم اول مرا در اين زمينه داشت. من با او و از طريق او بود كه ارزشهاي مذهبي و انساني را براي اول بار آموختم. رفتار، عمل و كردار پدرم برايم حتي در سنيني كه ديگر كودك نبودم همواره آموزنده بود. اولين ارزشي كه او به من آموخت اين بود كه به زباني ساده ميگفت: «پول ارزشي ندارد». در كنار اين قناعت قلندرانه احساسهاي عميق انساني وجود داشت. يادم هست وقتي كه در پايگاه وحدتي بودم هر از گاهي به دفتر كارش در خيابان اميرآباد مراجعه ميكردم و به او سر ميزدم. هميشه با مهرباني و رأفت از من استقبال ميكرد. يك روز براي ديدار به محل كارش رفتم. ديدم يك خانم و يك پسر نوجوان در دفترش نشسته و با او مشغول صحبت هستند. پدرم برخلاف گذشته اين بار اصلاً به من احترامي نگذاشت و تحويلم نگرفت. مقداري تعجب كردم. پدرم با آن خانم صحبت ميكرد و بعد خطاب به نوجوان گفت: اشكالي ندارد شما هركاري داشتيد به خود من مراجعه كنيد! صحبت تمام شد و آنها رفتند. پدر بعد از رفتن آنها گفت حتماً خيلي تعجب كردي؟ گفتم فكر كردم حتماً اشتباهي مرتكب شدهام كه شما اين طور سرد برخورد ميكنيد. گفت نه بهاين دليل سرد برخورد كردم كه همسر اين خانم افسر ژاندارمري بوده و در درگيري با سارقين مسلح كشته شدهاست. اين نوجواني هم كه ديدي فرزند آنها است. در حالي كه او پدرش را از دست داده من نميخواستم با آغوش گرم، فرزندم را استقبال كنم. حالا فهميدي چرا با تو سرد برخورد كردم؟
بههرحال هرچند در نيروي هوايي جايي براي بحثهاي سياسي و اعتقادي نبود اما من بهعنوان يك مسلمان هرگاه كه امكاني پيش ميآمد دست به مطالعه و يا حتي بحث ميزدم. مثلاً در زمان ما يك نشريه مذهبي در قم بهنام «مكتب اسلام» منتشر ميشد. نشريهیی كهاغلب نويسندگانش بعد از انقلاب به رژيم پيوستند. من در آن موقع بدون اين كه از ماهيت گردانندگان و نويسندگانش خبر داشته باشم آن نشريه را ميخواندم. چند افسر ديگر بودندكه در مسائل مذهبي و ديني وارد بودند. بعد از انقلاب هم رفتند داخل رژيم. آنها به من گفتند ما جلسات قرائت قرآن داريم تو هم ميآيي؟ قبول كردم و چند جلسه رفتم. در همان خانههاي خودشان مينشستند و تفسير قرآن ميكردند. من علم ديني زيادي نداشتم. اما حرفهايشان به دلم نمينشست. به زبان امروز بخواهم بگويم احساس ميكردم ارتجاعي هستند. حرفهايشان مال زمان ما نبود. در صورتي كهاسلام را ديني مترقي ميدانستم. خلاصه چند جلسه رفتم و قطع كردم.
بهلحاظ سياسي هرچند فعاليت سياسي نداشتم و هيچگونه وابستگي حزبي و تشكيلاتي نداشتم اما در دل احترام زيادي براي مصدق رهبر فقيد نهضت ملي قائل بودم.
مجموعه اين عوامل بود كهاز من افسري با يك كاراكتر مشخص ساخته بود.
اين وضعيت ادامه داشت تا جريان انتقال گردانC130 به تهران. حدود سال56 بود. شهرها آهستهآهسته داشت شلوغ ميشد و زمزمههاي انقلاب بلند و بلندتر ميگرديد. در همين ايام بود كه من شروع كردم به خواندن كتابهاي شادروان دكتر شريعتي. تقريباً 150 و خوردهیی از نوارها و كتابهاي زندهياد دكتر شريعتي را گرفتم و خواندم. آنها يك تحول فكري در من بهوجود آوردند. حالا داشتم چيزهايي ميفهميدم كه تا آنموقع حتي نشنيده بودم. من در اين ايام بهقدري شيفتة مسائل جديد بودم كه حتي در آخرين پروازي كه با شاه هم داشتم چند عدد از كتابها را با خودم بردم. جلد كتاب «تشييع علوي و تشييع صفوي» را كندم و جلد يك رمان معمولي را بهجايش گذاشتم. اين كتاب در كيف پروازم بود و در مراكش و مصر هم ميخواندم.
مهمترين ارزش جديدي كه از شريعتي آموختم ارزش تسليم نشدن در برابر ديكتاتوري و استبداد بود. من البته قبلاً هم اين ارزش را بسيار والا ميدانستم. اما با خواندن آثار شريعتي به درك جديد و متفاوتي از اين ارزش رسيدم. برايم اين مسأله مطرح شد كه براي تسليم نشدن، براي آزاده ماندن و براي تن به خواري و ذلت ندادن بايستي به يك آرماني مجهز شد. اين آرمان است كه ما را از گزند تسليمطلبي مصون ميدارد و در شرايط سخت و بحراني راهگشا و نيرودهندة آدمياست. چيزي كه بعدها در ادامة مسيرم اين آرمان را در مجاهدين يافتم.
تا اين زمان من نه مجاهدين را ميشناختم و نه اسمي از آنها شنيده بودم. اما وقتي در كتابهاي شريعتي خواندم كهاو آن چنان با احترام از آنها ياد ميكند و تمام كار بزرگ خود را كاري «زينب»ي در برابر كار «حسين»ي مجاهدين ميداند اين سؤال برايم مطرح شد كه مجاهدين كيستند و چگونه انسانهايي هستند؟
هيچ شناختي از آنها نداشتم. هيچ كتابي از آنها نخواندهبودم. اما ميدانستم كه شريعتي و آيتالله طالقاني بيخودي از كسي تعريف نميكنند. اين آغاز تحول فكري من بود.
بعد از انقلاب آخوندها حاكم شدند. اما هيچگاه خميني براي من جاذبه نداشت. اين بود كه دوست نداشتم با آنها كار كنم. فضاي سياسي باز شده بود و كتابهاي مجاهدين هم منتشر شده بودند. چندتا از آنها را خريدم و خواندم. گمشدهام را يافته بودم و ديگر درنگ نكردم.
ارتباط من با سازمان مجاهدین:
بعد از مراجعت از مراكش بهاتفاق سرگرد حسين اسكندريان (كه معلم پرواز گردان خودم بود) رفتيم به بنياد علوي (پهلوي) اسم نوشتيم. از آنجا ارتباط ما با سازمان مستقيماً ادامه يافت
از همان ملاقات اول برايمان رابط مشخص شد و قرار شد كه هفتهیی يكي دوبار همديگر را ببينيم و صحبت كنيم. يكي دو كتاب آموزشي دربارة تاريخچه و ضربة اپورتونيستها در سال1354 را دادند به ما كه بخوانيم. مقداري هم بحث سياسي كرديم و من يك دفعه احساس كردم نسبت به مسائل ديد روشنتري پيدا كردم. بهخصوص اوضاع پيچيدة سياسي آن روزها همه را سردرگم كرده بود. هركس هم ادعايي داشت. اما با حرفهاي مجاهدين آينده برايم روشن شد. معيار و محكي پيدا كردم كه ميتوانستم با آن جريانهاي مختلف را بسنجم.
از آن پس هر از گاهي به ستاد بنياد علوي ميرفتم و نسبت به مسائل و اخبار توجيه ميشدم. البته بار اول كه خودمان مراجعه كرديم از در جلو ستاد رفتيم اما از بار دوم به بعد، از در خيابان كاخ(كه بعداً به فلسطين تغيير نام داد) رفت و آمد داشتم. اين مسأله هم بهاين دليل بود كه تصميم گرفتهشد من بههيچ عنوان خود را هوادار سازمان معرفي نكنم و نبايستي ارتباطم با مجاهدين لو ميرفت.
از آن پس در تمام دوران فعاليتهاي سياسي مجاهدين تا 7مرداد1360 يعني روز پرواز با آقاي رجوي به پاريس ارتباط من قطع نشد. يعني چه در پايگاه يكم مهرآباد و چه در پايگاه هفتم شيراز، من با مجاهدين تماس داشتم. وقتي به شيراز منتقل شدم رابطم از تهران آمد و نفر ديگري را در شيراز معرفي كرد. من او را پسردايي خودم معرفي كردم و به دژبان دم در سپردم كه هروقت خواست من را ببيند او را به داخل پايگاه راه دهند. او هم هربار آخرين اطلاعيهها را برايم ميآورد و اخبار را ميگفت و اگر هم من خبري داشتم به او ميگفتم.
مخفيماندن هويت سياسي من برايم در كارهاي اداريم مسائل خاص خودش را بهوجود ميآورد. من براي اين كه شناخته نشوم مجبور به موضعگيريهايي بودم كه مطابق ميلم نبودند.
يكبار نزديك انتخابات از ستاد نيروي هوايي بخشنامه كرده بودند كه تبليغات انتخاباتي در پايگاههاي نظامي ممنوع است. يك روز خواستم وارد ساختمان ستاد فرماندهي بشوم. ديدم عكس بزرگ آخوند بهشتي را به تابلو زدهاند. عكس را پائين كشيدم و پاره كردم. دو سه نفر از نفرات انجمن اسلامي آنجا بودند. گفتند چرا پاره كردي؟ گفتم بخشنامه شده كه تبليغات انتخاباتي در پايگاه نظامي ممنوع است. اينجا هم ستاد فرماندهي است. يكي از آنها گفت سرتاسر پايگاه عكس رجوي است. گفتم شما هم بكنيد! گفت ما ميكنيم اما دوباره ميزنند! گفتم خوب چرا به من ميگوييد؟در تابلو ستاد فرماندهي كه نزدهاند! آن را خود مردم ميزنند. يك روز بعد درجهداري را دستگير كردند و نزد من آوردند. گفتند او در شب اطلاعية مجاهدين را در سطح پايگاه پخش ميكرده. از من سؤال ميكردند حالا چكارش كنيم؟ گفتم بگذاريد من باهاش صحبت ميكنم. ديگران را بيرون كردم. ديدم درجهدار جواني است. مقداري هم خودش را باخته بود و فكر ميكرد چكارش خواهم كرد! وقتي تنها شديم رفتم جلو يواشكي بهاو گفتم بچه جان چرا حواست را جمع نميكني؟ يك دفعه شوكه شد. باورش نميشد كه من چه گفته باشم. يك بار ديگر بهاو گفتم چرا حواست را جمع نميكني كه گير افتادهاي؟ خواست حرفي بزند گفت اِ شما.... گفتم هيچي نگو! برو به مسئولت بگو كه چه گافي دادهاي. طرف خيلي خوشحال شد گفتم با اين قيافه هم نميخواهد بروي بيرون يك خورده خودت را غمگين نشان بده! خلاصه ردش كردم. بهاعضاي شوراي پايگاه هم گفتم يكي دو روز فرصت بدهيد تا من فكر كنم چكارش بايد بكنم؟ شب رابط ما با سازمان آمد سراغم. جريان را بهاو گفتم. رفت و روز بعد بهمن خبر داد كه طرف را بفرستيد دادرسي نيروي هوايي، آنجا بچههاي خودمان هستند به كارش رسيدگي ميكنند. درجهدار مزبور و اعضای شوراي پايگاه را هم صدا كردم و گفتم او بايد به دادرسي نيروي هوايي فرستاده شود. بعد آنها را رد كردم و به خود او هم گفتم ميروي دادرسي! حواست را جمع كن! چيزي لو نرود. آنجا بچههاي خودمان هستند. او خوشحال و خندان راه افتاد برود. باز هم جلويش را گرفتم كهاين طور نخند و برو! يك مقداري غمگين باش! رفت برگة مأموريت گرفت و 10ـ15روز در تهران گشت زد و برگشت. از آن طرف هم براي من نامه آمد كه به او تذكر داده شد كه ديگر از اين كارها نكند و تعهد از او گرفته شد.
در يك مورد ديگر رابطم در شيراز اسم خلباني را برد و گفت اين فرد با خودمان است. او را صدا بزنيد و باهاش صحبت كنيد تا برخي هماهنگيها را با هم داشته باشيد. من به گردانش خبر دادم كه بگوييد فلاني پيش من بيايد. گفتند الان در حين پرواز است. گفتم بگوييد بعد از ظهر بيايد خانه. خانة من در همان مسكونيهاي پايگاه بود. بعدازظهر يك جوان قد بلندي با لباس پرواز آمد و خودش را معرفي كرد. گفت كاري داشتيد؟ گفتم بله بچهها گفتهاند با هم تماس داشته باشيم! اين را كه گفتم رنگش پريد و دستپاچه گفت كدام بچهها؟ گفتم بچههاي خودمان ديگر! گفت من نميدانم دربارة چه صحبت ميكنيد. ديدم قضيه پيچ دارد گفتم خيلي خوب برو ولي فعلاً جايي صحبت نكن تا بعد. رفتم به رابطم گفتم قضيه اينطور شده. معلوم شد رابط خلبان مزبور بهاو نگفته و او در جريان نبودهاست. علت دستپاچگيش هم همين بود.
اين الزام مخفي ماندن هويت سياسي حتي زندگي شخصي و فرديم را تحت تأثير قرار داده بود. مثلاً در پايگاه شيراز خانة خيلي بزرگ و مجللي به من داده بودند كه خانة فرمانده بود. در آنزمان من تكي زندگي ميكردم. خانه براي من بسيار بزرگ بود. يك اتاق آن را برداشتم براي خواب. يك روز چند نفر از اعضای انجمن اسلامي كه همه رژيمي و فالانژ بودند براي انجام كاري به خانه آمدند. در اتاق خواب باز بود. اتاق من را ديدند. روز بعد يكي از آنها كه همافري بهنام قبادي بود به اتاق كارم در پايگاه آمد. يك قرآن دستش بود. گفت وقت داري؟ گفتم بفرما! قرآن را گذاشت روي ميزم و گفت به اين قرآن قسم بخور كه مجاهد نيستي! گفتم مجاهد چيست؟ گفت مجاهد خلق! گفتم ها! مجاهد خلق، فدايي خلق كه ميگويند، اينها را ميگويي؟ گفت ما را دست نينداز! تو مجاهدي! گفتم بابا دست بردار! گفت ما كه آمديم خانهات از لاي در اتاق خوابت را ديديم. يك پتو انداختهاي زيرت و ميخوابي! اين شد زندگي يك سرهنگ فرماندة پايگاه! تو مجاهدي، چون مجاهدي داري زندگي ميكني. با هزار كلك و دروغ حرفهايش را رد كردم. اما وقتي اين را به رابطم گفتم گفت براي عاديسازي يك تختخوابي بياورم در اتاق خوابم و پردهیی زدم و خلاصه اتاقي راه انداختيم براي عاديسازي.
با وجود اين همه مراعاتها براي بسياري پرسنل شناخته شده بودم. مثلاً در تهران خلباني داشتيم بهنام لوتر يادگاري كه ارمني بود. يك روز آمد به من گفت يك چيزي بپرسم راستش را ميگويي؟ گفتم بگو! گفت شما مجاهد نيستيد؟ گفتم نه! چهطور مگر؟ كي بهشما گفته من مجاهدم؟ گفت من هرچه آدم حسابي ميبينم جزو مجاهدين است! شما تو را به خدا مجاهد نيستيد؟ گفتم آقا برو درد سر براي ما درست نكن!
ادامه دارد . . .



