نگاهی ديگر به انديشة شعری فروغ فرخزاد

فروغ، طغياني در انديشة شعر

حميد نصيري (ح.اختر)

بقيه از صفحة اول

خودش بود. صميمي، بي‌ريا، و صريح. همان‌قدر كه در شعرهايش صراحت داشت و صادق بود، در رفتارش هم. اما اين خصوصيتهاي فروغ، زير چتر خصوصيت برتري رشد و نمود پيدا كرده بود. چيزي‌كه هيچ گفته نشده يا اگر گفته‌شده تنها در حاشيه و به‌اشاره گذشته‌اند. اين خصوصيت، روحية طغيانگري و عاصي او بود. همان روحيه‌يي كه از دوران نوجواني و بلوغ سني كه «اسير» سنت يا به تعبير خودش خانواده بود، سربر مي‌آورد، در دوران زندگي مشتركش سر به «عصيان» مي‌زند و در «تولدي ديگر» اوج مي‌گيرد. اين طغيانگري كه به‌باور من «همة هستي» فروغ را در برگرفته بود، در همين عبارت بالا كه در بخشي از خاطراتش از سفر به اروپا نوشته، فشرده شده است. راستي اين «ديگران» چه‌كس يا كساني بودند كه «زنجير» به دست و پايش بسته بودند و «حق فرياد‌زدن» را هم از او سلب كرده بودند و «خسته و پريشان»ش ساخته بودند؟ پدر و خانواده، همسر، دوستان و هم‌انديشانش؟ يا همه؟ گيرم كه هر يك از اينها در برشي از زمان با فروغ درافتادند، با او رفتاري ناشايست و ناعادلانه داشتند كه داشتند، ولي آيا اينها از آن قدرتي برخوردار بودند كه تهديدي براي دوختن لبهايش و خفه‌كردن صدايش باشند؟ بله همه بودند، ولي همه اينها آن همه‌يي نبود كه فروغ بابتش طغيان كند. براي كسي كه شعر صدايش بود، خفه‌كردن صدايش، يعني پايان زندگي و هستيش. پس نگراني اصلي از آن ترسي‌است كه وسعتش به اندازةتمام جامعه است: «همه مي‌ترسند/ همه مي‌ترسند/ اما من و تو/ به چراغ و آب و آينه پيوستيم».
فروغ هم در دوران بلوغ و نوجوانيش در خانه، از بي‌عدالتي مردان كه در قامت پدرش تجسم يافته بود، رنج مي‌برد و هم در دوران زندگي مشترك، در هيأت مردي كه به ازدواج با او تن داده بود. برخي واكنشهاي ناسازگارش به‌خصوص با جامعة سنتي‌تر آن‌روز، در برابر فشارها، نبايد روي انديشة طغيانگري و بي آلايش او سايه بيندازد. اگر غير از اين بود، چرا با وجود آن‌همه داستان‌سراييها كه در مورد «عشق» از قضا يك‌طرفة فروغ به اين مرد گفته‌اند، اما زندگي مشترك آنها، بيشتر از سه سال دوام نياورد و فروغ طغيانگر راه خود پيش گرفت؟ و چرا بعد از آن، فروغ به مرد ديگري نياويخت؟ تحمل پرخاشها و الفاظ ركيك پدرش، آن‌هم در سنين جواني لازمه‌اش برخورداري از شعور و ظرفيت بالا، و مهمتر اعتماد به‌نفس و اعتقاد به انديشه‌يي بود كه در ذهنش شكل گرفته بود و به سرعت رو به تكامل بود. همين روحيه بود كه اجازه نمي‌داد جامعة استبدادزده او را در پيله‌اش مهار كند. از قيد و بند بيزار بود. حتي قيدي كه خانواده و پدر برايش ايجاد مي‌كرد. در نامه‌يي به‌تاريخ 12ديماه1334 كه از اهواز محل اقامتش نوشته است، مي‌گويد: «آرزوي من آزادي زنان ايران و تساوي حقوق آنها با مردان است. من به رنجهايي كه خواهرانم در اين مملكت در اثر بي‌عدالتيهاي مردان مي‌برند كاملاً واقف هستم و نيمي از هنرم را براي تجسم دردها و آلام آن به كار مي‌برم». راستي چرا تا به‌حال كسي به اين «آروزهاي» فروغ كه به‌نظرم در بيشترين اشعارش موج مي‌زند نپرداخته و از نگاه خود دورمي‌سازند؟ كسي كه در سنين 17، 18 سالگي آن‌هم در فضاي سنگين و يأس‌آلود پس از كودتاي 28 مرداد، آن هم در هيأت يك زن جوان، همة آرزوي خود را در «آزادي زنان» خلاصه مي‌كند به‌نظرم از افق انديشه بسيار بالابلندي برخوردار بوده است.
فروغ در مصاحبه راديويي در پاسخ به‌سؤال مجري كه در مورد وجه «زنانه» بودن شعرش پرسيد، گفت: «من خوشبختانه يك زن هستم». و همواره از زن بودن خود «افتخار» مي‌كرد. يكي از همكلاسيهايش در باره او مي‌گويد: «فروغ هميشه مي‌گفت من زنم. زن بودن برايش مسأله‌يي نبود. شايد براي اين‌كه توانسته بود، خودش را از محدوديتهايي كه زنها براي خودشان درست كرده‌اند، يا ديگران براي زنها، بالاتر ببرد».
من با اين نظر زنده ياد نادرپور در مورد فروغ بيشتر موافقم كه «اشتهار فروغ» را نه به مضامين «عشقي و جنسي» بلكه به فضاي اجتماعي تشنة اعتراض از يك‌سو و مضمون عصياني و شورشي شعر فروغ از سوي ديگر ربط مي‌دهد و در مورد آن زمانه و «صدا»ي فروغ مي‌گويد: «اين صدا هنگامى‌ برخاست که فضاى‌ اجتماعى‌ ايران براثر حادثه سياسى‌ مرداد ۱۳۳۲ به سکوت و خفقان دچار شده بود و هيچ سخن صريح و رسايى‌ از هيچ حنجره بى‌پروايى‌ به گوش نمى‌رسيد».
نگاهي به زندگي كوتاه او نشان مي‌دهد كه از همان هنگام كه جوانه‌هاي شعري در ذهن او شكوفه مي‌زد، طغيان و سركشي نيز در انديشة‌اش گُر مي‌گرفت. البته نبايد پنهان كرد كه او از احساس دوگانه‌يي رنج مي‌برد. شورش و عصيانگري دروني از يكسو، فشار خفقان، تبعيض و تحقير بيروني، از سوي ديگر. همين فضا تا آخر عمر با او بود. فضايي كه در شعر به «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» راه برد و در رفتار به گوشه‌گيري و انزوا كشيده مي‌شد. در چنين كشاكشي گاه احساس مي‌كرد «بالها»يش خسته شده‌اند. وقتي نمي‌توانست نقبي به بيرون از تاريكي بزند، از خستگي و سرخوردگي، خود را از چشمها پنهان مي‌كرد. مي‌گفت «تنها افتاده‌ام و دارم از تنهايي مي‌ميرم». «اگر مي‌توانستم خودم را در يك ثانيه از قيد اين زندگي آزاد مي‌كردم». «فقط دوست داشتن است كه حفظم مي‌كند». اما هرگاه كه حس درونيش اوج مي‌گرفت، مي‌گفت «به پرواز مي‌انديشيدم» كه بتوانم «پيوسته بال» بزنم و «به طرف چشمه روشنايي و نور پرواز كنم». با اين‌كه مي‌دانست در اين راه به‌قول خودش «با اسلحه‌هاي برنده» در مقابلش خواهند ايستاد. اما او بي‌اعتنا به اين موانع به «آزادي واقعي» اميد داشت: «مي‌دانم كه باز هم در راه من بارانها و بادها و ابرها به انتظار نشسته‌اند و من با بالهايي كه از درد و خستگي تهي است و با قلبي كه از اميد سرشار است بازهم حيران آن خورشيدي هستم كه در دوردست افقها مي‌درخشد و در جاده‌هاي نوراني‌اش آرامش، سعادت و آزادي واقعي وجود دارد». (قسمتي از خاطرات سفر به ايتاليا)
همين رويكرد فروغ بود كه به شعر طور ديگري نگاه مي‌كرد. شعر براي او نه تفريح بود و نه سرگرمي و نه حتي براي اشتهار و اسم‌دركردن. وسيله‌يي بود براي رسيدن به همان هدف. هم‌چنان‌كه خود مي‌گفت «مسئوليتي است كه در مقابل وجود خودم احساس مي‌كنم». او شاعر‌بودن را مساوي «انسان بودن» مي‌دانست و مي‌گفت «بايد در تمام لحظه‌ها شاعر بود. نه فقط موقع شعر گفتن». ولي عميقاً معتقد بودكه اين شاعر «اول بايد خودش را بسازد و كامل كند. از خودش بياد بيرون و به‌خودش مثل يك واحد از هستي و وجود نگاه كند». آگاهي را تعريف ديگر شعر و شاعر را تعريف ديگر «آگاه» مي‌دانست: «وقتي شاعر، شاعر باشد - و در عين حال شاعر يعني آگاه- آن وقت مي‌دانيد فكرهايش به چه‌صورتي وارد شعرش مي‌شود؟».
فروغ، كل جامعة استبدادي بعد از كودتاي شاه را زندان مي‌ديد. ترتيب انتخاب نام مجموعة اشعارش نيز گواه همين تفكر و نگاه به جامعه است. هم نام و هم مضمون اشعار، بازتاب شرايطي است كه او در آن قرار دارد. «اسير»، «ديوار»، «عصيان». عناويني كه به‌خوبي بار معنايي جامعه استبدادي بعد از كودتا را با خود حمل مي‌كنند.
آه اي صداي زنداني
آيا شكوه يأس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد؟
آه، اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صداها..
فروغ آن‌قدر از اين وضعيت برآشفته و طغيان‌زده است كه گاهي‌اوقات حتي مردم عادي را نيز به‌خاطر اين‌كه در برابر چنين وضعيتي تن به‌سكون و يأس داده‌اند به باد انتقاد مي‌گيرد. اما، اين عصبانيت و پرخاش، نه از سر بدبيني به مردم بلكه، از سر درد و دوست داشتن آنهاست. آنها را زندانياني مي‌بيند كه دست و پايشان را «با دستمال تيرة قانون مي‌بستند» و «در ساية نقاب غم‌انگيز زندگي» و «در ايستگاههاي وقتهاي معين» و «در زمينة مشكوك نورهاي موقت» رهايشان مي‌كردند. به‌همين دليل «گاهي به‌اين حقيقت يأس‌آور» مي‌رسيد «كه زنده‌هاي امروزي/ چيزي به‌جز تفالة يك زنده نيستند».
آيا شما كه صورتتان را
در ساية نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده‌ايد
گاهي به اين حقيقت يأس‌آور
انديشه مي‌كنيد
كه زنده‌هاي امروزي
چيزي به‌جز تفالة يك زنده نيستند؟
فروغ اما، به‌همين مردم عشق مي‌ورزد: «آن غروبهاي سنگين و آن كوچه‌هاي خاكي و آن مردم بدبخت مفلوك بدجنس فاسد را دوست دارم». فرق او با ديگران اين بود كه مي‌گفت: «من پناه‌بردن به اتاق دربسته و نگاه كردن به درون را در چنين شرايطي قبول ندارم. من نمي‌توانم وقتي مي‌خواهم از كوچه‌يي حرف بزنم كه پر از بوي ادرار است، ليست عطرها را جلويم بگذارم و معطرترينشان را براي توصيف اين بو انتخاب كنم. اين يك حقه‌بازي است».
اين همان نگرشي نو از عشق عرفاني است كه فروغ به آن دست‌يافته بود كه هم در رفتارش در جامعه و به‌خصوص با مردم عادي و هم در اشعارش ديده مي‌شد. همان عشقي كه در مثنوي عاشقانه‌اش مي‌گويد:
آه اگر راهي به درياييم بود
از فرو رفتن چه پرواييم بود
اي مرا با شور شعر آميخته
اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم، شعرم به آتش سوختي
نامه‌هاي عميقاً انساني، محبت‌آميز و فروتنانة او به «نورمحمد»، بيمار جذامي كه فرزندش «حسين» را به فرزندخواندگي پذيرفته بود و از او تا پايان عمر هم‌چون فرزند خود نگهداري مي‌كرد، بازتاب سيماي انساني و مردمدوستي اوست.
«آقاي نورمحمد عزيز، متأسفم كه مدت درازي نتوانستم براي شما نامه بنويسم، اميدوارم كه ناراحت نشده باشيد… او آن‌قدر حالش خوب است كه من گاهي اوقات به‌او حسودي مي‌كنم. همين الان كه دارم اين نامه را مي‌نويسم او در حياط مشغول بازي است…كلاس سوم را تمام كرده با كارنامة خيلي خوب. مدتي كه من در سفر بودم حسين پيش مادرم بود و با برادرهايم آن‌قدر خوش گذرانده كه حالا ديگر خيال برگشتن را هم ندارد و دلش مي‌خواهد همان‌جا پيش مادرم بماند. مادرم هم خيلي او را دوست دارد، حتي بيشتر از اندازه‌یی كه مرا دوست دارد...انشاالله وقتي بزرگتر شد و تحمل بيشتري پيدا كرد همه‌چيز را به او خواهم گفت و آن‌وقت اگرخواست مي‌تواند برگردد به نزد شما». (از نامه‌يي به نورمحمد)
شايد همين عواطف عميق و مردمدوستي باعث شده بود كه در شعرش به زبان زنده، يعني زبان مردم دست يابد. نه اين‌كه خيلي ساده به معناي عاميانه باشد. ابداً اينطور نيست. شعر فروغ مملو از كلماتي است كه خودش خلق مي‌كند. جزئي از هستي اوست. به‌همين دليل قابل كپي‌برداري و تكرار شدني نيست. نگاه فروغ به جهان به روشني و سادگي آب، ولي به‌عمق درياست. از يك نامه او به اقوام و خويشاوندانش گرفته تا صحبتهايش در مورد شعر و شاعري، تا خود اشعارش. همة اينها از يك جنس و در يك مدار از صميمت قرار دارند.
به‌باورم هم دستيابي و تسلط فروغ به زبان و هم شورشگري او، اتفاقاً از خاستگاه «زن» بودن فروغ تغذيه مي‌شد. و بي‌تعارف، به‌همين دليل، رشك و حسادت خيلي از مدعيان آن‌دوره را برانگيخته بود. آن‌قدر كه متأسفانه برخوردهايشان با فروغ همواره با كينه‌جويي و تمسخر و تحقير همراه بود. اما فروغ با سعة‌صدر و خويشتنداري به‌راهش ادامه مي‌داد. اين، آن چيزي بود كه جامعة روشنفكر مردسالار آن‌را برنمي‌تافت. متأسفانه از اين بابت به فروغ ظلم غيرقابل‌جبراني شد. اطرافياني كه او با طعنة تلخ و جانكاه آنها را به‌نام «فاضل» و «منتقد ادبي» مي‌ناميد كه در «مردابهاي الكل» غرق هستند. گاه اين تحقير چنان ظالمانه و غير انساني بود كه جان به‌لبش مي‌رساند و باعث مي‌شد مدتها خود را از چشم ديگران دور نگهدارد و در تنهايي بماند. در كمتر نامه‌يي‌است كه فروغ از اين نامرديها لب به شكايت نگشايد. در نامه‌يي به يكي از دوستان شاعرش مي‌نويسد: «اوضاع ادبيات همان شكل است كه بود، مقدار زيادي وراجي و حرف مزخرف زدن و مقدار كمي كار… من كه دلم به‌هم مي‌خورد و تا آن‌جا كه بتوانم سعي مي‌كنم خودم را از شعاع اين مقياسها و هدفهاي احمقانه و مبتذل كنار نگه دارم. من به‌دنيا فكر مي‌كنم، هرچند اميد دنيايي شدن خيلي كم و تقريباً صفر است، اما خوبيش اين‌است كه آدم را از محدوديت اين محيط 2*4 و اين حوض كرمها نجات مي‌دهد...خيلي خوشحالم كه رفته‌اي به جايي كه نشاني از اين زندگي قلابي روشنفكري تهران ندارد… براي تو… يك دورة زندگي مستقل و دور از اين جريانهاي مصنوعي و كم عمق، بهترين زمينه و پشتوانة تكامل مي‌تواند باشد… چه اهميت دارد كه ساكنان «ريويرا» يا «كافة نادري» در مجلس ختم آدم، براي آدم دلسوزي كنند». ترديد ندارم، اگر فرصتي بود و زودهنگام نمي‌رفت، طغيان انديشه‌هاي شعري فروغ بستر ديگري را در زمان ديگري مي‌يافت و با اوج ديگري نمايان مي‌شد.