رحمان كريمي
دریغــا ، م. آزاد هــم رفـت
وقتی حمید جان اسدیان بانی «ندا» خبر رفتن م.آزاد را تلفنی بهمن داد دلم سخت از اندوه فشرده شد. من با محمود مشرف آزاد تهرانی یعنی م.آزاد دوست نبودم. فقط آشنا بودم با دو دیدار و چاپ دوتا از کارهای آن نازنین نجیب فروتن بیهیاهو که داد تا در فصلنامة هنرو ادبیات (صدا) چاپ کنم. از دور و نزدیک خبر از حال و احوال و کار و بارش داشتم. خدای مذهبیون صادق که حتماً خدای آخوندهای حاکم نیست، بیامرزدش که عمری بهرنج و قناعت و استغنای طبع سپری کرد و بهدنبال آب ودانهیی در تلهیی گیرنکرد. آدم شاعر، آدم نویسنده، هنرمند یا دانشمند کم نیستند اما آنچه دریک ارزیابی نهایی اجتماعی و شرافتی، قدر و بهایی دارد؛ انسان بودن و به انسانی زیستن و انسان از جهان رفتن است. کسی را این انتظار نیست که هر اهل قلم و هنر ویا دانشی زره مبارزه بهتن کند و به میدان حکام مستبد وقت درآید. طبعاً اگر جامعهیی از این موهبت و امتیاز ویژه برخوردار میبود، عمر مستبدان بهدرازا نمیکشید. حداقل توقع این است که روشنفکران و بهویژه روشنفکران اهل قلم و هنر در خدمت دستگاه ظلم و بیداد قرار نگیرند، رونقبخش دستگاه تبلیغاتی، مطبوعاتی و هنری چنان نظام فاسد و سرکوبگر نشوند. جا دارد تأکیدکنم که مجاهدین خلق درحق صاحبان هنر و قلم، حقیقتاً بدین حداقل راضی و قانع هستند. علت سکوت و صبوری آنها در برابر بسی نارواییهای روشنفکران از همین ملاحظه نشأت میگیرد و بس. و باز تأکید کنم که این انتظار صرفاً به یک جنبش راستین مقاومت ختم نمیشود. یک ملت ستمدیده که فریادش را با گلولهها و شکنجهها پاسخ میدهند، سخنگویی در جهان و درمیهن دربندش ندارد مگر روشنفکران متعهد و صاحب هنر و اندیشه. م.آزاد هرگز خود را از شوالیههای میزگرد نمیپنداشت که چون عرصه بهمیدان نبرد مبدل شد، جامه عوض کردند و زیر عبا و قباها پنهان شدند. او همیشه مرد پاک و بی ادعایی بود. در شعرهایش، حرفهایش را میزد و دیگر درمحافل شبانه بهمفت قمپز درنمیکرد. مهرماه سال 1345 بود که بعد از سه سال تدریس در دبیرستانهای بندرلنگه و بندرعباس که درآن ایام از تبعیدگاه چیزی کم نداشتند به آبادان منتقل شدم. جورکش کلهشقیهای سیاسی من یعنی فرشته هم بود. درآن سالها قانون چنین بود که وقتی دبیری به شهرستان دیگر میرفت از یک ردیف حقوقی خالی استفاده میکرد و اگر این ردیف نبود انتقال به آن شهرستان صورت نمیگرفت. در دایرة کارگزینی آموزش و پرورش آبادان متوجه شدم که دست برقضا و برحسب اتفاق، من از ردیف حقوقی محمود مشرف آزاد تهرانی «م.آزاد» که با «حسن پستا» به تهران منتقل شده بودند داشتم استفاده میکردم. شگفتا که در آن ادارة عریض و طویل آموزش و پرورش کسی نبود که بداند دبیر عزیمت کرده شاعر هم بوده است. پس وقتی میگویم او شاعری فروتن بود، به حق گفتهام و نه گزافهگویی. درسال 1349 من و سه دبیر دیگر را از خوزستان تبعید کردند. شورای امنیت استان به ماندن آن سه تن دراهواز رضایت داد اما مخلص گزیری جز آمدن نداشتم. سال 1351برای تدارک «صدا» سفری کوتاه به تهران کردم. سراغ م.آزاد را گرفتم. گفتند در کانون پرورش کودکان و نوجوانان کار میکند. رفتم آنجا و دیدم که شاعر انسان ما در چه شرایط نهدرخوری مشغول به کاریست که آشکارا عذابش میداد. میز کوچکی کنار میز بزرگ سیروس طاهباز داشت و سخت در خود چپیده و افسرده. آنجا فهمیدم که سیروس طاهباز که از عزیز دردانههای لیلی ارجمند مدیر عامل کانون بود، بر شاعر منت نهاده و بهکارش گماشته است. در طبقة دوم همان ساختمان جاه و جلال مدیرکل مآبانه محمود دولتآبادی را دیدم که با پیپی که در گوشة دهان داشت با من خوش و بش کرد و معاونش محمود گلابدرهیی را به من معرفیکرد. او تازه کتابی بهنام «سگ کوره پزخانه» بهچاپ رساندهبود. دولتآبادی از من خواست که خبر انتشار کتاب خودش «با شبیرو» که یک داستان بلند بود و «سگ کوره پز خانه» را در«صدا» بگذارم. پایین که آمدم، سیروس طاهباز پشت میزش نبود. زنده یاد م.آزاد گفت: اتاق بزرگ حضرت را دیدی؟ گفتم: بله!. نقدگونهیی دربارة نقاش معروف «هانیبال الخاص» که با او دوستی تنگاتنگی داشت به من داد که در شمارة دوم «صدا» آمد. سیروس طاهباز هرچند از دوزیستان سیاسی بود و به رندی نان به نرخ روز میخورد اما از حیث ادبی، صاحب ذوق و سلیقه و نظر بود. و هرچند خنثی اما به سهم خود خدماتی به هنر و ادبیات آن روزگار کرد که نباید از حق گذشت. ابتدا ماهنامة ادبی «آرش» و بعد «دفترهای زمانه» بیرون داد که در نوع خود با ارزش بود. سالها پیش شنیدم که طاهباز برای خوشایند لابد وزیر ارشاد رژیم نظر داده بود که نیما یوشیج در شعر «مرغ آمین» نظر به اسلام داشته است!!! فضیلت انسانی و نیز ادبی یعنی این! من به روان پاک م.آزاد که آزاد از قید وسوسة نان و نام زیست و هرچند بنا به گفتة فرزندش در سالهای حاکمیت جبارانة آخوندیسم در نهایت فقر و مسکنت بسر میبردهاست، درود میفرستم. آری مرگ حق است و امری محتوم و ناگزیر اما از چشم انداز تسلسل حیات اجتماعی و ادامة نسلهای داوریکننده بدا به حال آنان که بهدروغ و دریوزگی، اعتبار هنری و ادبی خود را لوث جیفة دنیا کردند و میکنند. بهیاد میآورم زمان زندهیاد مصدق کبیر و دورة برو و بیای حزب توده. یک شاعر بهاصطلاح سخت انقلابی در آن زمان سرود: «مرگ درهر حالتی تلخ است / اما من دوست تردارم / که چون مرگ از در درآید / در شبی آرام چون شمعی شوم خاموش / لیک مرگ دیگری هم هست / مرگ مردان / با تپیدنهای طبل و شیون شیپور / غرق خون / زیر سم اسبان» کودتای بیست و هشت مرداد پیشآمد و آن شاعر بلانسبت انقلابی نشان داد که حتي در شبی آرام هم تمایلی به مردن ندارد مگر آنکه عمر کفاف دهد تا خدمتگزاری به رژیم ملایان را تمام و کمال کند یعنی بیش از خدماتی که بهرژیم محمد رضاشاه کرد. و چنین است که آدم میان مدعیان میان تهی، گاه از «سایه» خودش هم میترسد.
رحمان كريمي
با چــــراغ
به یاد و به مناسبت درگذشت شاعر انسان «م . آزاد »
با چراغ میان ویرانههای دل میگردم در پای هردیوار فروریخته خاطره یی سرگردان به نـُدبه نشسته است . با چراغ میان ویرانه های گل میگردم سایه ٌ له شده نسترن هنوز معطر است .
با چراغ گمگشتگان نجیبم را در غوغای زخمهای آتشزا و بلوای مردگان پیش از مرگ میجویم و نمی یابم مگر در پرغرورترین انزوای ناگزیر زیستن .
با چراغ پشت درهای بسته میگردم صدای زنان و مردانی را میشنوم که رونق نام را با ننگ برنمی تابند . اگر شمشیرشان در کف نیست اما تیرآور و مظلمهٌ ظلم هم نیستند .
با چراغ میان پریشان روزگاری واژگان میگردم کلمه یی درخور برای ستودن رنج انسان نمی یابم .
با چراغ میان گورستانهای بی مرده خوار میگردم تا تو را بجویم ای جویندهٌ طلای ناب .
19 ژانویه 2006
|