آينه ها،
اگر چه خاموشانند
آينه ها اگر چه خاموشانند
عبور ابريشمي دست را
در تاريكي زيباي گيسوان يك عشق ميفهمند
آينه ها اگر چه خاموشانند
پر از نگاههاي تحسين آميزند
آينه ها از خود چيزي ندارند
آينه ها, سرشار نگاههاي شرمآلود احساسند
با آينه ها با قهر سخن مگو
آينه ها, تو را براي تو عريان ميكنند
اگر چه خاموشانند.
دوشنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۴ صفحه ۵
سعيد عبداللهي
هزار و یک شب
شد از، هزار و يک شب، صد شب هزارِ ديگر
من باشم و تو ماني. اي ناجي شبانه !
عشقت مگرچهها کرد. درهر هزار و يک شب
کاين شعله ميکشد باز، درجان ما زبانه
خاتونِ قصههايم!، سرکن دوباره قصه
ـ اسب و من و ره و ماه ـ ، ما را تويي نشانه
دريا و صخره و کوه، برف است و درّه و رود
راه است و ميشود باز، اين کاروان روانه
اين راه و جستجو را، اين عشق و گفتگو را
پايان نباشد و نيست، در دفتر زمانه
عشقت هزارويک شب از خاک تا زُحَل رفت
باز آسمان ببارد، صد کهکشان ترانه
7 مرداد84

طرح از استاد بهرام عاليوندي
من باشم و تو ماني. اي ناجي شبانه !
عشقت مگرچهها کرد. درهر هزار و يک شب
کاين شعله ميکشد باز، درجان ما زبانه
خاتونِ قصههايم!، سرکن دوباره قصه
ـ اسب و من و ره و ماه ـ ، ما را تويي نشانه
دريا و صخره و کوه، برف است و درّه و رود
راه است و ميشود باز، اين کاروان روانه
اين راه و جستجو را، اين عشق و گفتگو را
پايان نباشد و نيست، در دفتر زمانه
عشقت هزارويک شب از خاک تا زُحَل رفت
باز آسمان ببارد، صد کهکشان ترانه
7 مرداد84

طرح از استاد بهرام عاليوندي


