شواليه جواني جاودانه،
در 50 سالگي مغزش را در قلبش يافت
و درصبحگاه ماه ژوئيه رفت که به دست آورد:
درستي، زيبايي و عدالت را
دنياي احمقانة غولهاي پرنخوت روبه رويش ايستادند
او برروي روسينانته شجاع و غمگينش.
من ميدانم چه معنايي دارد خواستن چيزي با تمام وجود
اما سرور من،
اگر قلب تو فقط يک پوند و 16 اونس وزن داشته باشد
هيچ معنايي در جنگيدن با آسيابهاي بادي بياحساس وجود ندارد
اما البته تو راست مي گویي،
دول سينيا زن تست!
زيباترين درهمة دنيا
من مطمئنم که تو اين حقيقت را ،
درصورت تاجران خيابان فرياد خواهي زد
اما آنها تو را از اسبت به زير ميکشند.
و کتک ميزنند!
اما تو، شوالية شکست ناپذير دوران ما
بهدرخششات درزير کلاه آهنيت ادامه ميدهي
و دول سينا حتي زيباتر هم خواهد شد
روسينانته : نام اسب دن کيشوت بود
دول سينيا : نام معشوق دن کيشوت بود.
توضيحي درمورد شعر: دن کيشوت کتاب معروف ميگوئل سروانتس نويسنده اسپانيايي است. دراين شعر ناظم حکمت خودش را دن کيشوتي ميداند که با کمترين امکانات و تواناییها به جنگ براي عدالت و زيبايي ودرستي ميرود و هرچند ميداند که اورا چون دنکيشوت از اسب پيرش روسينانته بهزير ميکشند و کتک ميزنند اما اين باعث ميشود که هدف ارجمندتر و زيباتر خودش را نشان دهد و سرسختي آن دن کيشوت (شواليه جواني جاودان) را بيشتر کند. براي درک بهتر شعر بايد کتاب زيبا و جاودانه دن کيشوت را مطالعه کرد.
دوشنبه، ۱۰ بهمن، ۱۳۸۴ صفحه ۳
كاظم مصطفوي
برفرش آسمان(قصه)
مگر كسي باور ميكرد؟ هرچه آمدند قسم خوردند خبر درست نيست باور نكرديم. چندين بار از راديو و تلويزيون پخش كردند كه پخش چنين خبري شايعة افراد مغرض بوده است باز هم باور نكرديم. رئيس بيمارستان كه سهل است، اگر خود مادر بچه هم ميآمد و منكر بهدنيا آوردن كودكي ميشد كه دو بال سياه و سفيد داشته است، باز هم باورمان نميشد.
اصرار مأموران حكومتي هم بيشتر از اين كه اعتماد ما را برانگيزاند، خشمگينمان ميكرد. آنچنان كه وقتي يك نفر از ميان ما اندكي از آنها جانبداري كرد و گفت تمام شهر تعطيل شده و خطري امنيتي همة ما را تهديد ميكند بهزودي فهميديم كه از ما نيست و او را با خشونت طرد كرديم.
مقامات حكومتي چارهیي نداشتند جز اين كه براي وساطت، دكتر رئيس بخش زايمان بيمارستان را در معيت يكي از مقامات معروف شهر بهنزد ما بفرستند. اما بهمحض اين كه دكتر در برابر جمعيت ظاهر شد همه فهميديم دروغ ميگويد. يكي از ما او را شناخت و با فرياد گفت او اصلاً دكتر نيست و فردي از «خودشان» است. اگر هم نميگفت كسي حرف مقامات را باور نميكرد. اما همين حرف براي جمعيتي كه در جلو بيمارستان تجمع كرده بودند كفايت كرد تا حرفشان را با سوت و بوق و حتي تف و فرياد قطع كنند. دختر شروري كه بهتازگي يك تيم فوتبال دخترانه درست كرده بود با سنگ قلابش سنگي را بهشيشة بزرگ در ورودي بيمارستان شليك كرد. ما ابتدا صداي شكستن شيشه را شنيديم. اما چند لحظه بعد، وقتي كه تمام محوطه پر از دود شد، فهميديم بهجاي سنگ مادة دودزايي شليك شده كه تا آن موقع نديده بوديم. مأموران حفاظتي مقام حكومتي در يك چشم بههم زدن او و دكتر را بهجايي دور از دسترس جمعيت رساندند. دختر شرور هم با خونسردي قلاب را در زير چادر پنهان كرد و خود در ميان جمعيت كه لحظه بهلحظه زيادتر ميشد گم شد. تلاش مأموران براي يافتن دختر بهجايي نرسيد. در حضور آنان شروع كرديم دربارة كسي كه مادة دودزا را شليك كرده صحبت كردن. يكي گفت خودش ديده كه مادة مربوطه از ساختمان آنسوي خيابان شليك شده است. ديگري گفت جواني را در لباس مأموران در حال فرار ديده. پيرزني كه اندكي دورتر از جمعيت ايستاده بود گفت موتور سواري را ديده كه بعد از پرتاب چيزي بهخيابان پشت بيمارستان پيچيده است. مأموران بهخوبي ميدانستند كه جماعت آنها را دست انداختهاند. اما يكي از آنها، كه سردستة فوجي از مأموران بود، حرف دختري جوان را باور كرد. دختر گفت پسري را بر بالاي درخت ديده است كه هفتة قبل در يك استاديوم ورزشي مسابقة فوتبال بين دو تيم معروف را برهم زده است. مأمور با شنيدن اين حرف يقين كرد كه پرتابكننده همان پسر بوده است. زيرا نشانيهاي دختر كاملاً درست بود. هفتة پيش خود او در استاديوم ورزشي فرماندهي فوج ديگري از مأموران را داشت و شاهد بود كه چگونه يك مسابقة فوتبال بهيك تظاهرات گسترده و خشن خياباني منجر شد. همين يادآوري، وحشت مأمور را بيشتر كرد. پيش خود گفت بايد از چند ساعت بعد اين قبيل تجمعات ترسيد و هرطوري شده جمعيت را متفرق كرد. چند نفر را با دست پس زد و خود را بهدختر رساند و از او سراغ پسر نشسته برشاخة درخت را گرفت.
حرف دختر و برخورد مأمور توجه تعداد زيادي از ما را جلب كرد و گردشان حلقه زديم. دختر با بياعتنايي درختي را نشان داد. مأمور بهوجد آمده و دوباره از پسر پرسيد. دختر گفت بعد از شليك پسر تبديل بهپرندهیی شده و بهآسمان رفته است! بعد با دست نشان داد كه يك پرنده چگونه پرواز ميكند. صداي قهقهة تمسخرآميز چند نفر از دور بلند شد. اما كسي توجه نكرد و همة ما بهآسمان نگاه كرديم و فوج پرندگاني را ديديم كه آسمان را فرش كرده بودند. مأمور از شنيدن خبر پرنده شدن پسر و رفتنش بهآسمان شوكه شد. با ترديد بهپرندگان نگاه كرد و وقتي قدمي بهعقب برداشت. اين بار مأموران تحت فرماندهي او بودند كه مسخرهاش ميكردند و با نگاه و نيش زبان او را ميآزردند. مأمور ديگري بهتلافي حمله كرد تا دختر را دستگير كند. اما چند نفر خود را بين او و دختر انداختند. دختر با چابكي، آنچنان كه حكايت از تجربه داشتن او داشت ميان جمعيت گم شد. مأمور خشمگين پشت سر هم سؤال ميكرد «كو؟ كجاست؟». ما هم با انگشت آسمان را نشان ميداديم و فوج پرندههاي ديگري را كه اين بار از غرب بهشرق پرواز ميكردند.
قضيه وقت بيشتر جدي شد كه از بيمارستان ديگر آن سوي شهر خبري رسيد. خبري كه حتي مأموران را براي چند لحظه مبهوت كرد. اين بار زني در بيمارستان سه قلويي زائيده است كه هرسه بالدار هستند. تنها تفاوت آنها با نوزاد قبلي در رنگ بالهايشان بود.
ديگر درنگ جايز نبود. بايد بهآن بيمارستان سر ميزديم. نيمي از جمعيت در جلو بيمارستان منتظر ماند و نيمي ديگر بهسوي بيمارستان ديگر راه افتاد. در راه خبر را بهزنان و مرداني كه از پنجرهها سر درآورده و ما را تماشا ميكردند رسانديم. مأموران قادر نبودند جلو سيل جمعيت را بگيرند. بهخصوص كه در ميانة راه بهراهبنداني بزرگ و سنگين برخورديم. جمعيتي انبوهتر از ما از سمت مقابل بهطرف ما ميآمد. وقتي بههم رسيديم معلوم شد كه آنها نيز نيمة جمعيتي هستند كه در جلو بيمارستان ديگر شهر جمع شدهاند. در ميان آنها زني بود كه خبر از زايمان دو زن در دو نقطة ديگر شهر را برايمان آوردند. نوزادهاي هر دو زن وضعيتي مشابه با نوزادان قبلي داشتند. بالهاي رنگينشان دست و تمامي بدن آنها را ميپوشاند. رانندة كاميوني هم كه از شهري ديگر خود را بهما رسانده بود برايمان تعريف كرد در شهر آنها زنان باردار بهجاي يك نوزاد چندين پرنده مي زايند.
مانده بوديم كه چه كنيم؟ بازگرديم يا راه را ادامه دهيم؟ عدهیی با اشاره بهمأموران كه حالا با سپر و نقاب و باتونهاي سياه و درازشان تهديدمان ميكردند گفتند بهتر است در همان جا متحصن شويم. عدة ديگر معتقد بودند مقامات حكومتي هيچگاه بهما پاسخ نميدهند بنابراين بهتر است هرطور شده خودمان وارد بيمارستان شويم. دختر شروري كه تيم فوتبال دختران درست كرده بود پيشنهاد كرد تا بهنقاط ديگر شهر سري بزنيم و ببنيم اوضاع در آنجا چگونه است؟ عجيب اين بود كه دختر شرور در يك لحظة واحد هم در ميان جمعيت ما بود و هم جمعيت آمده از بيمارستان ديگر. حرفش را پسنديديم و راه افتاديم. من در كنار دختر شرور بودم. بهاو نگاه كردم. سنگ قلابش را در دست داشت. ميخواست بهجايي شليك كند. بهسمت نگاه او خيره شدم. يك ماشين پر از مأموران مسلح قصد حمله بهجمعيت را داشت. دختر مهلت نداد و چيزي شبيه همان مادة دودزا را بهسوي آنها پرتاب كرد. آنها غافلگير شدند و از ترس شروع بهتيراندازي بهسمت ما كردند. همين كه خون چند نفر روي زمين ريخت جمعيت با شعار و داد و فرياد بهسمتشان حمله كردند و آنها را از بالاي پلي كه بر بزرگراهي شلوغ كمانه كرده بود بهزمين انداختند. چندي بعد صداي ترمزكردنهاي پياپي و تصادفهاي متعددي بهگوش رسيد. دانستيم كه بايد هرچه زودتر آن منطقه را ترك كرده و بهجاي ديگري از شهر برويم.
غلغلة جمعيت تنها در خيابانهاي اصلي نميپيچيد. بهخيابانهاي فرعي و حتي كوچهها هم كه ميرفتيم همان صداها را ميشنيديم و همان آدمها را ميديديم. در بالاي هرپشتبام زن يا مردي كه چهرة خود را پوشانده بود بهعلامت زايمان زني اذان ميدادند و برخي از آنها پرندهیی را در دست داشتند كه بههوا پر ميدادند. آسمان پر از پرنده بود. دوست داشتيم همين طوري چند ساعت بهآسمان خيره شويم. اما با خبرهاي جديد و اغلب متضادي از نقاط ديگر شهر كه ميرسيد جاي درنگ نبود.
وقتي خبر رسيد كه مأموران جلو بيمارستان، جسد مادري را كه اولين نوزاد پرنده را بهدنيا آورده بود بهجمعيت نشان دادهاند عدهیی از ما خودمان را بهشدت سرزنش كرديم. دختر شرور گفت ما نبايستي مادر را بهامان خدا رها ميكرديم. اما حالا هم تا دير نشده است. بايد بهبيمارستان برويم و هرطور شده فرزند را از چنگ مأموران نجات دهيم. اشكريزان خود را بهبيمارستان رسانديم. هرچه نزديكتر شديم بيشتر مبهوت شديم. سكوت خيابان آن چنان بود كه همه را وحشت زده كرد.حضور هيچ موجود زندهیی در آن احساس نميشد. ابتدا فكر كرديم اشتباهي آمدهایم. اما درست بود. شيشة شكسته در ورودي بيمارستان نشان ميداد كه همان بيمارستاني است كه قبلاً جلوش بودهایم. تنها پير زني كور در گوشة دنجي چمباتمه زده بود و مشغول زمزمة وردي نامفهوم بود. دختر شرور جرأت كرد و از او پرسيد مردم كجا رفتهاند. پيرزن بدون اين كه زمزمهاش را قطع كند با دست آسمان خالي را نشانمان داد. سر كه برگردانديم مأموران بالاي سرمان بودند. با اولين شليك آنها دختر شرور بهزمين افتاد. تا خواستيم آن را برداريم پرندهیی شد و بهآسمان گريخت.
آبان82
اصرار مأموران حكومتي هم بيشتر از اين كه اعتماد ما را برانگيزاند، خشمگينمان ميكرد. آنچنان كه وقتي يك نفر از ميان ما اندكي از آنها جانبداري كرد و گفت تمام شهر تعطيل شده و خطري امنيتي همة ما را تهديد ميكند بهزودي فهميديم كه از ما نيست و او را با خشونت طرد كرديم.
مقامات حكومتي چارهیي نداشتند جز اين كه براي وساطت، دكتر رئيس بخش زايمان بيمارستان را در معيت يكي از مقامات معروف شهر بهنزد ما بفرستند. اما بهمحض اين كه دكتر در برابر جمعيت ظاهر شد همه فهميديم دروغ ميگويد. يكي از ما او را شناخت و با فرياد گفت او اصلاً دكتر نيست و فردي از «خودشان» است. اگر هم نميگفت كسي حرف مقامات را باور نميكرد. اما همين حرف براي جمعيتي كه در جلو بيمارستان تجمع كرده بودند كفايت كرد تا حرفشان را با سوت و بوق و حتي تف و فرياد قطع كنند. دختر شروري كه بهتازگي يك تيم فوتبال دخترانه درست كرده بود با سنگ قلابش سنگي را بهشيشة بزرگ در ورودي بيمارستان شليك كرد. ما ابتدا صداي شكستن شيشه را شنيديم. اما چند لحظه بعد، وقتي كه تمام محوطه پر از دود شد، فهميديم بهجاي سنگ مادة دودزايي شليك شده كه تا آن موقع نديده بوديم. مأموران حفاظتي مقام حكومتي در يك چشم بههم زدن او و دكتر را بهجايي دور از دسترس جمعيت رساندند. دختر شرور هم با خونسردي قلاب را در زير چادر پنهان كرد و خود در ميان جمعيت كه لحظه بهلحظه زيادتر ميشد گم شد. تلاش مأموران براي يافتن دختر بهجايي نرسيد. در حضور آنان شروع كرديم دربارة كسي كه مادة دودزا را شليك كرده صحبت كردن. يكي گفت خودش ديده كه مادة مربوطه از ساختمان آنسوي خيابان شليك شده است. ديگري گفت جواني را در لباس مأموران در حال فرار ديده. پيرزني كه اندكي دورتر از جمعيت ايستاده بود گفت موتور سواري را ديده كه بعد از پرتاب چيزي بهخيابان پشت بيمارستان پيچيده است. مأموران بهخوبي ميدانستند كه جماعت آنها را دست انداختهاند. اما يكي از آنها، كه سردستة فوجي از مأموران بود، حرف دختري جوان را باور كرد. دختر گفت پسري را بر بالاي درخت ديده است كه هفتة قبل در يك استاديوم ورزشي مسابقة فوتبال بين دو تيم معروف را برهم زده است. مأمور با شنيدن اين حرف يقين كرد كه پرتابكننده همان پسر بوده است. زيرا نشانيهاي دختر كاملاً درست بود. هفتة پيش خود او در استاديوم ورزشي فرماندهي فوج ديگري از مأموران را داشت و شاهد بود كه چگونه يك مسابقة فوتبال بهيك تظاهرات گسترده و خشن خياباني منجر شد. همين يادآوري، وحشت مأمور را بيشتر كرد. پيش خود گفت بايد از چند ساعت بعد اين قبيل تجمعات ترسيد و هرطوري شده جمعيت را متفرق كرد. چند نفر را با دست پس زد و خود را بهدختر رساند و از او سراغ پسر نشسته برشاخة درخت را گرفت.
حرف دختر و برخورد مأمور توجه تعداد زيادي از ما را جلب كرد و گردشان حلقه زديم. دختر با بياعتنايي درختي را نشان داد. مأمور بهوجد آمده و دوباره از پسر پرسيد. دختر گفت بعد از شليك پسر تبديل بهپرندهیی شده و بهآسمان رفته است! بعد با دست نشان داد كه يك پرنده چگونه پرواز ميكند. صداي قهقهة تمسخرآميز چند نفر از دور بلند شد. اما كسي توجه نكرد و همة ما بهآسمان نگاه كرديم و فوج پرندگاني را ديديم كه آسمان را فرش كرده بودند. مأمور از شنيدن خبر پرنده شدن پسر و رفتنش بهآسمان شوكه شد. با ترديد بهپرندگان نگاه كرد و وقتي قدمي بهعقب برداشت. اين بار مأموران تحت فرماندهي او بودند كه مسخرهاش ميكردند و با نگاه و نيش زبان او را ميآزردند. مأمور ديگري بهتلافي حمله كرد تا دختر را دستگير كند. اما چند نفر خود را بين او و دختر انداختند. دختر با چابكي، آنچنان كه حكايت از تجربه داشتن او داشت ميان جمعيت گم شد. مأمور خشمگين پشت سر هم سؤال ميكرد «كو؟ كجاست؟». ما هم با انگشت آسمان را نشان ميداديم و فوج پرندههاي ديگري را كه اين بار از غرب بهشرق پرواز ميكردند.
قضيه وقت بيشتر جدي شد كه از بيمارستان ديگر آن سوي شهر خبري رسيد. خبري كه حتي مأموران را براي چند لحظه مبهوت كرد. اين بار زني در بيمارستان سه قلويي زائيده است كه هرسه بالدار هستند. تنها تفاوت آنها با نوزاد قبلي در رنگ بالهايشان بود.
ديگر درنگ جايز نبود. بايد بهآن بيمارستان سر ميزديم. نيمي از جمعيت در جلو بيمارستان منتظر ماند و نيمي ديگر بهسوي بيمارستان ديگر راه افتاد. در راه خبر را بهزنان و مرداني كه از پنجرهها سر درآورده و ما را تماشا ميكردند رسانديم. مأموران قادر نبودند جلو سيل جمعيت را بگيرند. بهخصوص كه در ميانة راه بهراهبنداني بزرگ و سنگين برخورديم. جمعيتي انبوهتر از ما از سمت مقابل بهطرف ما ميآمد. وقتي بههم رسيديم معلوم شد كه آنها نيز نيمة جمعيتي هستند كه در جلو بيمارستان ديگر شهر جمع شدهاند. در ميان آنها زني بود كه خبر از زايمان دو زن در دو نقطة ديگر شهر را برايمان آوردند. نوزادهاي هر دو زن وضعيتي مشابه با نوزادان قبلي داشتند. بالهاي رنگينشان دست و تمامي بدن آنها را ميپوشاند. رانندة كاميوني هم كه از شهري ديگر خود را بهما رسانده بود برايمان تعريف كرد در شهر آنها زنان باردار بهجاي يك نوزاد چندين پرنده مي زايند.
مانده بوديم كه چه كنيم؟ بازگرديم يا راه را ادامه دهيم؟ عدهیی با اشاره بهمأموران كه حالا با سپر و نقاب و باتونهاي سياه و درازشان تهديدمان ميكردند گفتند بهتر است در همان جا متحصن شويم. عدة ديگر معتقد بودند مقامات حكومتي هيچگاه بهما پاسخ نميدهند بنابراين بهتر است هرطور شده خودمان وارد بيمارستان شويم. دختر شروري كه تيم فوتبال دختران درست كرده بود پيشنهاد كرد تا بهنقاط ديگر شهر سري بزنيم و ببنيم اوضاع در آنجا چگونه است؟ عجيب اين بود كه دختر شرور در يك لحظة واحد هم در ميان جمعيت ما بود و هم جمعيت آمده از بيمارستان ديگر. حرفش را پسنديديم و راه افتاديم. من در كنار دختر شرور بودم. بهاو نگاه كردم. سنگ قلابش را در دست داشت. ميخواست بهجايي شليك كند. بهسمت نگاه او خيره شدم. يك ماشين پر از مأموران مسلح قصد حمله بهجمعيت را داشت. دختر مهلت نداد و چيزي شبيه همان مادة دودزا را بهسوي آنها پرتاب كرد. آنها غافلگير شدند و از ترس شروع بهتيراندازي بهسمت ما كردند. همين كه خون چند نفر روي زمين ريخت جمعيت با شعار و داد و فرياد بهسمتشان حمله كردند و آنها را از بالاي پلي كه بر بزرگراهي شلوغ كمانه كرده بود بهزمين انداختند. چندي بعد صداي ترمزكردنهاي پياپي و تصادفهاي متعددي بهگوش رسيد. دانستيم كه بايد هرچه زودتر آن منطقه را ترك كرده و بهجاي ديگري از شهر برويم.
غلغلة جمعيت تنها در خيابانهاي اصلي نميپيچيد. بهخيابانهاي فرعي و حتي كوچهها هم كه ميرفتيم همان صداها را ميشنيديم و همان آدمها را ميديديم. در بالاي هرپشتبام زن يا مردي كه چهرة خود را پوشانده بود بهعلامت زايمان زني اذان ميدادند و برخي از آنها پرندهیی را در دست داشتند كه بههوا پر ميدادند. آسمان پر از پرنده بود. دوست داشتيم همين طوري چند ساعت بهآسمان خيره شويم. اما با خبرهاي جديد و اغلب متضادي از نقاط ديگر شهر كه ميرسيد جاي درنگ نبود.
وقتي خبر رسيد كه مأموران جلو بيمارستان، جسد مادري را كه اولين نوزاد پرنده را بهدنيا آورده بود بهجمعيت نشان دادهاند عدهیی از ما خودمان را بهشدت سرزنش كرديم. دختر شرور گفت ما نبايستي مادر را بهامان خدا رها ميكرديم. اما حالا هم تا دير نشده است. بايد بهبيمارستان برويم و هرطور شده فرزند را از چنگ مأموران نجات دهيم. اشكريزان خود را بهبيمارستان رسانديم. هرچه نزديكتر شديم بيشتر مبهوت شديم. سكوت خيابان آن چنان بود كه همه را وحشت زده كرد.حضور هيچ موجود زندهیی در آن احساس نميشد. ابتدا فكر كرديم اشتباهي آمدهایم. اما درست بود. شيشة شكسته در ورودي بيمارستان نشان ميداد كه همان بيمارستاني است كه قبلاً جلوش بودهایم. تنها پير زني كور در گوشة دنجي چمباتمه زده بود و مشغول زمزمة وردي نامفهوم بود. دختر شرور جرأت كرد و از او پرسيد مردم كجا رفتهاند. پيرزن بدون اين كه زمزمهاش را قطع كند با دست آسمان خالي را نشانمان داد. سر كه برگردانديم مأموران بالاي سرمان بودند. با اولين شليك آنها دختر شرور بهزمين افتاد. تا خواستيم آن را برداريم پرندهیی شد و بهآسمان گريخت.
آبان82
محمد بهروزی
فريدون مشيري خنياگر عشق و عاطفه و انسانيت
فريدون مشيري در سال1304 در تهران پا بهعرصه زندگي گذاشت. دوران تحصيل را در تهران و مشهد طي كرد و پس از آمدن بهتهران در وزارت پست و تلگراف شاغل شد. او با چند مجلة هفتگي همكاري و تصدي بخش ادبي مجله روشنفكر را مدتها بهعهده داشت. مشيري همچنين فارغالتحصيل دورة روزنامهنگاري دانشكده ادبيات تهران بود. از او در فاصله سالهاي 1334 تا 1367 ده مجموعة شعر و منتخب آثار منتشر شده است. مشيري با شعر عاشقانه «كوچه» بهطيف دوستداران شعر معاصر بيشتر شناخته ميشود. زبان شعري او يكدست و روان است و با گذشت زمان در دهههاي بعد بهمعرفي خود بهعنوان شاعري مطرح كه زبان شعري خود را دوام و كمال ميبخشد موفق ميگردد. او از زمره سرايندگان «معتدل» شمرده ميشد ولي اين ويژگي او دليلي نبود كه احساسهاي انساني و شاعرانة او غيراجتماعي و غيرسياسي بماند. در يكي از سرودههاي خود سحري گل افشان را در پي شبهاي پريشاني حاكم بر ميهن از ياران بهياران مردم و ميهن بشارت ميدهد:
از نگاه ياران بهياران ندا ميرسد
دورة رهايي فرا ميرسد
اين شب پريشان سحر ميشود
روز نو گل افشان بهما ميرسد
(اين قطعه بهعنوان ترجيع بند در تصنيفي آهنگين شده و با نام مستعار «فريدون همراه» تكثير و توزيع شده است) شاعر در ضديت با جنگ ضد ميهني كه عوامل استبداد هشت سال بيرحمانه برطبل آن كوبيدند در قطعهیی با نام «ستارهها در شبهاي جنگ» فرياد خود را بلند سر ميدهد:
ميگويند هرانساني در آسمان
ستارهیی دارد
تا سحر از پشت ديوار شب
اين ديوار ظلمتپوش
دمبهدم پيغام سرخ مرگ
مي رسد برگوش
***
من بهخود ميپيچم از پژواك اين پيغام
من، بهدل ميلرزم از سرماي اين سرسام
من، فرو ميپاشم از هم
آه آنجا!
هرگلوله ميشود روشن
يك ستاره ميشود خاموش
و در شعري زيبا و نسبتاً بلند با تمسك بهسرودة جاوداني «آي آدمها»ي نيما برسر تمامي آنها كه وسوسة نان و روزمرگي رابهانه كرده و شاهد خاموش آن همه جرم و جنايت شدهاند فرياد ميكشد و بههمگان هشدار ميدهد.
با بزرگداشت نام او و عاطفه سيال و ماندگارش بخشي از قطعة «ما همان جمع پراكنده...» را تقديم دوستداران «ندا»ي مقاومت مي كنم.خاموشي جسماني او در سوم آبان ماه 1379 خورشيدي رخ داد:
آه اگر وسوسة نان را يك لحظه فراموش كنيم
«آي آدمها» را
در همه جا ميشنويم
در پي آن همه خون
كه براين خاك چكيد
ننگمان باد اين جان!
شرممان باد اين نام!
ما نشستيم و تماشا كرديم!
در شب تار جهان
در گذرگاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني
در دل اين همه آشوب و پريشاني
اين كه از پاي فرو مي افتد،
اين كه بردار نگونسار شده است
اين كه با مرگ در افتاده است
اين هزاران و هزاران كه فرو افتادند
اين منم
اين تو
آن همسايه
آن انسان
اين ماييم
ما
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنهاييم
اين همه موج بلا در همه ميبينيم
«آي آدمها» را ميشنويم
نيك ميدانيم
دستي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يكبار نميگوييم
با ستمكاري، ناداني اينگونه مدارا نكنيم
آستينها را بالا بزنيم
دست دردست هم از پهنة آفاق برانيمش
مهرباني را
دانايي را
بر بلنداي جهان
نشا نيمش
.....
آي آدمها...!
موج ميآيد...

از نگاه ياران بهياران ندا ميرسد
دورة رهايي فرا ميرسد
اين شب پريشان سحر ميشود
روز نو گل افشان بهما ميرسد
(اين قطعه بهعنوان ترجيع بند در تصنيفي آهنگين شده و با نام مستعار «فريدون همراه» تكثير و توزيع شده است) شاعر در ضديت با جنگ ضد ميهني كه عوامل استبداد هشت سال بيرحمانه برطبل آن كوبيدند در قطعهیی با نام «ستارهها در شبهاي جنگ» فرياد خود را بلند سر ميدهد:
ميگويند هرانساني در آسمان
ستارهیی دارد
تا سحر از پشت ديوار شب
اين ديوار ظلمتپوش
دمبهدم پيغام سرخ مرگ
مي رسد برگوش
***
من بهخود ميپيچم از پژواك اين پيغام
من، بهدل ميلرزم از سرماي اين سرسام
من، فرو ميپاشم از هم
آه آنجا!
هرگلوله ميشود روشن
يك ستاره ميشود خاموش
و در شعري زيبا و نسبتاً بلند با تمسك بهسرودة جاوداني «آي آدمها»ي نيما برسر تمامي آنها كه وسوسة نان و روزمرگي رابهانه كرده و شاهد خاموش آن همه جرم و جنايت شدهاند فرياد ميكشد و بههمگان هشدار ميدهد.
با بزرگداشت نام او و عاطفه سيال و ماندگارش بخشي از قطعة «ما همان جمع پراكنده...» را تقديم دوستداران «ندا»ي مقاومت مي كنم.خاموشي جسماني او در سوم آبان ماه 1379 خورشيدي رخ داد:
آه اگر وسوسة نان را يك لحظه فراموش كنيم
«آي آدمها» را
در همه جا ميشنويم
در پي آن همه خون
كه براين خاك چكيد
ننگمان باد اين جان!
شرممان باد اين نام!
ما نشستيم و تماشا كرديم!
در شب تار جهان
در گذرگاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني
در دل اين همه آشوب و پريشاني
اين كه از پاي فرو مي افتد،
اين كه بردار نگونسار شده است
اين كه با مرگ در افتاده است
اين هزاران و هزاران كه فرو افتادند
اين منم
اين تو
آن همسايه
آن انسان
اين ماييم
ما
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنهاييم
اين همه موج بلا در همه ميبينيم
«آي آدمها» را ميشنويم
نيك ميدانيم
دستي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يكبار نميگوييم
با ستمكاري، ناداني اينگونه مدارا نكنيم
آستينها را بالا بزنيم
دست دردست هم از پهنة آفاق برانيمش
مهرباني را
دانايي را
بر بلنداي جهان
نشا نيمش
.....
آي آدمها...!
موج ميآيد...



