دلاوري خسرو(گلسرخي) تنها اين نبود كه در دادگاه نظامي آنچنان شيرانه غريد و بدون آنكه «براي جانش چانه بزند، از خلقش دفاع كرد». علاوه برآن دفاعي از جنبش انقلابي كرد كه بسيار هشيارانه و آگاهانه بود.
او دفاع قهرمانانه و تاريخيش را با كلام جاودان «مولا حسين» آغاز كرد كه «انالحياة عقيده و جهاد»...، بعد به هويت ايدئولوژيك خود به عنوان يك ماركسيست انقلابي اشاره كرد و سپس گفت: «زندگي مولا حسين، نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بركف، براي خلقهاي ميهن خود، در اين دادگاه محاكمه ميشويم. او در اقليت بود و يزيد، بارگاه، قشون، حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد، هرچند كه يزيد گوشهيي از تاريخ را اشغال كرد. ولي آنچه كه در تداوم تاريخ تكرار شد، راه مولا حسين و پايداري او بود، نه حكومت يزيد. آنچه خلقها تكرار كردند و ميكنند، راه مولا حسين است».
پس از اين دفاع بيسابقه، خسرو در وصيتنامهاش خود را «فدايي خلق ايران»معرفي كرد. هرچند همگان ميدانستند كه وي رسماً عضو سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران بهمعناي اخص تشكيلاتي آن نبود.
از اين موضعگيري چه نتيجهیي ميتوان گرفت؟ تعارف را بهكنار بگذاريم. اگر اين موضعگيري، بهغايت دقيق، هشيارانه و البته انقلابي نيست بايد بهخسرو مارك فرصتطلبي زد. اما واقعيت اين است كه او در يك كلام ازخط مشي انقلابي مبارزة مسلحانه دفاع كرد و خود را، بهعنوان يك فرد بهجريان مسلط و عمومي جنبش انقلابي ميهنش، كه در آن زمان در مجاهدين وفداييها تبلور مييافت گره زد.
خسرو بهعنوان يك عصب حساس جريان روشنفكري مسئول بهخوبي ميدانست كه بسا سادهتر و حتي بيخطرتر است كه مقاديري دربارة خودش بهعنوان يك شاعر و منقد ادبي حرف بزند و حتي در اين چارچوب بهشكنجه و خفقان و سانسور رژيم شاه هم بپردازد. اما او فداييها را ميشناخت. در زندان، از طريق مجاهدين شهيد كاظم ذوالانوار و مصطفي خوشدل، با مجاهدين آشنا شده بود. و آنجا كه در دفاعيهاش بين اسلام ارتجاعي و انقلابي مرز ميكشد و ميگويد «و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را بهجنبشهاي آزاديبخش ملي ايران ادا ميكند» اشاره بهشناختي دارد كه از مجاهدين يافتهاست. بنابراين رسالت او بهعنوان يك روشنفكر آگاه و مسئول اين بود كه در لحظة انتخاب «موقعيت تاريخي»خودش را تشخيص دهد. او در اين مقطع ميبايستي از شرايط استثنايي بهدست آمده حداكثر استفاده را بكند.
يعني علاوه بر آنكه قاطعانه در برابر رژيم وابستة شاه ميايستد جنبش انقلابي ميهنش را معرفي كند. «ماهي سياه كوچولو»ي تنها، كه معمولاً بهگريز از دريا و تلاطم شهرت دارد، برخلاف مسير حركت كرد تا خود را بهدريا برساند. جسارت خسرو كه چارچوبهاي بهرسميت شناخته و متعارف را شكست اين بود كه درست در لحظة انتخاب، خون خود را به خون شهيدان جنبش انقلابي پيوند زد. اين جسارت بيسابقه از يك سو مبين مرزبندي انقلابي او با مدعيان سازشكار بود و از سوي ديگر پاكبازي خسرو را نشان ميداد. زيرا در سرفصل مرگ و زندگيش، بدون هيچ چشمداشت و مطالبهیي و فارغ از هرگونه تنزهطلبي و حسابگري بود. خسرو در اين لحظه، كه همة چشمها بهسويش خيره شده بود، بهبهاي خونش، نامش را با نام شريف فدايي گرهزد و حقا كه گوارايش باد! براي يك ماركسيست انقلابي چه نامي والاتر از اين كه در كنار شهيدان پيشتازي همچون احمدزادهها و مفتاحيها و پويانها قرار گيرد؟ و بهراستي اين نام شريف، اگر چه در دسيسه و خيانت ياران نيمهراه بهتاراج رفت شايستةٌ چه كساني بهتر از امثال خسرو است؟ او همچنين وقتي گفت: «آنچه كه در تداوم تاريخ تكرار شد، راه مولا حسين و پايداري او بود» در اردوي حسين نامنويسي كرد و اين شرف نيز صدهزار بار گوارايش باد! چرا كه براي همة انقلابيون در همة زمانها و همة مكانها، چه شرفي بالاتر از اين كه لحظة چشم فروبستن در اردوي «مولا حسين» باشند. اين يك دگم شكني خلاق بود كه از روح صادق و دردمند خسرو ناشي ميشد. و فراموش نكنيم كه همين موضعگيري بود كه تمام دم و دستگاه ساواك را غافلگير كرد و بههم ريخت. كار خسرو، چه بهاعتبار دفاع قهرمانانهاش از اسلام انقلابي و چه بهاعتبار فدايي خواندن خود يك دگم رايج زمانه را شكست. بهاين اعتبار، او در شعر زندگيش و زندگي شعريش، دست بهيك نوآوري و خلاقيت تاريخي زد. اين رسم اوست و راز جاودانگيش
