پـرواز در خـاطـره‌هـا (۱۱)

خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي


فصل هشتم:(11)
در جريان سفر به‌جاكارتا و استراليا كه به‌عنوان هواپيماي رزرو شاه بوديم چون مسافرت رسمي‌بود در تمام شهرها ميهمان بوديم. هتل مجاني بود. غذا مجاني بود. همه چيز مجاني بود. روزانه 30تا 40دلار فوق‌العاده مي‌گرفتيم. پول «هنديلينگ» هواپيما، يعني پول هزينه‌هاي هواپيما طي سفر، دست من بود. در طول مسير چون مشخص بود كه چند روز مسافرت داريم، من فوق‌العاده‌هاي خلبانها و نفرات پروازي ايراني را مي‌دادم. يكي از آمريكاييهاي همراه ما فكر كرد كه بايد به‌آنها هم فوق‌العاده بدهيم. گفت حساب ما چه مي‌شود؟ گفتم برمي‌گرديم تهران صحبت مي‌كنيم. روز بعد در ايران مستر مچسني آمد گفت پرسنل آمريكايي كه در اين سفر بوده‌اند مي‌گويند كه شما به‌ايراني‌ها فوق‌العاده داده‌ايد. گفتم بله. گفت فوق‌العاده‌ آمريكاييها چه مي‌شود؟ روزي 40دلار فوق‌العاده براي 10روز مي‌شد نفري 400دلار. آنها 10ـ15 نفر بودند. يعني حداقل 4ـ5هزار دلار خرج داشت. گفتم مستر مچسني فوق‌العاده براي چيست؟ گفت در مسافرت آدم خرج دارد. گفتم احسنت از قول من به‌اين 10ـ15نفر بگوييد هرچه خرج كرده‌اند، از پول هتل تا غذا و غيره، صورت بدهند، من بلافاصله مي‌دهم. گفت شما ميهمان بوده‌ايد. گفتم بله شما هم بوده‌ايد. صورت خرج بياورند مي‌دهم. گفت هيچ كس خرج نداشته، اما شما پس چرا فوق‌العادة ايرانيها را داده‌ايد؟ ديدم باز هم برخي مسائل قاطي شده‌است. گفتم اين كشور، كشور ايران است. اين نيرو هوايي هم نيروي هوايي ايران است. من هم اسمم معزي و فرمانده ايراني اين‌جا هستم. اين پرسنل هم ايراني هستند و پول هم مال كشور خودم هست. داده‌ام به‌پرسنل خودم حرفي داريد؟ گفت آخر اينها هم كار كرده‌اند. گفتم بله حقوق مي‌گيرند! گفت 400دلار چه مي‌شود؟ گفتم به‌چه دليل بدهم؟ شما بگوييد حرفي ندارم. گفت اينها اعتراضشان سر پرسنل ايراني است. گفتم ببين آقاي مچسني اگر به‌ايرانيها داده‌ام كشورشان بوده. اما شما اين‌جا داريد حقوق مي‌گيريد. پول زيادي هم مي‌گيريد. اگر مي‌خواهي برو به‌مستر شارلوت بگو از طريق ستاد پول بگيريد. گفت برخوردت دوستانه نيست. گفتم به‌هر صورت من دوستي‌ام با پرسنل خودم و كشور خودم است. از اتاق رفت بيرون و چيزي نگفت.
گاهي نيز با مواردي از تنگ‌نظري برخورد مي‌كردم كه در صورت غفلت خسارات و مشكلات بسياري برايمان به‌وجود مي‌آورد. مثلاً يك بار خلبان ما متوجه يك زدگي در لاستيك هواپيمايش نشده بود. اما دو مهندس پروازش، كه يكي ايراني بود، هنگام چك دور هواپيما متوجه آن شده بوده و گزارش كرده بودند. هواپيما را عوض كردند و رفتند پرواز را انجام دادند. آمريكاييهايي كه‌آن‌جا بودند اين موضوع را گزارش كرده بودند كه مهندس آمريكايي با شاگرد ايراني خودش زدگي لاستيك را ديده و گزارش كرده‌اند. يك خلبان آمريكايي داشتيم كه به‌نام «دن بور» كه آدم خوش‌جنسي نبود. رفت به‌مچسني گفت كه خلبان نديده ‌اما مهندسان پرواز ديده‌اند. مچسني مهندس پرواز آمريكايي را صدا كرده و گفته بود چرا گفته‌يي؟ مهندس پرواز آمريكايي گفته بود اگر به‌همان صورت هواپيما بلند مي‌شد موقع نشستن لاستيكش مي‌تركيد. مچسني باز هم گفته بود باشد وقتي خلبانش نديده بود تو چرا گفتي؟ اگر يك بار ديگر بگويي پروازت را قطع مي‌كنيم و برمي‌گردانيمت آمريكا. و از اين قبيل تهديدها. اين قضيه به‌گوش ويلبر جانسون كه‌ انسان بسيار شريفي بود رسيد. او به‌مچسني گفته بود گويا شما از خدا مي‌خواهيد كه‌ايرانيها يك سانحه ببينند تا خودتان بتوانند سوار شويد. در حالي كه‌اين وظيفة وجداني مهندس پرواز است كه هرچه مي‌بيند بگويد. اين مسأله را آمدند به‌من گفتند. دو سه روز صبر كردم. گفتم با ويلبر جانسون مي‌خواهم بروم پرواز. ضمن پرواز به‌او گفتم كه خبردار هستم چه‌اتفاقاتي افتاده‌است و از او تشكر كردم. بعد از يك هفته رفتم پيش مستر شارلوت. گفتم چنين برخوردي پيش آمده و در چنين مواردي جان افراد در خطر است. اگر اين‌جا خلبانهاي شما بخواهند براي پول و دو سه ماه اضافه اين كارها را بكنند من بلافاصله از فرمانده نيروي هوايي وقت ملاقات مي‌گيرم و ورود افراد آمريكايي به‌اين‌جا را ممنوع مي‌كنم. چون صحبت جان افراد ما مطرح است. از اين شوخيها نداريم. گفت من فكر نمي‌كنم و بررسي مي‌كنم. گفتم شما هرچه مي‌خواهي بگويي بگو! اما من حرف آخرم را با شما زدم. اگر مورد ديگري از اين قبيل ديده شود شخصاً نزد فرمانده نيروي هوايي مي‌روم! گفت مي‌دانم فرمانده نيروي هوايي خيلي دوستت دارد. گفتم من ورود آمريكاييها را ممنوع مي‌كنم. چون با جان پرسنل نمي‌شود بازي كرد! آيا مقصود شما اين است كه هواپيما موقع نشستن لاستيكش بتركد و سانحه ببيند و شما بگوييد خلبان ايراني نتوانست و در نتيجه ما بايد 6ماه ديگر باشيم؟ هرچند سعي كرد قضيه را ماستمالي كند اما از آن به‌بعد حواسش جمع شد.
الغرض حدود 6ماه تا يكسال زودتر از آن چه كه در قرارداد ما بود، مبني بر اين كه آنها بايد بمانند و به‌ما آموزش بدهند، گردان ما مستقل و خودكفا شد. به‌طوري كه وقتي نفرات جديد مي‌آمدند، آموزششان دست ما ايرانيها بود و تقريباً آمريكايي‌ها بيكار بودند.
جا دارد در اين دوران به‌ويژه از زحمات زنده ياد سرهنگ اسماعيل فرخنده ياد كنم. او در اين مدت قسمت برنامه‌هاي پرواز را سرپرستي مي‌كرد. و به‌قدري در اين مورد دقيق و منظم بود كه آمريكاييها خودشان گفتند در قسمت پروازي ديگر نيازي به‌ما نيست. اما در قسمت فني مقداري بيشتر نياز داشتيم.
هنگامي‌كه كار همكاران آمريكايي ما تمام شد موقع رفتن يك لوحه داده بودند به‌عنوان خودكفا شدن گردان707 و تقدير از همة خلبانها و پرسنل پروازي.
كار گردان ما به‌شدت رو به‌پيش رفت تا اين كه براي آشيانة سلطنتي انتخاب شدم.

فصل نهم:
در آشيانة سلطنتي

حدود سه سال قبل از انقلاب، دولت تصميم گرفت يك هواپيماي707 براي شاه خريداري كند كه مسافرتهاي شاه با آن انجام شود.. قرار بود نام صاحب و مالك اين هواپيما خود شاه ثبت شود. يعني هواپيما شخصي بود و نه نظامي. اين هواپيما آمادة تحويلگيري بود. بايد خدمه‌اش تعيين مي‌شد تا بروند هواپيما را بياورند. آن موقع يك رقابتي بود بين نيروي هوايي و هواپيمايي ملي ايران كه كداميك‌شان هواپيما را در اختيار بگيرند تا به‌شاه نزديكتر شوند. رئيس ايران‌اير سپهبد خادمي و فرمانده نيروي هوايي ربيعي بود. در واقع آ نها با هم رقابت داشتند. در همين رابطه خادمي به‌شاه گفته بود نيروي هوايي خلبان واجد شرايط براي شما را ندارد! يعني خلبانها تجربه‌هايشان پائين است. شاه فرمانده نيروي هوايي را خواسته و گفته بود به‌اين دليل بايد هواپيما را به‌خادمي تحويل دهيد. ربيعي نپذيرفت و آمد بررسي كرد. من در آن زمان 13هزار ساعت پرواز داشتم كه بالاترين ساعت پرواز بود. او اين سابقه به‌علاوة سوابق معلمي‌و بقيه مداركم را برده بود پيش شاه و گفته بود اين حرف خادمي درست نيست. ما چنين كسي را داريم. كه چنين سطحي را دارد. و در ضمن به‌لحاظ امنيتي هم بهتر است هواپيما در اختيار نيروي هوايي باشد. شاه هم تا مسئلة امنيت خودش به‌ميان آمده بود قبول كرده بود. به‌هرحال قرار شد تعدادي پرسنل بروند هواپيما را بياورند. در ضمن شاه چند هلي‌كوپتر و هواپيماي كوچك داشت كه در اختيار آشيانة سلطنتي بود. قاعدتاً وقتي اين هواپيماي707 هم مي‌آمد بايد در اختيار آنها قرار مي‌گرفت. من به‌اتفاق خلبانان صفري و ببرزاده و حسيبي با چند مهندس پرواز رفتيم آمريكا هواپيما را تحويل گرفتيم و برگشتيم. آن‌را در قسمت هواپيمايي پارك كرديم. مدتي بعد خود شاه آمد و هواپيما را ديد و با آن يك دور فرودگاه پرواز كرد. مي‌خواست ببيند وضع هواپيما چگونه‌است؟ ما هم مقداري توضيح داديم. شاه رفت و بعد از چند ماه يك روز از آشيانة سلطنتي يك درجه‌دار به‌دفتر من در گردان707 آمد. پاكتي را گذاشت روي ميزم و گفت اين پول شماست. گفتم چه پولي است؟ گفت چون اين پروازهاي سلطنتي را انجام مي‌دهيد هرماه 1200تومان از آشيانة سلطنتي به‌شما اضافه مي‌دهند. من در آن زمان، يعني سال 1356، سرهنگ تمام بودم. به‌او گفتم صبر كن! و در جا تلفن زدم به‌دفترم كه‌استواري به‌نام حسيني بود و صدايش كردم. او آدم بسيار شريف و زحمتكشي بود. ما در گردان علاوه بر او دو درجه‌دار ديگر دفتري داشتيم به‌نام روزبهاني و يكي ديگر كه‌اسمش خاطرم نيست. حسيني كه آمد به‌او گفتم اين سركار يك پاكت آورده‌اند. آن‌را ببريد بين خودتان تقسيم كنيد. از اين به‌بعد هم هرماه‌اين پاكت را مي‌آورند مستقيماً مي‌دهند به‌خودتان. به‌طور مساوي بين خودتان تقسيم كنيد به‌درجه‌دار آشيانة سلطنتي هم گفتم شما از اين به‌بعد پاكت كه مي‌آوريد مستقيم بدهيد به‌استوار حسيني. در پاكتي كه آورده بود چند هزار تومان، متعلق به‌چند ماه، بود. آنها تقسيم كردند بين خودشان. من به‌اين دليل اين پول را به‌درجه‌داران دفتري دادم كه آنها حق فني نمي‌گرفتند. پرواز هم نمي‌كردند تا حق پروازي بگيرند. البته من براي كمك به‌اينها هر سال يكي دو بار اسمشان را به‌عنوان خدمه پروازي مي‌دادم بروند آمريكا يا اروپا، كه هم يك گشتي بزنند و هم يك فوق‌العاده‌اي بگيرند. اما در هرصورت حقوقشان در سطح بسيار پائين‌تري از ديگران بود به‌همين دليل آنها با اين پول خيلي خوشحال شدند و يك كمك خوبي بود برايشان. تقريباً به‌اندازه حق فني گيرشان آمده بود.
چند روز بعد ربيعي آمده بود پايگاه يكم. گفت من بروم پهلويش. با همان تكيه كلام هميشگي‌اش گفت «پهلوان» اعليحضرت دستور داده‌اند كه شما با حفظ سمت يعني فرماندهي گردان707 برويد آن طرف. منظورش اين بود كه سرفرماندهي آشيانة سلطنتي را هم تحويل بگيرم. يك نگاهي به‌او كردم و گفتم تيمسار چشم اين اوامر را اجرا مي‌كنم. منتها شرط دارد. گفت شرطش چيست؟ گفتم شرطش اين است كه‌اين (...)هايي كه در آن‌جا هستند بروند بيرون يك عده جديد بيايند. ربيعي از لفظي كه من به‌كار بردم يكه خورد و گفت پهلوان مي‌فهمي‌چه مي‌گويي؟ گفتم خيلي خوب مي‌فهمم تيمسار. آن‌جا پرسنل نيروي هوايي نيستند گفت چطور؟ گفتم من يكي دو بار رفته‌ام ديده‌ام كه مثلاً وزير پست و تلگراف مي‌آيد پرواز كند جلويش را مي‌گيرند حواله دو تا تلفن ازش مي‌گيرند. وزير كشاورزي آمده بود يكي رفت حوالة 4هكتار جنگل گرفت. هركس مي‌آيد مي‌روند يك چيزي تيغ مي‌زنند. اينها همان كساني هستند كه من گفتم. ربيعي چند لحظه صبر كرد و گفت باشد تا ببينم. احترام گذاشتم و برگشتم. چند روز بعد من را خواست. رفتم ديدم دارد مي‌خندد. گفت پهلوان حرفي را كه گفتي، به‌شرف عرض اعليحضرت رساندم ايشان فرمودند اين را كه معزي درست مي‌گويد. ولي خوب بايد اين افراد باشند، نمي‌شود كه نباشند. گفتم متأسفم تيمسار من نمي‌توانم. گفت پس يك بار برو آن‌جا كه سمت معاونت آنجا را داشته باشي. گفتم من كاري ندارم نمي‌روم. گفت بگذار معرفي‌ات كنند بعد نرو. گفتم باشد. يك بار رفتم. تيمسار كاظمي‌فرمانده آشيانة سلطنتي بود همة پرسنل را جمع كرد و گفت فلاني را همه مي‌شناسند؟ همه گفتند بله. گفت منتقل شده‌است اينجا. البته فرماندهي اينجا را داده بودند كه قبول نكردند معاونت اين‌جا را معرفي مي‌كنم. يك عده شروع به‌غرولند كردند. من گفتم خيالتان راحت باشد من به‌اين‌جا نمي‌آيم شما راحت كارتان را بكنيد! گفتند مگر ما چه مي‌كنيم؟ گفتم هيچي شما كارتان را راحت انجام دهيد! برگشتم و ديگر هم هيچ‌گاه به‌آنجا نرفتم. حتي وقتي كاظمي‌چند بار زنگ زد كه چرا نمي‌آيي گفتم من كارم زياد است و آنجا كاري ندارم.
از آن به‌بعد پروازهاي داخلي شاه به‌كيش يا شيراز را با همين هواپيما مي‌رفت
يم.
ادامه دارد