نگارش واقتباس: ناهيد همتآبادي

ساعت شش بعد ازظهر روز ششم دسامبر در مه سنگين و فشرده افتاده روي شهر و در حاليكه بوران و سوز سرد پيرامون كليساي استفان زوزهكشان برسر و صورت تازيانه ميزند و كولاك برف و يخ تا مغز استخوان نفوذ ميكند، كالسكه نعشكش دو اسبهايي ساده در ازاي سه گولدن، پيكر كوچك اعجوبه بيهمتا را بههيچ همراهي يا مشايعتي شايسته او ـ پس از برگزاري مراسمي «دست سوم» از اين كليسا بهگورستان سنت ماركس (پنج كيلومتر دورتر از وين) حمل مينمايد و در آنجا همراه با جنازههاي گمنام ديگر توسط گوركنها در گوري جمعي دفن ميگردد. حالا خيلي دير است اگر بخواهيد دل بر او بسوزانيد، اصلاً هم لازم نيست. نابغه تاريخ موسيقي اينك با دريافت درآمد حاصل از حق اجراي آثارش طي يكروز در سراسر دنيا ـ طبق قوانين متداول در بيشتر كشورها ـ ثروتمندترين مردم جهان ميباشد.
ولفگانگ آمادئوس موتسارت ساعت يك بامداد روز پنجم دسامبر سال 1791 چشم از جهان فرو بست اما علت مرگ او هنوز در هالهيي از ابهام قرار دارد. پزشكي كه با تأخير بربالينش حاضر شد، كمپرس سرد روي پيشاني و سر گُر گرفته از تب وحجامت را تجويز نمود، با انجام اين معالجات رايج اما بيمار، دچار شوك و بيهوشي عميقي گرديد كه از قعر آن ديگر برنخاست. دليل رسمي مرگ او، حمله تب ناشي از رماتيسم و التهاب مفاصل گزارش شد اما از آنرو كه سيوشش سالگي را بپايان نبرده در اوج شكوفايي هنريست، در پيرامون او بهتعداد كافي افرادي كه بهدلايل گوناگون شايد او را مسموم كرده باشند، وجود دارند: رقيب او ساليري، همسر او كنستانس و يا بهترين شاگردش، شاهزاده اسقف سالزبورگ يا حتي يكي از برادران لژ فراماسونري. مجله هفتگي موزيك برلين در همان ماه وفات او گزارش داد:« در وين بر اين باورند كه او را مسموم كردهاند». خانوادهاش بعدها ساليري را مظنون دانستند. تا آنجا كه شايع شد نامبرده پس از ارتكاب اين عمل دچار ناراحتي روحي گرديده و نزد كشيش اقرار نيوش بهگناه خود اعتراف كرده است. مبادا سايه شوم سياهپوش و نقابداري كه اوايل ماه مارس سال وفات نابغه يكروز سر زده بهديدار او آمده و بيگفتن هيچ نشاني يا نشان دادن صورت خود، سفارش يك مرثيه را داد بهاو، پيك مرگ موتسارت بوده است؟!
بعد ازظهر چهارم دسامبرـ دو روز قبل از مرگ ـ باوجود بيماري و بستري بودن، با خوانندگاني كه در زمره دوستانش بودند، ضمن عيادت بهتمرين ركوئيم ميپردازد. اما درحين كار ناگهان بهگريه افتاده و دچار اندوه روحي ميگردد. گويي «طعم مرگ را روي زبان حس ميكند».
خواهر همسرش بعدها در زندگينامه او مينويسد: «بهشاگرد خود زووس ماير كه بر بالينش بود، گفت:«نتهاي ركوئيم در رختخوابم پراكنده است...» و راهنمائيهاي لازم را براي اتمام مرثيه بهاو نمود و....« آخرين لحظههاي مرگ انگار كه ميخواست آواي طبلها را همانگونه كه در مرثيه تصنيف كرده، با زبان بهطنين در آورد».
زووس ماير، ركوئيم استاد را پس از مرگ او بهپايان رساند، البته كنستانس قبلاً با بستن قرارداد يا بدون آن، نسخههاي فراوان بازنويسي شده را بهمبالغ گزاف فروخته بود. پس از مرگ موتسارت فاش شد كه قاصد سياهپوش ناشناس، نه پيك مرگ او بلكه گراف فن والسگ بوده كه ميخواست درسالگرد وفات همسرش در 14 فوريه سال بعد حتماً يك ركوئيم اجرا گردد. ضمن اين كه گراف عادت عجيب و سخيفي هم داشت كه هميشه آثاري را بهآهنگسازان معروف سفارش ميداد و سپس آنها را بهاجرا گذاشته و بنام خود جا ميزد. اما اينبار البته قرعه آهنگسازي بنام او اصابت نكرده!؟ سرگذشت آثار بهجا مانده از هنرمندان بزرگ را پس از مرگشان، سرنوشت مقدري رقم خواهد زد كه جسم و روح آنها را بهسبب نبوغ هنري و صلابت خلاقيت در حيطه قدرت و اختيار دارد. ركوئيم موتسارت جالبترين و مهمترين اثر باقيمانده در تاريخ موسيقي است. اينرا راهنماي نمايشگاه در سالن پرونك ـ از زيباترين سالنهاي سبك باروك در كتابخانه ملي وين با ميليونها جلد كتاب خطي و..... ـ ميگويد كه در آنجا دستنويس باقيمانده از ركوئيم بهنمايش درآمده است.
موتسارت طي زندگي بسيار كوتاه خود بيش از ششصد اثر از جمله 22 اپرا، 38 سمفوني، 23 كنسرتو براي پيانو، دهها كنسرتو براي سازهاي زهي، دهها كنسرتو براي سازهاي بادي، 19 قطعه موسيقي آوازي كليسايي، 17 اثر براي ارگ و اركستر، 25 كوارتت زهي و...و...و....و.... تصنيف كرده و موسيقي او همچنان تا امروز هنوز واجد بيشترين توجه و اجرا در سراسر دنياست. موتسارت بوده وهست. چه در دوراني كه بهعنوان كودك نابغه تحت سرپرستي پدر تمام اروپا را اسير نمود و چه آنگاه كه در زمره درخشانترين نوازنده و آهنگساز زمان خود و پس از آن نيز همچنان ـ طي بيش از دو قرن ـ زمان و مكان را در نورديده و نه فقط اپراخانهها و سالنهاي كنسرت را بهتصرف در آورده بلكه جاپاي او را در ادبيات، هنرهاي تجسمي و ساير رشتههاي هنري ديگر نيز ميتوان پي گرفت. آثار موسيقايي كه بهسبب غناي دانش، آگاهي، حساسيت و نبوغ هنري خالق آنها پس از دويست سال نه تنها همچنان جديد و سحرانگيز طنين افكنند، بلكه چشمانداز آينده و انديشة شاعرانه و گسترشيابنده نابغه تاريخ موسيقي را بهتصوير ميكشند كه حقيقت موجود در اين جهان را تنها در هنر ميدانست: «.... من يك موسيقيدان هستم...» اما موتسارت نه فقط يك موسيقيدان بلكه درميان همه آهنگسازان بزرگ نيز تا بهامروز برجستهترين است و آثار جاودانه او جادوگر جاذب ميليونها نفر در سراسر گيتي و خود او اگر چه فقط «ميهماني در اين جهان» اما محبوبترين «معبود خدايان» است.
بيستوهفتم ژانويه سال 1756 ولفگانگ آمادئوس موتسارت آخرين كودك خانوادهيي با هفت فرزند كه از ميان آنها فقط ولفگانگ و خواهر او آناماريا (ناننزل) زنده ميمانند، در سالزبورگ چشم بهجهان ميگشايد. لئوپولد موتسارت آهنگساز، نوازنده ويلن و موسيقيدان، با تشخيص استعداد و نبوغ هنري فرزندان خود، از خردسالي بهآموزش آنها همت ميگمارد طوري كه ولفگانگ كوچك پيش از آنكه الفباي زبان تكلم را بشناسد، الفباي موسيقي را تشخيص ميدهد و ميخواند. لئوپولد موتسارت علاوه بر آموزش نتخواني و تربيت شنوايي ولفگانگ كوچك، او را با جديت و سختگيري تمام بهتمرين چمبالو، ارگ و ويلن نيز واداشته و در شش سالگي با تهيه دفتر نت برايش، كودك نابغه را بهبديهه سرائي تشويق وترغيب ميكند. موتسارت كوچك مصنف اولين آثار تريو و منوئت خود ميگردد. علاوه بر آن بهخوبي قادر است آثار پيچيده مشكل پيانو را كه از روي نت يا از حفظ بهدرستي مينوازد، حتي با پوشاندن شاسيهاي پيانو با پارچه يعني بدون ديدن آنها نيز براحتي بدون اشتباه اجرا نمايد. آوازه كودك نابغه از سالزبورگ تا وين بهدربار امپراتريس ماري ترز كه ميرسد، ملكه قدرتمند اتريش و اروپا «موتسارتها» را بهحضور ميپذيردـ اكتبر 1762ـ و اعجوبهجهان موسيقي، اعجاب و تحسين او و درباريان را برميانگيزد. بروز دانههاي سرخ دردناك روي پوست و درد شديد مفاصل او را اما پس از آن و سال بعد نيز بيمار و بستري ميسازد. سال 1763 لئوپولد موتسارت با اطمينان خاطر از نبوغ، كار پيگري و آمادگي ناننزل و ولفگانگ، سفري طولاني را براي برگزاري كنسرت و معرفي فرزندان نابغه خود تدارك ميبيند. در سفر آلمان گوته 14ساله نيز بهشنيدن كنسرت «بچههاي موتسارت» ميشتابد. ادامه كنسرتهاي موفق در اكثر شهرهاي آلمان و بلژيك، سفر خانواده بهپاريس و اقامت پنج ماهه در آنجا و سپس مسافرت بهانگلستان را در پي دارد كه طي پانزدماه اقامت در اين شهر، موتسارت علاوه بر قطعات متعدد از جمله براي پيانو، اولين سمفوني خود را نيز تصنيف ميكند. و مهم اينكه با يوهان كريستيان باخ آشنا و ميان آنها دوستي پرباري برقراري ميشود. ژوزف هايدن بعدها تعريف ميكند: موتسارت در ميان جايي كه غول موسيقي، باخ پشت چمبالو نشسته، طوري قرار گرفته كه تقريبا ديده نميشود. باخ قطعهيي مينوازد و موتسارت عين آنرا تكرار ميكند و... مينوازد. آثاري از موتسارت نشانههاي بسيار از نواها و اركستراسيون باخ دارند. در حضور ژرژ سوم نيز جز آثار خودش، تصنيفات باخ را مينوازد. باخ براي تصنيف اپرا توصيههاي بسيار بهموتسارت ميكند و حتي براي او تعليم آواز نزد معروفترين خواننده عصر تدارك ميبيند. موفقيت هنري پس از اجراي كنسرتهاي متعدد و ضمن بازگشت دوباره بهبلژيك و اقامت شش ماهه بعدي در بسياري از شهرهاي هلند، شهرت نابغه بيهمتا را تا دوردستها گسترده و گزارشات رسيده از پاريس حاكيست كه: لوئي پانزدهم و ماركيز دو پمپيدو از موتسارتها مانند ژرژ سوم پادشاه انگلستان استقبال كردهاند.
بازگشت بهاتريش و اقامت در زادگاهش سالزبورگ هم با اجراي بسياري از آثارش همراه است. دسامبر 1769 سفر اول بهايتاليا و اقامت در آنجاست تا 1771. دسامبر 1770 اپراي ميتيرياد را در ميلان رهبري ميكند و سمفونيها، موسيقي كليسايي، قطعات آوازي، سوناتها براي پيانو و اركستر، كورانت زهي و.... خلق ميشوند. موتسارت در اين سالها علاوه بر برخورداري از نبوغ موسيقي بهادبيات و ساير هنرها نيز علاقمند ميگردد و در نامهنگاريهاي خود درباره سرزمينها، مردم و موسيقي آنان سخن ميگويد. نابغه جهان موسيقي اينك جالبترين و برجستهترين فرد جهان است، شاهزادگان، خوانندگان بهديدارش ميشتابند. اما از جانب وين و از سوي امپراتريس ماري ترز، بادهاي ناموافق ـ بهدلايل نامعلوم ـ وزيدن ميگيرد. سال 1772 با تجارب بيشتر در تصنيف اپرا، اپراي لوچياسيليا خلق و در ميلان اجرا ميگردد، اپراي «عشق باغبان دختر» سال 1774 بهاضافه سمفونيها، اپراها و آثار ديگر و ... و سفرهاي بيانتهاي پيوسته همچنان در سراسر اروپا. سبب اصلي زندگي كوتاه موتسارت را بايد درشرايط ناهمخوان جسمي او دانست كه ريشهاش در سفرهاي دور و دراز اعجوبه جهان موسيقي نهفته است. در سفرهايي كه لئوپولد موتسارت براي بچه هاي خود از كودكي تدارك ديد، ولفگانگ غالباً بيمار بود. لكههاي قرمز روي پوست ـ كه آن موقع البته بيماري مهمي بود ـ رماتيسم و التهاب مفاصل، آنژين، تيفوس معده كه يكبار او را حتي در خطر مرگ قرار داد و... بههر حال زندگي كوتاه و پرماجراي ولفگانگ آمادئوس موتسارت در التهاب وپيچ وتاب نبوغ، جبر پدر براي جهت دادن بهاين نبوغ، ماجراهاي عشقي، سفرهاي دور و دراز و دغدغه پول گذشت.... سال 1781 اپراي ايدو منئو براي بار اول در مونيخ اجرا ميگردد و اپراي «دستبرد بهحرمسرا» در سال 1782 در تئأتر شهر وين. همين سال با كنستانس وبر پيمان زنانشويي ميبندد و پدر بههر وسيله متوسل ميگردد تا مانع اين ازدواج گردد، ناموفق است و بههمين علت رابطه پدر و پسر مدتي قطع و بهتيرگي ميگرايد اما بعداً دوباره برقرار ميشود و لئوپولد موتسارت با غرور و افتخار دركنسرتهاي پسر نابغه خود حاضر شده و بهناننزل مينويسد:«از شدت شعف اشگ در چشمانم حلقه ميزند، هنگاميكه برادرت برخاست تا بيرون رود، امپراطور، كلاه بر گرفته از سر، او را تحسين نمود...». موتسارت ضمن كنسرتهايي كه در سال 1783 برگزار ميكند با «گلوك»ة ديدار ميكند. بتهوون نيز بديدار او شتافته بود. از تابستان 1784 كنجكاوي موتسارت نسبت بهفراماسونري و علاقه بهعضويت در لژ آن در او بالا ميگيرد. ضمن اينكه طي حكومت هابسبورگها در وين و در زمان امپراطوري ژوزف دوم (فرزند ماريا ترز)، فراماسونري و عضويت در آن موضوعي چندان غيرمعمول و بيگانه نبود، معهذا از آنجا كه قدرت ونفوذ رو بهافزون آنها ميتوانست سبب ايجاد « دولت در دولت» براي امپراتوري اتريش گردد، بهدستور ژوزف دوم فراماسونها تحت كنترل شديد قرار گرفتند. در مورد موتسارت اما اگر چه ـ بهعلت كاتوليك بودن او ـ تقريباً نامعلوم است كه تا چه حد ميتوانسته حامل آداب و سنتهاي فراماسونري باشد با اينهمه از آنرو كه بهكارآّموزي لژ فراماسونري پذيرفته شد، مستور ومطرود نيست كه براي تصنيف، ترتيب و اجراي آثار خود از ياري و حمايت مالي فراماسونرها برخوردار بوده است. سال 1785 نوشتن اپراي «عروسي فيگارو» را آغاز ميكند كه سال بعد در تئأتر شهر وين اجرا ميشود. اين اپرا با اقبال فراوان روبرو ميگردد و سال بعد براي اجراي آن همراه با كنستانس بهپراگ ميرود. در وين بهرهبري اركستر مجلسي دربار پذيرفته ميشود كه ابتدا بايد با ساليري مشغول كار شود و بعد بهطور مستقل. درآمد او در اين سمت ساليانه 800 گولدن مقرر شده بود. اما نامعلوم است كه چرا موتسارت نه با اين پول توانست بهوضع مالي خود سر و صورتي بدهد ونه با پول دريافتي از فراماسونرها كه تا سال 1790 از آن برخوردار بود. سال 1788 اپراي «دونژوان» در وين برگزار ميگردد. آوريل 1789 كانتات باخ را در كليساي توماس در لاپيزيك بديههسرايي ميكند. اما هم در آنجا و هم در برلين و پتسدام با سردي روبرو ميشود. عدم پذيرش حضور او در دربار فردريك ويلهلم دوم با وجود چند بار تقاضا ـ براي موتسارت ضربهديگريست بهخصوص كه مانند سالهاي گذشته، امكان اجراي كنسرت نيز برايش زياد مهيا نيست.
روي اپراي «زنها همه اينطورند»كار ميكند و مرتباً دغدغهخاطر او بهخاطر وضع مالي بيسامان بالا ميگيرد. احتمالاً دوستداران، كارشناسان موسيقي! وموتسارتشناسان! آثار او را طي گذشت زمان، بسيار «مشكل شده»،«پر دردسر» و فاقد «سرگرمي» دانسته و ارزيابي نمودهاند! ضمن اينكه انقلاب فرانسه و سرنوشت ماري آنتوانت نيز افكار سياسي را بسيار بهخود مشغول داشته و باعث ميگردد كه موتسارت تقريباً ايزوله بماند. كوشش او براي كسب موفقيت در فلورانس هم بينتيجه است و امپراتور لئوپولد دوم، برادر كوچكتر ژوزف دوم نيز پس از مرگ برادر، مراسم تاجگذاري در پيش داشته و تمايلي بهديدار موسيقيدانها در وين ندارند. «زنها همه اينطورند» سال 1790 در تئاتر شهر وين اجرا ميشود و 1791 كار روي «ني سحرآّميز» را آغاز و قطع ميكند تا اپراي «تيتوس» را تصنيف كند. آگوست با كنستانس و زووس ماير بهپراگ ميرود و «زنها همه اينطورند» را رهبري ميكند. اپراي «تيتوس» را نيز در وين رهبري ميكند و 18نوامبر «كانتات كوچك فراماسوني» را. اپراي «ني سحرآميز» در اكتبر سال وفات خالق آن، بهعلت استقبال فراوان 24بار بهنمايش در آمده و نوامبر سال بعد صدمين اجراي آن برگزار ميشود. اپراي «ني سحرآميز» علاوه بر زيبايي و جادوي موسيقي و آرياهاي آن، بسيار بحثانگيز نيز ميباشد. عدهيي آنرا بهخاطر آنكه موتسارت و شيكاندر (ترانهسراي متن اپرا) هر دو فراماسون بودند، اپراي «ني سحرآميز» را با مضمون و محتوايي حامل علائم و سمبلهاي سهگانه فراماسوني دانسته و عده ديگري نيز آنرا بهعلت شرايط آن دوران اتريش و امپراتوري آن، اپرايي كاملاً با اهداف سياسي توصيف كردهاند. ولفگانگ آمادئوس موتسارت 3720 روز از زندگي كوتاه خود را در سفر گذراند. با توجه بهامكانات محدود سفر در آن روزگار دور و بيماريهاي گوناگون كه او را مدام رنج ميداد و بهبستر ميانداخت، تنها با نگاهي شتابزده بهانبوه آثاري كه خلق كرده ميتوان بهسهولت بهآگاهي، دانش و نبوغ خلاقيت اعجوبهتاريخ موسيقي جهان پي برد. حتي از خلال اين نوشته كوتاه و ناقص. بيستم نوامبر بهسختي بيمار و بستري گرديد و پنجم دسامبر سال 1791 ساعت يك از نيمه شب گذشته، اسطوره تاريخ موسيقي و «معبود خدايان» بهسوي سفر آسماني بي بازگشت شتافت و « بابا هايدن» كه در اثناي سفر زميني خود بود نتوانست بدرقهاش كند نوشت: «دنياي آتي تا صد سال ديگر استعدادي مانند او نخواهد يافت» و دنياي امروز در آستانه دويست وپنجاهمين سالروز تولدش با « دنيايي» مملو از اپراها، كنسرتها، نمايشگاه، فيلم، كتاب، تئاتر عروسكي، نمايشنامه و... و،،، كه تا اواخر دسامبر امسال در سراسر دنيا وعمدتاً در وين، سالزبورگ، اكثر شهرهاي آلمان، لندن، ميلان، پاريس وپراگ برگزار خواهد شد، بهاستقبال 27 ژانويه رفته و خواهد رفت تا دويست وپنجاهمين زادروز «معبود خدايان» را تهنيت گويد.
ولفگانگ آمادئوس موتسارت ساعت يك بامداد روز پنجم دسامبر سال 1791 چشم از جهان فرو بست اما علت مرگ او هنوز در هالهيي از ابهام قرار دارد. پزشكي كه با تأخير بربالينش حاضر شد، كمپرس سرد روي پيشاني و سر گُر گرفته از تب وحجامت را تجويز نمود، با انجام اين معالجات رايج اما بيمار، دچار شوك و بيهوشي عميقي گرديد كه از قعر آن ديگر برنخاست. دليل رسمي مرگ او، حمله تب ناشي از رماتيسم و التهاب مفاصل گزارش شد اما از آنرو كه سيوشش سالگي را بپايان نبرده در اوج شكوفايي هنريست، در پيرامون او بهتعداد كافي افرادي كه بهدلايل گوناگون شايد او را مسموم كرده باشند، وجود دارند: رقيب او ساليري، همسر او كنستانس و يا بهترين شاگردش، شاهزاده اسقف سالزبورگ يا حتي يكي از برادران لژ فراماسونري. مجله هفتگي موزيك برلين در همان ماه وفات او گزارش داد:« در وين بر اين باورند كه او را مسموم كردهاند». خانوادهاش بعدها ساليري را مظنون دانستند. تا آنجا كه شايع شد نامبرده پس از ارتكاب اين عمل دچار ناراحتي روحي گرديده و نزد كشيش اقرار نيوش بهگناه خود اعتراف كرده است. مبادا سايه شوم سياهپوش و نقابداري كه اوايل ماه مارس سال وفات نابغه يكروز سر زده بهديدار او آمده و بيگفتن هيچ نشاني يا نشان دادن صورت خود، سفارش يك مرثيه را داد بهاو، پيك مرگ موتسارت بوده است؟!
بعد ازظهر چهارم دسامبرـ دو روز قبل از مرگ ـ باوجود بيماري و بستري بودن، با خوانندگاني كه در زمره دوستانش بودند، ضمن عيادت بهتمرين ركوئيم ميپردازد. اما درحين كار ناگهان بهگريه افتاده و دچار اندوه روحي ميگردد. گويي «طعم مرگ را روي زبان حس ميكند».
خواهر همسرش بعدها در زندگينامه او مينويسد: «بهشاگرد خود زووس ماير كه بر بالينش بود، گفت:«نتهاي ركوئيم در رختخوابم پراكنده است...» و راهنمائيهاي لازم را براي اتمام مرثيه بهاو نمود و....« آخرين لحظههاي مرگ انگار كه ميخواست آواي طبلها را همانگونه كه در مرثيه تصنيف كرده، با زبان بهطنين در آورد».
زووس ماير، ركوئيم استاد را پس از مرگ او بهپايان رساند، البته كنستانس قبلاً با بستن قرارداد يا بدون آن، نسخههاي فراوان بازنويسي شده را بهمبالغ گزاف فروخته بود. پس از مرگ موتسارت فاش شد كه قاصد سياهپوش ناشناس، نه پيك مرگ او بلكه گراف فن والسگ بوده كه ميخواست درسالگرد وفات همسرش در 14 فوريه سال بعد حتماً يك ركوئيم اجرا گردد. ضمن اين كه گراف عادت عجيب و سخيفي هم داشت كه هميشه آثاري را بهآهنگسازان معروف سفارش ميداد و سپس آنها را بهاجرا گذاشته و بنام خود جا ميزد. اما اينبار البته قرعه آهنگسازي بنام او اصابت نكرده!؟ سرگذشت آثار بهجا مانده از هنرمندان بزرگ را پس از مرگشان، سرنوشت مقدري رقم خواهد زد كه جسم و روح آنها را بهسبب نبوغ هنري و صلابت خلاقيت در حيطه قدرت و اختيار دارد. ركوئيم موتسارت جالبترين و مهمترين اثر باقيمانده در تاريخ موسيقي است. اينرا راهنماي نمايشگاه در سالن پرونك ـ از زيباترين سالنهاي سبك باروك در كتابخانه ملي وين با ميليونها جلد كتاب خطي و..... ـ ميگويد كه در آنجا دستنويس باقيمانده از ركوئيم بهنمايش درآمده است.
موتسارت طي زندگي بسيار كوتاه خود بيش از ششصد اثر از جمله 22 اپرا، 38 سمفوني، 23 كنسرتو براي پيانو، دهها كنسرتو براي سازهاي زهي، دهها كنسرتو براي سازهاي بادي، 19 قطعه موسيقي آوازي كليسايي، 17 اثر براي ارگ و اركستر، 25 كوارتت زهي و...و...و....و.... تصنيف كرده و موسيقي او همچنان تا امروز هنوز واجد بيشترين توجه و اجرا در سراسر دنياست. موتسارت بوده وهست. چه در دوراني كه بهعنوان كودك نابغه تحت سرپرستي پدر تمام اروپا را اسير نمود و چه آنگاه كه در زمره درخشانترين نوازنده و آهنگساز زمان خود و پس از آن نيز همچنان ـ طي بيش از دو قرن ـ زمان و مكان را در نورديده و نه فقط اپراخانهها و سالنهاي كنسرت را بهتصرف در آورده بلكه جاپاي او را در ادبيات، هنرهاي تجسمي و ساير رشتههاي هنري ديگر نيز ميتوان پي گرفت. آثار موسيقايي كه بهسبب غناي دانش، آگاهي، حساسيت و نبوغ هنري خالق آنها پس از دويست سال نه تنها همچنان جديد و سحرانگيز طنين افكنند، بلكه چشمانداز آينده و انديشة شاعرانه و گسترشيابنده نابغه تاريخ موسيقي را بهتصوير ميكشند كه حقيقت موجود در اين جهان را تنها در هنر ميدانست: «.... من يك موسيقيدان هستم...» اما موتسارت نه فقط يك موسيقيدان بلكه درميان همه آهنگسازان بزرگ نيز تا بهامروز برجستهترين است و آثار جاودانه او جادوگر جاذب ميليونها نفر در سراسر گيتي و خود او اگر چه فقط «ميهماني در اين جهان» اما محبوبترين «معبود خدايان» است.
بيستوهفتم ژانويه سال 1756 ولفگانگ آمادئوس موتسارت آخرين كودك خانوادهيي با هفت فرزند كه از ميان آنها فقط ولفگانگ و خواهر او آناماريا (ناننزل) زنده ميمانند، در سالزبورگ چشم بهجهان ميگشايد. لئوپولد موتسارت آهنگساز، نوازنده ويلن و موسيقيدان، با تشخيص استعداد و نبوغ هنري فرزندان خود، از خردسالي بهآموزش آنها همت ميگمارد طوري كه ولفگانگ كوچك پيش از آنكه الفباي زبان تكلم را بشناسد، الفباي موسيقي را تشخيص ميدهد و ميخواند. لئوپولد موتسارت علاوه بر آموزش نتخواني و تربيت شنوايي ولفگانگ كوچك، او را با جديت و سختگيري تمام بهتمرين چمبالو، ارگ و ويلن نيز واداشته و در شش سالگي با تهيه دفتر نت برايش، كودك نابغه را بهبديهه سرائي تشويق وترغيب ميكند. موتسارت كوچك مصنف اولين آثار تريو و منوئت خود ميگردد. علاوه بر آن بهخوبي قادر است آثار پيچيده مشكل پيانو را كه از روي نت يا از حفظ بهدرستي مينوازد، حتي با پوشاندن شاسيهاي پيانو با پارچه يعني بدون ديدن آنها نيز براحتي بدون اشتباه اجرا نمايد. آوازه كودك نابغه از سالزبورگ تا وين بهدربار امپراتريس ماري ترز كه ميرسد، ملكه قدرتمند اتريش و اروپا «موتسارتها» را بهحضور ميپذيردـ اكتبر 1762ـ و اعجوبهجهان موسيقي، اعجاب و تحسين او و درباريان را برميانگيزد. بروز دانههاي سرخ دردناك روي پوست و درد شديد مفاصل او را اما پس از آن و سال بعد نيز بيمار و بستري ميسازد. سال 1763 لئوپولد موتسارت با اطمينان خاطر از نبوغ، كار پيگري و آمادگي ناننزل و ولفگانگ، سفري طولاني را براي برگزاري كنسرت و معرفي فرزندان نابغه خود تدارك ميبيند. در سفر آلمان گوته 14ساله نيز بهشنيدن كنسرت «بچههاي موتسارت» ميشتابد. ادامه كنسرتهاي موفق در اكثر شهرهاي آلمان و بلژيك، سفر خانواده بهپاريس و اقامت پنج ماهه در آنجا و سپس مسافرت بهانگلستان را در پي دارد كه طي پانزدماه اقامت در اين شهر، موتسارت علاوه بر قطعات متعدد از جمله براي پيانو، اولين سمفوني خود را نيز تصنيف ميكند. و مهم اينكه با يوهان كريستيان باخ آشنا و ميان آنها دوستي پرباري برقراري ميشود. ژوزف هايدن بعدها تعريف ميكند: موتسارت در ميان جايي كه غول موسيقي، باخ پشت چمبالو نشسته، طوري قرار گرفته كه تقريبا ديده نميشود. باخ قطعهيي مينوازد و موتسارت عين آنرا تكرار ميكند و... مينوازد. آثاري از موتسارت نشانههاي بسيار از نواها و اركستراسيون باخ دارند. در حضور ژرژ سوم نيز جز آثار خودش، تصنيفات باخ را مينوازد. باخ براي تصنيف اپرا توصيههاي بسيار بهموتسارت ميكند و حتي براي او تعليم آواز نزد معروفترين خواننده عصر تدارك ميبيند. موفقيت هنري پس از اجراي كنسرتهاي متعدد و ضمن بازگشت دوباره بهبلژيك و اقامت شش ماهه بعدي در بسياري از شهرهاي هلند، شهرت نابغه بيهمتا را تا دوردستها گسترده و گزارشات رسيده از پاريس حاكيست كه: لوئي پانزدهم و ماركيز دو پمپيدو از موتسارتها مانند ژرژ سوم پادشاه انگلستان استقبال كردهاند.
بازگشت بهاتريش و اقامت در زادگاهش سالزبورگ هم با اجراي بسياري از آثارش همراه است. دسامبر 1769 سفر اول بهايتاليا و اقامت در آنجاست تا 1771. دسامبر 1770 اپراي ميتيرياد را در ميلان رهبري ميكند و سمفونيها، موسيقي كليسايي، قطعات آوازي، سوناتها براي پيانو و اركستر، كورانت زهي و.... خلق ميشوند. موتسارت در اين سالها علاوه بر برخورداري از نبوغ موسيقي بهادبيات و ساير هنرها نيز علاقمند ميگردد و در نامهنگاريهاي خود درباره سرزمينها، مردم و موسيقي آنان سخن ميگويد. نابغه جهان موسيقي اينك جالبترين و برجستهترين فرد جهان است، شاهزادگان، خوانندگان بهديدارش ميشتابند. اما از جانب وين و از سوي امپراتريس ماري ترز، بادهاي ناموافق ـ بهدلايل نامعلوم ـ وزيدن ميگيرد. سال 1772 با تجارب بيشتر در تصنيف اپرا، اپراي لوچياسيليا خلق و در ميلان اجرا ميگردد، اپراي «عشق باغبان دختر» سال 1774 بهاضافه سمفونيها، اپراها و آثار ديگر و ... و سفرهاي بيانتهاي پيوسته همچنان در سراسر اروپا. سبب اصلي زندگي كوتاه موتسارت را بايد درشرايط ناهمخوان جسمي او دانست كه ريشهاش در سفرهاي دور و دراز اعجوبه جهان موسيقي نهفته است. در سفرهايي كه لئوپولد موتسارت براي بچه هاي خود از كودكي تدارك ديد، ولفگانگ غالباً بيمار بود. لكههاي قرمز روي پوست ـ كه آن موقع البته بيماري مهمي بود ـ رماتيسم و التهاب مفاصل، آنژين، تيفوس معده كه يكبار او را حتي در خطر مرگ قرار داد و... بههر حال زندگي كوتاه و پرماجراي ولفگانگ آمادئوس موتسارت در التهاب وپيچ وتاب نبوغ، جبر پدر براي جهت دادن بهاين نبوغ، ماجراهاي عشقي، سفرهاي دور و دراز و دغدغه پول گذشت.... سال 1781 اپراي ايدو منئو براي بار اول در مونيخ اجرا ميگردد و اپراي «دستبرد بهحرمسرا» در سال 1782 در تئأتر شهر وين. همين سال با كنستانس وبر پيمان زنانشويي ميبندد و پدر بههر وسيله متوسل ميگردد تا مانع اين ازدواج گردد، ناموفق است و بههمين علت رابطه پدر و پسر مدتي قطع و بهتيرگي ميگرايد اما بعداً دوباره برقرار ميشود و لئوپولد موتسارت با غرور و افتخار دركنسرتهاي پسر نابغه خود حاضر شده و بهناننزل مينويسد:«از شدت شعف اشگ در چشمانم حلقه ميزند، هنگاميكه برادرت برخاست تا بيرون رود، امپراطور، كلاه بر گرفته از سر، او را تحسين نمود...». موتسارت ضمن كنسرتهايي كه در سال 1783 برگزار ميكند با «گلوك»ة ديدار ميكند. بتهوون نيز بديدار او شتافته بود. از تابستان 1784 كنجكاوي موتسارت نسبت بهفراماسونري و علاقه بهعضويت در لژ آن در او بالا ميگيرد. ضمن اينكه طي حكومت هابسبورگها در وين و در زمان امپراطوري ژوزف دوم (فرزند ماريا ترز)، فراماسونري و عضويت در آن موضوعي چندان غيرمعمول و بيگانه نبود، معهذا از آنجا كه قدرت ونفوذ رو بهافزون آنها ميتوانست سبب ايجاد « دولت در دولت» براي امپراتوري اتريش گردد، بهدستور ژوزف دوم فراماسونها تحت كنترل شديد قرار گرفتند. در مورد موتسارت اما اگر چه ـ بهعلت كاتوليك بودن او ـ تقريباً نامعلوم است كه تا چه حد ميتوانسته حامل آداب و سنتهاي فراماسونري باشد با اينهمه از آنرو كه بهكارآّموزي لژ فراماسونري پذيرفته شد، مستور ومطرود نيست كه براي تصنيف، ترتيب و اجراي آثار خود از ياري و حمايت مالي فراماسونرها برخوردار بوده است. سال 1785 نوشتن اپراي «عروسي فيگارو» را آغاز ميكند كه سال بعد در تئأتر شهر وين اجرا ميشود. اين اپرا با اقبال فراوان روبرو ميگردد و سال بعد براي اجراي آن همراه با كنستانس بهپراگ ميرود. در وين بهرهبري اركستر مجلسي دربار پذيرفته ميشود كه ابتدا بايد با ساليري مشغول كار شود و بعد بهطور مستقل. درآمد او در اين سمت ساليانه 800 گولدن مقرر شده بود. اما نامعلوم است كه چرا موتسارت نه با اين پول توانست بهوضع مالي خود سر و صورتي بدهد ونه با پول دريافتي از فراماسونرها كه تا سال 1790 از آن برخوردار بود. سال 1788 اپراي «دونژوان» در وين برگزار ميگردد. آوريل 1789 كانتات باخ را در كليساي توماس در لاپيزيك بديههسرايي ميكند. اما هم در آنجا و هم در برلين و پتسدام با سردي روبرو ميشود. عدم پذيرش حضور او در دربار فردريك ويلهلم دوم با وجود چند بار تقاضا ـ براي موتسارت ضربهديگريست بهخصوص كه مانند سالهاي گذشته، امكان اجراي كنسرت نيز برايش زياد مهيا نيست.
روي اپراي «زنها همه اينطورند»كار ميكند و مرتباً دغدغهخاطر او بهخاطر وضع مالي بيسامان بالا ميگيرد. احتمالاً دوستداران، كارشناسان موسيقي! وموتسارتشناسان! آثار او را طي گذشت زمان، بسيار «مشكل شده»،«پر دردسر» و فاقد «سرگرمي» دانسته و ارزيابي نمودهاند! ضمن اينكه انقلاب فرانسه و سرنوشت ماري آنتوانت نيز افكار سياسي را بسيار بهخود مشغول داشته و باعث ميگردد كه موتسارت تقريباً ايزوله بماند. كوشش او براي كسب موفقيت در فلورانس هم بينتيجه است و امپراتور لئوپولد دوم، برادر كوچكتر ژوزف دوم نيز پس از مرگ برادر، مراسم تاجگذاري در پيش داشته و تمايلي بهديدار موسيقيدانها در وين ندارند. «زنها همه اينطورند» سال 1790 در تئاتر شهر وين اجرا ميشود و 1791 كار روي «ني سحرآّميز» را آغاز و قطع ميكند تا اپراي «تيتوس» را تصنيف كند. آگوست با كنستانس و زووس ماير بهپراگ ميرود و «زنها همه اينطورند» را رهبري ميكند. اپراي «تيتوس» را نيز در وين رهبري ميكند و 18نوامبر «كانتات كوچك فراماسوني» را. اپراي «ني سحرآميز» در اكتبر سال وفات خالق آن، بهعلت استقبال فراوان 24بار بهنمايش در آمده و نوامبر سال بعد صدمين اجراي آن برگزار ميشود. اپراي «ني سحرآميز» علاوه بر زيبايي و جادوي موسيقي و آرياهاي آن، بسيار بحثانگيز نيز ميباشد. عدهيي آنرا بهخاطر آنكه موتسارت و شيكاندر (ترانهسراي متن اپرا) هر دو فراماسون بودند، اپراي «ني سحرآميز» را با مضمون و محتوايي حامل علائم و سمبلهاي سهگانه فراماسوني دانسته و عده ديگري نيز آنرا بهعلت شرايط آن دوران اتريش و امپراتوري آن، اپرايي كاملاً با اهداف سياسي توصيف كردهاند. ولفگانگ آمادئوس موتسارت 3720 روز از زندگي كوتاه خود را در سفر گذراند. با توجه بهامكانات محدود سفر در آن روزگار دور و بيماريهاي گوناگون كه او را مدام رنج ميداد و بهبستر ميانداخت، تنها با نگاهي شتابزده بهانبوه آثاري كه خلق كرده ميتوان بهسهولت بهآگاهي، دانش و نبوغ خلاقيت اعجوبهتاريخ موسيقي جهان پي برد. حتي از خلال اين نوشته كوتاه و ناقص. بيستم نوامبر بهسختي بيمار و بستري گرديد و پنجم دسامبر سال 1791 ساعت يك از نيمه شب گذشته، اسطوره تاريخ موسيقي و «معبود خدايان» بهسوي سفر آسماني بي بازگشت شتافت و « بابا هايدن» كه در اثناي سفر زميني خود بود نتوانست بدرقهاش كند نوشت: «دنياي آتي تا صد سال ديگر استعدادي مانند او نخواهد يافت» و دنياي امروز در آستانه دويست وپنجاهمين سالروز تولدش با « دنيايي» مملو از اپراها، كنسرتها، نمايشگاه، فيلم، كتاب، تئاتر عروسكي، نمايشنامه و... و،،، كه تا اواخر دسامبر امسال در سراسر دنيا وعمدتاً در وين، سالزبورگ، اكثر شهرهاي آلمان، لندن، ميلان، پاريس وپراگ برگزار خواهد شد، بهاستقبال 27 ژانويه رفته و خواهد رفت تا دويست وپنجاهمين زادروز «معبود خدايان» را تهنيت گويد.


