يك سـفر، دو ديـدار

(بخشي از كتاب خاطرات سـفر به‌نيـكاراگوئه)


صوفي سعيدي
يادآوري ندا: خانم صوفي سعيدي ساليان متمادي است كه در مسائل آمريكاي لاتين مطالعه مي‌كند. در سال1985 او سفري به‌نيكاراگوئه داشتند و خاطرات سفر خود را از اين سفر نوشته‌ است. آن‌چه را كه در صفحه5 مي‌خوانيد حاوي نكاتي قابل تأمل يافتيم از اين خاطرات

...با وزير فرهنگ نيكاراگوئه، آقاي ارنستو كاردنال يا بهتر است بگويم پدر كاردنال، (چون كشيش رومن كاتوليك است)، ملاقات داشتيم. محل ملاقات در باغ ساختمان وزارت فرهنگ بود. علاوه بر گروه ما، چند هيأت از كشورهاي ديگر هم حضور داشتند.
با تعدادي از دوستان روي نيمكتي در باغ نشستيم. اليسيو گفت كه بعد از پارك كردن اتوبوس، به‌ما ملحق خواهد شد.
همان‌طور كه قبلاً شنيده بوديم پدر كاردنال كه حدود 60 سال سن داشت، با شلوار جين و پيراهن سفيد و كلاه سياه در جمع ما ظاهر شد و در نهايت تواضع به‌همه خير‌مقدم گفت.
مدتها بود كه در انتظار ملاقات با پدر كاردنال بودم. او يكي از سرشناس‌ترين شاعران معاصر آمريكاي لاتين است. يك كشيش انقلابي كه در تمام پروسه مبارزه چريكي ساندنيستها، همبستگي و همكاري مبارزاتي داشته است. يكي از دلايل شهرت پدركاردنال تحليل مترقي از مسيحيت بود.
سالها قبل در 1966 ميلادي، پدر كاردنال در جزاير كوچك سولنتينامه (1) كليسايي مترقي را پايه گزاري كرد. اين جزيره تبديل شد به‌يك محل زندگي همگاني و جامعه‌‌يي براي اقامت هنرمندان كه هنوز هم كماكان وجود دارد. در آن زمان آموزشهاي مذهبي مبتني بر ديدگاه مترقي و انقلابي از مسيحيت بود كه تئولوژي رهاييبخش (2) نام دارد.
در همين افكار غوطه‌ور بودم كه دستي به‌پشتم خورد و اليسيو يك كتاب جيبي كوچك كه به‌نظر مي‌رسيد دست دوم است به‌من داد. گفت:«اين‌هم كتابي كه دنبالش مي‌گشتي»...با تعجب بسيار سؤال كردم: از كجا پيدا كردي؟ و حين بررسي كتاب متوجه شدم كه روي خطوط صفحات همان‌طور كه در دبستان توي ايران هم اين‌كار را مي‌كرديم، اسم كسي با قلم نوشته شده است: اليسيو مورالس
پس اين كتاب خودش بود كه به‌من هديه مي‌داد... از قضاوتي كه كرده بودم پيشمان شدم...اين‌كه حتماً راننده اتوبوس كتاب «شريانهاي باز آمريكاي لاتين» اثر ادواردو گاليانو را نخوانده است!
وقتي ارنستو كاردنال صحبت مي‌كرد من به‌چيزهايي كه راجع به‌او شنيده بودم، فكر مي‌كردم:
نويسنده روزنامه «نيشن» ريچارد المن درمورد كاردنال نوشته «ارنستو كاردنال يكي از شعراي اصلي زبان اسپانيولي است كه در ايالات متحده او را به‌عنوان سخنگوي عدالت و خود مختاري در آمريكا مي‌شناسند. كاردنال كه معتقد است شعر و هنر رابطه نزديكي با سياست دارند، از شعر خود براي اعتراض به‌دخالت بيگانه در نيكاراگوئه و حمايت انقلابي كه سوموزا را در 1979 سرنگون كرد، استفاده كرده است. وقتي كه وزير فرهنگ كشورش شد، كاردنال بيشتر وقت خودش را به‌عنوان «يك نوع سفير بين‌المللي مي‌گذراند».
او نقل مي‌كند كه در 18‌جولاي سال 1979 با ديگر اعضاي دولت انقلابي از كشور كاستاريكا به‌نيكاراگوئه بر مي‌گردند و به‌او مقام وزارت فرهنگ و هنر داده مي‌شود...
«كار من اين است كه هر چيز فرهنگي را در نيكاراگوئه اشاعه بدهم. من يك وزارتخانه شعر، موسيقي، نقاشي، صنايع دستي، تئاتر، فولكلور وسنت و تحقيقات دارم كه شامل كتابخانه‌ها، مجلات، فيلم و تفريحات مي‌باشد. من راجع به‌وزارتخانه‌ام اين‌طور فكر مي‌كنم: همان‌طور كه مسيح يارانش را مسئول پخش نان و ماهي كرد، من‌را هم مسئول پخش فرهنگ كرده است. مردم فرهنگ را مصرف نمي‌كنند، آنرا خلق مي‌كنند. كاري كه من در جزيره سولنتينامه انجام دادم همين بود با اين فرق كه الان در سطح كشور انجام مي‌دهم.«يكي از ارزشمندترين كارهايي كه ارنستو كاردنال درموضع وزير فرهنگ نيكاراگوئه انجام داد، ايجاد كارگاههاي شعر براي مردم، كارگران، سربازان، كودكان و دهقانان بود. آنجا مردم ياد گرفتند چطوري راجع به‌خانواده، كار، جامعه و كشورشان شعر بنويسند. هدف اصلي اين كارگاههاي شعر و ادبيات، رهايي «فرهنگ» از چنگ يك طبقه خاص بود. كاردنال در اين زمينه گفته بود كه «ما فرهنگي مي‌خواهيم كه فرهنگ يك طبقه نباشد بلكه مال همه مردم باشد...حالا مردم ما فرهنگ خود را تسخير كرده‌اند و مال خودشان شده است. همان‌طور كه صاحب زمين و واقعيت تاريخي خودشان شده‌اند».
از پدر كاردنال سؤال كردند كه نظرتان راجع به‌اين‌كه شما وزير فرهنگ حزب ـ دولت ساندنيست هستيد، چيست؟ و چطور برخلاف دستورات كليسا در سياست شركت مي‌كنيد؟
پدر كارينال توضيح داد كه انقلاب براي خدمت به‌مردم صورت گرفت و الان هم به‌مردم خدمت مي‌كند. با انجام وظيفه در انقلاب، ما درواقع به‌مردم خدمت مي‌كنيم…اخيراً در بعضي شعرهايم سعي كردم كه در اين مورد بنويسم. برخي تجربه‌هاي بسيار عميقي را كه در اين مقام داشتم نوشته‌ام. من حرفه خدمت كردن را يك حرفه‌الهي مي‌دانم… و بايد اين خدمت را هرجا كه خدا از من مي‌خواهد، انجام بدهم. خواست خدا در شرايط واقعي زندگي يك فرد بارز مي‌شود...و درمورد من اين‌طور بارز شده…اگر اين‌طور ايثار نكنم، به‌تعهداتم خيانت كرده‌ام.
البته بالاترين مقام كليساي كاتوليك كه در آن زمان پاپ جان‌پل بود، به‌شدت با شركت كشيشان در سياست و مقامهاي دولتي نيكاراگوئه مخالف بود. دو سال قبل از ملاقات ما با پدر كاردنال، پاپ به‌نيكاراگوئه سفر كرده و هر سه كشيش از جمله ارنستو كاردنال را توبيخ كرده بود. تهديد پاپ اين بود: يا از سياست كنار بكشيد يا شما را خلع لباس كشيشي مي‌كنم.
فشار واتيكان برروي تمام كساني كه به‌كليساي خلقي و تئولوژي رهائي بخش معتقد بودند، آن‌چنان بود كه خبرنگار لوموند ديپلوماتيك، فرانسواز هوتارد در آن زمان نوشت: «گروههاي كليساي خلقي كه در آمريكاي جنوبي ايجاد شده بودند با ويژگي مستقل بودن و حمايت از منافع فقرا، الان ايزوله و حتي در برخي نقاط نابود شده‌اند. كشيشهايي كه با آنها همكاري مي‌كردند يا از كاربركنار يا از دسترسي به‌منابع اين مناطق محروم شدند».
تأسف‌آور اين بود كه در دو كشور آمريكاي جنوبي كه ديكتاتوري نظامي روي كار آمده بود، مثل آرژانتين و شيلي، مقامهاي بالاي كليسا از دولت نظامي حمايت مي‌كردند. آش آنقدر شور بود كه نماينده پاپ در شيلي بنام آنجلو سودانو درمورد حكومت پينوشه گفته بود كه«حتي در شاهكارها هم مي‌توان اشتباه پيدا كرد. من پيشنهاد مي‌كنم كه به‌جاي تمركز برروي اشتباهات نقاشي، روي برداشت كلي و زيباي آن تمركز كنيد». بعدها در سال 1988 وقتي كه حكم دستگيري پينوشه درلندن اعلام شد، پاپ خودش علناً از پينوشه اعلام حمايت كرد.
شهر ماسايا
استان ماسايا در سال 1883 به‌وجود آمد. درياچه و كوههاي آتشفشان آن‌را احاطه كرده است. با اتوبوس براي ملاقاتي به‌ماسايا سفر كرديم كه حدود 30 كيلومتر با پايتخت ماناگوا فاصله داشت.
بعد از ملاقات درحالي كه به‌شدت از گرما رنج مي‌برديم، براي صرف نوشابه به‌رستوراني رفتيم. اليسو گفت كه قصد دارد اتوبوس را زير درختهاي ميدان شهر پارك كند و آن‌جا با ديگر دوستان راننده گپ بزند.
در رستوران، اعضاي گروه پشت چند ميز نشستيم و درخواست آب و نوشابه كرديم. تعداد زياد بود و من در حالي‌كه منتظر سفارش نوشابه بودم، به‌اطراف نگاه مي‌كردم و احساس كردم كه چيزي درقلب فشار مي‌آورد و به‌گلو مي‌رسد و صدايم در نمي‌آيد…گارسون به‌من نگاه مي‌كرد و با من صحبت مي‌كرد اما نمي‌توانستم پاسخ بدهم. با عجله ميز و رستوران را به‌سمت اتوبوس ترك كردم. از دور مي‌ديدم كه اتوبوس زير درختها پارك شده و اليسيو با چند راننده ديگر درحال صحبت و خنده هستند… با عجله قدم بر مي‌داشتم و به‌محض اين‌كه از پله‌هاي اتوبوس بالا رفتم، در يكي از صندليها نشسته و بغضي كه در گلو داشتم تركيد.
درحالي‌كه گريه مي‌كردم، متعجب بودم كه عامل اين رفتار و گريه كردنم چه بوده؟ از آن عجيب‌تر اين كه نمي‌توانستم خودداري كنم و بايد هرآن‌چه در درون داشتم بيرون مي‌ريختم…
صداي راننده خوبمان اليسيو را شنيدم كه از در جلوي اتوبوس به‌سمت صندلي من مي‌آمد…
وقتي نزديك من رسيد، با كمي مكث و با لحني آرام سؤال كرد: ببينم صوفي، آيا براي مردم ما و فقر ما گريه مي‌كني؟
با سر پاسخ آري دادم. و او گفت: «خواهش مي‌كنم براي ما و كشورمان گريه نكن… چون ما انقلاب كرديم و آزاديم»

فرناندو كاردنال
با وزير آموزش و پرورش دولت ساندنيست، آقاي فرناندو كاردنال ملاقات داشتيم. او يك پدر روحاني و برادر وزير فرهنگ و هنر ارنستو كاردنال است است.
نقش فرناندو كاردنال در سالهاي اوليه انقلاب و بسيج عليه بي‌سوادي كه پيشقدمش بود، بسيار تعيين كننده بود.
يكسال بعد از انقلاب، در ماه مارس‌1980، بسيج سوادآموزي به‌راه افتاد. اين يك پروژه عظيم بود چون هدف اين بود كه در عرض شش ماه به‌تعهدي كه براي سواد‌آموزي داده بودند، برسند.
براي انجام اين پروژه عظيم، دويست هزارنفر داوطلب ثبت نام كردند با اين تعهد كه هشتصد و پنجاه هزار نفر در سراسر كشور را با سواد كنند. خوشبختانه از همان ابتدا، براي اين كه تجربه اين پروسه بي‌نظير از دست نرود، تعدادي تكنسين و متخصص آموزش و پرورش، بسيج سواد‌آموزي را مستند كردند.
بسيج سواد‌آموزي امري فراموش‌نشدني است هم به‌خاطر دستآورد شگفت‌آور آن در كوتاه‌ترين مدت و هم به‌خاطر توان بسيج كردن داوطلباني كه بسياري دانش‌آموزان دبيرستان بودند. كار كردن در مناطق كوهستاني و روستايي با داشتن كمترين امكانات، باعث شد بيش از 50 جوان جان خود را از دست دادند.
در اين بسيج گسترده درصد بيسوادي در نيكاراگوئه از 50 به‌13 درصد رسيد و يونسكو جايزه خود به‌نام
Nadezhda Krupskaya award را به‌اين كشور داد.
با اين توصيفات بسيار طبيعي بود كه مشتاق ديدار فرناندو كاردنال باشيم.
البته همه افراد گروه با اشتياق من شركت نكرده بودند و اين از برخي سوالاتي كه مي‌كردند، محسوس بود.
يك نفر از اعضاي گروه دست بلند كرد سوال كرد:
«قبل از سفر يك مقاله‌يي خواندم در واشينگتن‌پست به‌قلم خانم خبرنگار جوليا پرستون كه در آن نوشته بود دولت ساندنيست قصد دارد ايدئولوژي ماركسيستي خودش را به‌جوانان تحميل كند و يكي از دلايلش اين است كه در كتاب كلاس اول براي تدريس الفبا، شما در كتاب عكس سلاح را چاپ كرده‌ايد. آن وقت با استناد به‌لغت سلاح، كلمه ف ( در زبان اسپانيولي سلاح لغت فوسيل است) را تدريس مي‌كنيد. من مي‌خواهم از شما بپرسم كه آيا به‌عنوان وزير آموزش و پرورش، اين متد از تلقين عقيدتي را تأييد مي‌كنيد؟
آقاي فرناندو كاردنال به‌آرامي پاسخ داد: «شما درمورد آموزش ماركسيسم صحبت كرديد، اجازه بدهيد قبل از پاسخ به‌سوالتان، من از همه گروه كه در اين اطاق جمع شده‌اند يك سؤال كنم: لطفاً هركس كه مايل است يك تعريف از ماركسيزم به‌من بدهد؟»
سكوت برقرار شد و يك نفر دست بلند كرد وگفت كه خوب ماركسيسم يعني ضد‌سرمايه داري…يعني كه مثلاً تقسيم ثروت…يعني كسي حق ندارد… سرمايه خصوصي داشته باشد.
ـ ديگر كسي نظري ندارد؟
خوب همان حرفي كه زد درست است…ضد‌سرمايه‌داري…
فرناندو ادامه داد…..خوب اين توضيحاتي كه داديد همان‌طوري كه خودتان هم متوجه شديد كافي و دقيق نيست. اگر كسي بخواهد آنرا به‌عنوان يك مقوله ايدئولوژيكي و سياسي بيان كند بايد وارد بحثهاي پايه‌اي ماركس و فردريك انگلس بشود و منابعي كه وي استفاده كرد تا تئوري را پايه‌ريزي كند از قبيل بحثهاي فلسفي هگل، اقتصاد سياسي آدام اسميت و اقتصاد ريكاردين…بعد تازه ماركسيسم ـ لنينسم هست و مائوئيسم هست…
خوب ببنيد شما دوستان كه از كشور مترقي و پيش‌رفته آمريكا آمده‌ايد و همه تحصيلات عاليه داريد، چقدر برايتان تعريف ماركسيسم مشكل است؟ چون اصلا بحث ساده‌يي نيست و مطالعات گسترده‌اي مي‌خواهد.
مي‌خواهم اين نتيجه را بگيرم كه آيا واقعاً شما فكر مي‌كنيد كه بچه كلاس اولي ما كه مي‌خواهد الفبا ياد بگيرد با ديدن يك عكس ماركسيست مي‌شود؟ از اينها گذشته، مسأله مردم ما فقر و مسأله مبرم دولت ما سيركردن شكم آنهاست. اگر دولت ساندنيست قصد تحميل ايدئولوژي برمردم راداشت، اصليترين سرمايه هركشور كه جوانان آن باشند و تربيت آنها را به‌دست يك آدم مذهبي، يك كشيش يعني اين‌جانب، نمي‌سپرد. ما از فرداي پس از انقلاب قصد داشتيم كه سريعاً مردم را با‌سواد كنيم. چون ايمان داريم كه يك راه خلاصي از اسارت و سركوب، همان سوادآموزي است و به‌همين دليل ما اساس روش سوادآموزي سريع را بر متد آقاي پائولو فرير (3) قرارداديم.
در پروسه آموزش و پرورش مردممان چالشهاي بسياري سر‌راه داشته و داريم، ولي به‌قول پائلو فرير، « اميد واقعي برخي اوقات خسته مي‌شود اما هرگز نمي‌ميرد» و خودم معتقدم كه ما بايد انگيزه‌مان را از اعتقاد به‌نيروي فوق‌العاده دروني بشر بگيريم كه براي ساختن يك جامعه جديد، بايد خود را تسليم عشق و همبستگي كند»
از آقاي كاردنال راجع به‌انگيزه‌هاي فردي خودش و شركت درانقلاب سؤال كرديم:
«من درخانواده مرفهي بزرگ شدم. و يادم هست كه تصميم قطعي خودم را در سن 34 سالگي گرفتم. آن زمان در كلميبا الهيات تحصيل مي‌كردم و با گروهي از كشيشهاي ديگر زندگي مي‌كرديم. وظيفه‌يي كه به من محول شد، خريدن نان بود. در اولين روزي كه براي خريد نان رفته بودم، در بازگشت با انبوهي كودكان مواجه شدم كه گرسنه بودند و غذا گدايي مي‌كردند. من وقتي به‌منزل برگشتم ناني باقي نمانده بود. ولي آن‌چه باقي بود، تعهد براي كمك به از بين بردن فقري بود كه مشاهده كرده بودم. وقتي به‌نيكاراگوئه بازگشتم، براي برقراري عدالت و عليه ديكتاتوري 45 ساله خانواده سوموزا فعاليت كردم. من متعهد بودم كه براي آزادي فقرا هرجا كه هستم مبارزه كنم. 4 برادرزاده و شوهر خواهرم كشته شدند».