آموزش دورة ستاد در آمريكا
در گذشتهاشاره كردم كه تيمسار اميرفضلي دلخوشي از من نداشت. چند بار بهمن گفته بود از سرِ كار بر ميدارمت. من هم هميشه بهاو گفته بودم: «برداريد تيمسار!». تا اين كه در سال1352 يك روز صدايم كرد و گفت بايد بروي دورة ستاد را در آمريكا ببيني! فكر كردم ميخواهد دكم كند. گفتم تيمسار خيليها هستند كه دلشان ميخواهد بروند. من زياد تمايلي ندارم. گفت نه بايد بروي براي ترقي لازم است. گفتم تيمسار ما كه نميخواهيم تيمسار شويم. دورة ستاد ميخواهيم چكار؟ گفت نه آقا جان تو بايد بروي تا نفرات ديگر بيايند. تو اينجا يك جايي را غصب كردهاي. ديگر چيزي نگفتم و براي ديدن دورة ستاد بهآمريكا اعزام شدم.در آمريكا بهايالت آلاباما شهر مونتگمري رفتيم. اسم پايگاهمان «مكس ول فورس ويز» بود. اين پايگاه در واقع يك دانشگاه بود. بهعنوان«دانشگاه نيروي هوايي» ناميده ميشد و در آن دورة فرماندهي گردان و دورة ستاد و فرماندهي نيروي هوايي تدريس ميشد.
بهماچون مجرد بوديم در همان پايگاه يك اتاق دادند. حدود 600نفر دانشجو بوديم. حدود 50-60 نفر از كشورهاي مختلف بهعنوان دانشجو شركت كرده بوديم. بقيه آمريكايي بودند ما خارجيها تمام وقت در پايگاه بوديم.
كلاسهاي آموزشي شروع شد. براي ما خارجيها در ابتدا يك دورة كوتاه زبان گذاشتند. بعد نوبت دورة آمادگي شد.
بايستي هركداممان دو سخنراني ميكرديم. نوبت من كه شد دربارة نخستوزيري دكتر مصدق صحبت كردم و گفتم من آن زمان يك نوجوان بودم. اما شاهد بودم كه مردم چقدر مصدق را دوست داشتند و برايش چه كارها ميكردند.
بعد وارد دورة آموزش ستاد شديم. درسهاي اصلي ما مديريت و فرماندهي، علوم سياسي و دروس ويژه دربارة تسليحات بود. روش اصلي آموزش در دورة ستاد اين بود كهاستادهاي دانشگاه ميآمدند در بارة دروس مختلف كنفرانس ميدادند. 600نفر يك جا جمع ميشدند. بعد براي بحثهاي جداگانه هر 10-12نفر جمع ميشدند و موضوعي را كنفرانس ميدادند. يك سرگرد رئيس سمينار بود. اما خارجيها را طوري تقسيم كرده بودند كه در هر سمينار يك خارجي بيشتر نباشد. مسئول سمينار ما يك سرهنگ بود. سعي ميكرد با همه رابطة خوبي داشته باشد.
محتواي آموزش سياسي در دانشگاه معرفي وضعيت سياسي و اهميت استراتژيك كشورهاي مختلف جهان بود. سيستمهاي مختلف حكومتي را برايمان تشريح ميكردند. بعد دو ابرقدرت آن روز، آمريكا و شوروي، را معرفي كردند. در ادامه، حاشيههاي امنيتي ابرقدرتها را گفتند. مثلاً حاشية امنيتي آمريكا در شمال، كانادا است در جنوب، آمريكاي جنوبي وكشورهاي آمريكاي لاتين. در درسها آمده بود كه درحاشية امنيتي نبايستي هيچگونه تهديدي باشد. كشورهاي حاشية امنيتي شوروي هم مشخص بود. آن موقع شوروي و چين را در كنار هم ميگذاشتند. بعد پيمانهاي سنتو و ورشو و اين كه سنتو وصل شده بود بهسيتو. در نتيجه دور شوروي يك كمربند كشيده شد كهاز اروپا شروع ميشد بهايران و تركيه و پاكستان ميرسيد و از آن طرف تا تايلند و آن كشورها ادامه مييافت.
در يك قسمت ديگر مكتبهاي سياسي مهم را درس ميدادند. كاپيتاليسم، سوسياليسم حتي ماركسيسم و لنينيسم و اين نوع مكاتب را آموزش دادند، بعد مقداري دربارة مذاهب بزرگ جهان آموزش داده شد.
بهطور كلي سطح دانش سياسي افسران آمريكايي كه با ما همدوره بودند بسيار پائين بود. برايشان اصل اين بود كهافسر ستاد بشوند.
در درس علوم سياسي ما بخشي بود بهنام «منافع ملي آمريكا». من بهسرهنگ رئيس سمينارمان گفتم قربان اجازه بدهيد من بروم بيرون. گفت چرا؟ گفتم منافع ملي آمريكا بهمن ربطي ندارد. من ايرانيام. عصباني شد و يك مقدار صدايش را برد بالا و گفت پس چرا كشورت تو را بهاينجا فرستاده؟ گفتم من نميدانم. ميتوانيد از خودشان بپرسيد. اما منافع ملي آمريكا ربطي بهمن ندارد. براي من منافع ملي كشور خودم، ايران، مهم است. با داد و بيداد گفت چرا كشورت تو را فرستاده اينجا؟ من هم گفتم چرا داد ميزني؟ صدايمان بلند شد. افراد ديگر سمينار بهطرفداري من بلند شدند و بهاو اعتراض كردند كه سرهنگ چرا داد ميزني؟ اين دارد آرام حرف ميزند و ميگويد منافع ملي آمريكا بهمن ارتباطي ندارد. اما سرهنگ باز هم با داد و بيداد گفت آخر كشورش فرستاده! همان افراد اعتراض كردند كه با ما هم داري داد و بيداد ميكني! چند نفر آمريكايي شروع كردند بهحمايت بيشتر از من. بهخصوص يك سرگرد يهودي كه بسيار روشنفكر بود گفت اگر من را هم بفرستند كشور اين و بگويند برو درس منافع ملي آنان را بخوان ميگويم نميخوانم. من آمريكايي هستم. بعد سرهنگ يك مقدار فروكش كرد و موضوع خاتمه يافت.
دورة آموزش ستاد ما با دورة مقدماتي اش 7ماه طول كشيد.
پايگاه يك كتابخانه بسيار بزرگ هم داشت كه كتابهايش در دسترس همه قرار ميگرفت. فقط يك قسمت سرّي داشت كهاستقادهاز آن براي خارجيها ممنوع بود. در سمينار ما يك سرگرد آمريكايي بود كه يهودي روشنفكري بود و با هم رابطة خيلي خوبي داشتيم. يك روز بهاو گفتم ميشود يك خواهشي بكنم؟ از بخش سرّي چند كتاب ميخواهم دربارة كودتاي 28مرداد كه ما دسترسي نداريم. گفت بهشرطي برايت ميآورم كه هيچكس نفهمد. چون اگر بفهمند اخراجم ميكنند. بههرحال چند كتابي را كه ميخواستم برايم آورد. در آنها ماجراهاي28مرداد نوشته شده بود. با آن كتابها من براي اولين بار از پشت پردة كودتا و وقايع سالهاي 1332خبردار شدم.
طي اين دوره يك بار اعلام كردند ميخواهند از هركشوري فيلمي نشان دهند. در تابلو زده بودند از ايران ميخواهند فيلم جشنهاي دو هزار و پانصد ساله و تاجگذاري را نشان دهند. من نزد رابطمان با دانشكده كه همان سرهنگ رئيس گروهمان بود رفتم. گفتم بهعنوان يك ايراني آمدهام بگويم كهاين فيلم را نشان ندهند. گفت چرا؟ گفتم بهاين دليل كهاين فيلم چهرة واقعي ايران نيست. اينجا نشان ميدهند كه شهرها و روستاهاي ايران مخروبه نيستند. در حالي كه هستند. گفت من نميتوانم بگويم نشان بدهند يا ندهند. گفتم آخر اين تصوير غلطي از ايران است. اين 600دانشجو فكر ميكنند ايران همين است كهاينجا نشان ميدهند. گفت نه من نميتوانم بگويم. مقداري جر و بحث كرديم. نرفت بگويد و فيلم را نشان دادند. بعد دانشجويان شروع بهبحث كردند. ميگفتند حرف من درست بودهاست. زيرا اين فيلم نشان ميداد كهايران خيلي شيك و مدرن و آباد است.
ماهي يك يا دو بار ميآمدند براي امور خيريه پول جمع ميكردند. هركس بههرجا كه ميخواست كمك ميكرد. هركس جايي را گفت. بهمن كه رسيد گفتند تو بهكجا ميخواهي پول بدهي؟ گفتم 20دلار ميدهم بهسازمان آزاديبخش فلسطين. يك دفعه بچهها زدند زير خنده. فكر كردند شوخي ميكنم. خيلي جدي گفتم شوخي نميكنم. پول را ميدهم بهسازمان آزاديبخش فلسطين. سرهنگ گفت اسمش در اين ليست نيست. گفتم خوب بگذاريد. گفت سازمان رسمينيست. گفتم آيا شما هيچكدام اردوگاه پناهندگان فلسطيني را ديدهايد؟ گفت نه. از بقيه 10-12نفر هم پرسيدم شما ديدهايد؟ گفتند نه. گفتم من ديدهام كه آنها چگونه زندگي ميكنند. زن و بچه را مثل حيوان كردهاند توي يك چادر و ميآيند برايشان نان پرتاب ميكنند. آنها تعجب كردند و من شروع كردم بهشرح دادن آنچه كه ميدانستم. سرهنگ زود نوك ما را چيد و گفت خيلي خوب كمكت را بكن و اسمت را بنويس آن زير.
درسها تمام شد و دورة ما نزديك بهپايان بود. قرار شد پاياننامة تحصيلي بنويسيم. من دربارة وصيتنامة پطر كبير نوشتم كه وصيت كرده بود روسيه بايد بهآب گرم برسد. مطالبش با ذكر مآخذ را از همان كتابهاي كتابخانه در آوردم.


