كنفرانس سران در آخرت(۲)

مؤلف: ابرهارد ريشتر
مترجم: كريم قصيم
آگوستين: اينشتين عزيز، من با كمال ميل بهدعوت تو لبيك گفتم. زيرا از همان زمان حياتت خيلي به‌تو ارادت داشتم و تلاشهاي بشردوستانهات را تحسين مي‌كردم. طرح «گروه خودياري» را هم مي‌پسندم. شايد از مطالعة زندگينامه‌ام(1) خودتان به‌اين امر واقف باشيد كه چه قدر براي من اهميت دارد خود را با تمام ضعفها و معصيتهايم در معرض نقد و بررسي قرار دهم. با اين حال، نه از خودمان و نه كسان ديگر انتظار پيشبيني و پاسخ به‌اين پرسش را ندارم، كه آيا ملتها در امر صيانت خود و حفظ طبيعت توفيق پيدا مي‌كنند، يا جملگي را به‌ورطة نيستي و تخريب مي‌كشانند. هيچ‌كس نمي‌داند كه پروردگار با مخلوقات خود چه در پيش دارد. و في‌المثل چرا در اين دوره، همانند اواخر هزارة اول، در باب خطر زوال جهان بيم و هراس مي‌پراكند. در هرحال تا كنون از آموزش خودم دربارة مشيت الهي دست برنداشته‌ام، با وجودي كه اين بالا دقيقاً بهآن صورتي نيست كه زماني تصور ميكردم.
اينشتين: من خودم پيوسته به‌حكمفرمايي خرد خداوندي اعتقاد داشته‌ام. نظام اعجازانگيز كائنات_ كه خودم در نشان دادن آن شايد سهم كوچكي هم داشته‌ام_ باور مرا محكمتر كرده است. اما به‌نظر شما، قرائن و علائم موجود به‌ما نمي‌گويند كه ممالك صنعتي، با آن كه مشمول اعتماد و رحمت الهي بوده‌اند و مي‌بايست برپايه دوستي و اشتراك مساعي با ملل ديگر به‌اوضاع كرة زمين سر و سامان دهند، بيرحمانه دارند از اين عنايت خداوندي سوءاستفاده مي‌كنند؟ اگر بناي خدا براين بود كه همة امور را از پيش، بيبرو و برگرد، معين سازد، آن وقت فكر مي‌كنيد اجازه مي‌داد كه نوع بشر هستة اتم را بشكند تا با انرژي حاصله به‌ساختن و انكشاف سلاحهاي كشتار جمعي موفق شود، يا اجازه ميداد انسانها دراين اواخر به‌دستكاري و اعمال نفوذ درحوزة ژنها مشغول شوند و به‌حذف و يا پرورش دلبخواه انواع حيات دست يازند؟ به‌نظر من، اهالي زمين با اين همه مخاطرات بياندازه‌يي كه به‌وجود آورده‌اند، ديگر نمي‌توانند به‌همان روال قرون وسطي، به‌بهانة اعلام بندگي نسبت به‌خدا و تسليم بهمرجع اعلي، از زير بار مسئوليت سنگين خود شانه خالي كنند و همه چيز را گردن پروردگار بيندازند. و ما هم در اين بالا، به‌طريق اولي، مجاز نيستيم از قبول بار مسئوليت خودمان طفره رويم و شانه خالي كنيم.
افلاتون: كم كم داشتم به‌اين فكر مي‌افتادم از بين خودمان يك نفر را به‌عنوان معاون و جانشين خدا پيشنهاد كنم، كه بتواند به‌ما امر و نهي كند و به‌موقع سرجايمان بنشاند و در صورت لزوم سعي كند از ديدگاه ايزدي، آخرين راه‌و‌چاه‌هاي باقيمانده براي نوع بشر را توضيح دهد. اما بعد با خود گفتم، مگر او چه سرّي را مي‌تواند فاش كند كه خود ما قادر به‌طرح و تشخيص آن نباشيم؟ در ضمن اين انديشه اينشتين هم به‌نظرم درست ميآيد كه گفت: نميشود كه آدمي به‌همة پيوندهاي جهان هستي بدون ملاحظه چنگ اندازد، ولي در عين حال چشم به‌راه تقدير موافق و لطف الهي نيز باشد. چنين توقعي چيزي نيست جز شيادي محض. اگر اهالي زمين پا از حد اختيارات خود فراتر گذاشتهاند، كه از قرار معلوم اين‌طور است، در اين صورت به‌‌جاي اين كه منتظر باشند از آسمان راه نجات يا دار مكافاتي نازل شود، بايد خودشان عواقب مربوطه را تحمل كنند.
بودا: من با اين گفته‌ها كاملاً توافق دارم. همان‌طور كه مي‌دانيد پيروان من، با وجودي كه خيلي بيشتر از اغلب مسيحيان به‌تأمل و دعا(مديتاسيون) روي مي‌آورند و به‌احوال درون مي‌پردازند، ولي به‌خداي خالق اعتقاد ندارند. از اين رو، من يكي متوجه نيستم چه كار و صلاحيتي به‌خود ماها نمي‌آيد كه مي‌بايد به‌يك معاون فرضي خداوند واگذار كنيم. اگر من احساس مي‌كردم كه مسيحيان، با شكسته نفسي در برابر خداي خالقشان موفق شده‌اند مردمان و آن چه را كه مخلوقات او مي‌نامند بهتر از پيروان من نگهداري كنند، آن وقت به‌صرافت مي‌افتادم و به‌موضع خودم ترديد مي‌كردم. اما واقعيت درست برعكس است. شديدترين نوع خشونت و تجاوز به‌ساحت طبيعت، دست برقضا از جانب ملتهايي سر زده كه خود را مسيحي مينامند. در ضمن خاطرتان باشد كه ما در روي زمين، جملگي خود را به‌عنوان معلمان فكري بشر معرفي مي‌كرديم. كساني كه راه راست را مي‌شناسند. دست كم تلقي مردم اين‌طور بوده است. بنابراين نبايد حالا كه اين اتفاقات افتاده، در بياييم كه نخير، خود ما هم كمي دچار خبط عقلي هستيم.
دكارت: من كه ابتكار فكري افلاتون را _ كه بعد از خودش آن را كنار گذاشت_ بجا و منطقي مي‌دانستم. ما مسيحيان، برداشتمان از پروردگار بهواسطة حكمتي است كه در مكاشفات انجيل بر ما ظاهر شده است. و از اين نوع دريافت خدا مي‌شود به‌مشتقاتي رسيد كه....
آگوستين: من حتي مي‌توانم تصور كنم كه تو شخصاً نقش معاون خداوند را به‌عهده مي‌گرفتي. چون در كتاب «تأملات»(2) در يك حالت جنون خود بزرگ‌بيني بيان كرده‌اي كه چه بسا امكان رسيدن به‌اوج و كمال خدايي در خود تو نهفته باشد. و بدون احساس شرم و حيا برآن شدي كه وجود خدا را از راه منطق خاص خودت استنتاج كني، انگار كه ذات الهي تازه با درآمدن به‌حوزة تفكر تو حقيقت مي‌يافته
دكارت: تو داري به‌ارائه «برهان وجود خدا» توسط من اشاره مي‌كني.
آگوستين: دقيقاً منظورم همان است. چون كه تو اعلام كردي، انديشه تو دربارة كمال و بي‌نقصي مي‌بايد منشاء و علتي داشته باشد. اين علت نمي‌تواند در خود تو نهفته باشد، چرا كه تو به‌هر رو ناكامل هستي. پس مي‌بايد وجود ديگري باشد كه كامل و بي‌عيب است و همو كه ايده را در تو به‌بار آورده. و اين همان وجود خداوند است. اما چنين نتيجه‌گيري علت و معلولي صرفاً در مورد رويدادهاي طبيعت به‌كار مي‌آيد. وانگهي، براساس منطق مذكور، شأن باريتعالي با شخص اليزابت، دختر شاه بوهمي، قابل تعويض مي‌شد.
دكارت: به‌چه مناسبت اين حرف بي‌معنا را مي‌گويي؟
آگوستين: آخر خود تو، صراحتاً با همان واژهها، كمال عقل و خرد اين بانو را ستودهاي. پس طبق استدلال خودت، ايشان هم مي‌توانسته مفهوم بينقص و كمالي را در ذهن تو نشانده باشد.
دكارت: تو با اين مته به‌خشخاش گذاشتنها مي‌خواهي منكر تواضع مؤمنانة من شوي. وگرنه م‌يبايست به‌جمله پايانيام در كتاب «اصول فلسفه» التفات مي‌نمودي، كه حالا از حفظ برايت مي‌خوانم: «با اين همه تنها هستم... پيوسته بهياد ناتواني و ضعف خود، هيچ مدعاي قطعي ندارم، بلكه همه چيز را مشمول اقتدار كليساي كاتوليك و حكم صاحبنظران خبره‌تر قرار مي‌دهم».
آگوستين: بله، اين حرفها را از خوف كليسا به‌زبان آوردي، پس از آن كه دستگاه تفتيش عقايد همكاران فيلسوف مسلك تو جوردانو برونو را به‌شعلههاي آتش سپرد و گاليله را به‌حبس انداخت.
دكارت: پس از ميان ما دو تا، مي‌خواهي حتماً خودت را فرد خدا ترس و پرهيزكارتر معرفي كني. ولي به‌عقيدة من، تو با تظاهر به‌علامه‌بودن راجع بهامور حكومت الهي و سرزمين شيطاني بيشتر از من تكبر و تفرعن داشتهاي. راستي نظرت راجع به‌حضور يك فرد كافر و خدانشناسي چون ماركس در اين‌جا چيست؟
اينشتين: كافي است! بعداً مي‌توانيد هرچه از دل تنگتان برمي‌آيد به‌هم بگوييد. فعلاً بهتر است به‌مسأله‌يي برگرديم كه اشاره شد. اين كه انتخاب يكي از خودمان براي ايفاي نقش جانشين و معاون خدا چه كمكي به‌كارمان خواهد كرد. به‌ظر ميرسد كه اكثريت حضار با اين پيشنهاد مخالفند. من هم اين ايده را وارد نميدانم. هرچه نباشد وقتي ما روي زمين بوديم بهعنوان متفكران پيشرو و صاحب استقلال رأي اظهار‌فضل ميكرديم. حتي دكارت و آگوستين هم چنين ژستي مي‌گرفتند. مسألة ديگري هم مطرح است كه بايد با دقت و موشكافي به‌آن جواب دهيم. چه بسا برخي از شما عقيده داشته باشيد. گيريم كه اعقاب ما در موقعيت دشواري به‌سر م‌يبرند، ولي اوضاع آنقدرها هم بد نيست كه ناگزير باشيم اين‌جا دور هم جمع شويم و با زحمت زياد وضع روي زمين را بررسي كنيم و حتي به‌تقصيرها و نقش اشتباهات خودمان توجه دهيم. اگر درست فهميده باشم، ماركس به‌ترتيبي اشاره نمود به‌اين نكته كه او، در هرحال برحسب نظرية خودش، به‌پيشرفت ديالكتيكي تاريخ اعتقاد دارد.
ماركس: البته برآوردي كه من از روند اوضاع دارم هيچ بروفق مردا خودم نيست. مثلاً فروپاشي سوسياليسم در اروپاي ميانه و شرقي، اصلاً با برنامة حركت مطلوب من جور نبود. البته كاملاً يقين دارم كه «ماوراي سرمايه‌داري» جهاني، كه موقتاً پيروز از كار در آمده، در عين حال دارد مقدمات سقوط خودش را تدارك مي‌بيند و دلايل خودم را در اين رابطه ارائه خواهم داد. اما مسأله اين است كه وقتي آن انفجار انقلابي موعود در سراسر دنيا پيش آيد، آن وقت اين سرمايه‌داري تا كجاها را با خود به‌پرتگاه ساقط خواهد كرد؟ پاسخ اين پرسش را هنوز كسي نمي‌داند.
كنفوسيوس: و اما آن‌چه كه به‌من مربوط مي‌شود، به‌نظرم در ارزيابي نقادانه اينشتين از وضعيت كرة زمين نكات جالبي هست. منتها حدس و تخمين با واقعيت و علم برآن فرق مي‌كند. بنابراين من موافقم كه دستجمعي در اين‌جا بررسي كنيم ببينيم احتمالات مورد نظر اينشتين تا چه اندازه مبتني بر واقعيات مستدل هستند. در هرحال، يك نكته آشكار است كه ملتهاي شرقي كه هنوز هوادار آموزشهاي من هستند، از آن روحية سقوط و انهدام و فضاي بيمناكي كه جهان ملتهاي غربي را فراگرفته، چيزي حس نمي‌كنند، البته مي‌توان اين پرسش را پيش كشيد كه آيا مردمان شما يا اهالي ما، كدام يك در اين حال و حسي كه دارند دچار خطا هستند. گروهي غرق در شك و بدبيني تيره و تار، و جمعي ديگر با آرامش و بردبار. اما صرفنظر از اين كه كدام طرف به‌واقعيت امر نزديكتر است، طبعاً اين پرسش نيز جاي تأمل دارد كه آيا اميد به‌هرحال از بيم و هراس مفيدتر نيست؟ اميد نيروي اقدام مؤثر و شفابخش برمي‌انگيزد. يا اين كه اصلاً يأس و بدبيني بيشتر كمك كار است، چون از قضا، ترس باعث مي‌شود مردم تكان بخورند و براي دفع يك خطر بزرگ به‌ميدان آيند؟ بهتر است جمع ما سعي كند جوانب مسأله روشنتر شود.
ماركس: من كه به‌يك دليل آشكار اين‌جا مي‌مانم، چون تقريباً مطمئن هستم اگر خودم را كنار بكشم، شماها من و آموزشهايم را به‌عنوا بز بلاگردان باعث و باني كلية بديها و نابسامانيها معرفي خواهيد كرد.
بودا: نه، اصلاً فكر نمي‌كنم كه اين طور باشد. في‌المثل دالاييلاما، رهروي بسيار محترم من در تبت، براي انديشه‌هاي تو خيلي ارزش قائل است. و يا خود من، مايلم اينشتين برايم توضيح دهد آيا اين درست است كه روند تخريب مباني مادي حيات برروي كره زمين به‌حد خطرناكي رسيده است؟ و در اين رابطه نكته‌يي كه بيش از هرچيز ذهن مرا بهخود مشغول مي‌كند، چگونگي شعور و آگاهي در اين روند است. چرا انسانها ظاهراً به‌بهبود دائمي ماشين آلاتشان بيشتر توكل ميكنند تا به‌قواي دروني خودشان؟ چرا انسانها مرتبة خود را از اين ارزش مي‌اندازند؟ چرا با بيتوجهي طبيعت را چون يك انبار بيروح قطعات يدكي و اشياء مادي مي‌بينند و غافلند كه بدين سان روح خودشان پژمرده و افسرده مي‌شود و در تجاوز به‌طبيعت هرگونه ميزان و اندازهاي را گم مي‌كنند.
دكارت: بسيار خوب، به‌اين سؤالات بعداً پرداخته مي‌شود. اول بايد بررسي كنيم ببينيم درجة وخامت منابع مادي، توليد فقر و گرسنگي، آلودگي هوا و تخريب لاية اوزون و ديگر مسائل، واقعاً از چه قرار است. زيرا فقط با داشتن اطلاعات و علم دقيق از مسائل ميتوانيم چارهجويي كنيم و طرح تكنولوژي جديدي را بريزيم، جهت توليد بيشتر مواد غذايي، تصفية هوا و بازسازي لاية اوزون. و من از همين حالا اعلام مي‌كنم كه در مقابل هرگونه ستايش افكار خفيه و رمزآلود و كيش باطني سفت و محكم خواهم ايستاد. انگار بهجاي طرحهاي جسورانه و راهگشا _ در تكنولوژي ارتباط و تكنولوژي زيستي_ ميشود با مديتاسيون و پند و اندرز اخلاقي دنيا را نجات داد؟
اينشتين، بهعنوان دانشمند خبره علوم طبيعي، با شرح يافته‌هاي وخيم در بارة تهديد اتمي و تخريب محيط زيست طبعاً ما را دچار تشويش كرد. ولي من بهاين دليل خاطرم جمع است كه پيشرفت و ترقي هميشه براي حل و فصل معضلات ظاهراً لاعلاج راهي پيدا كرده است. به‌عنوان مبشر قديمي چنين اعتقادي مطمئناً در معرض انتقاد شما قرار ميگيرم و ليكن من هم مثل ماركس _ البته در ساير مسائل چندان توافقي با او ندارم_ نمي‌خواهم جا بزنم و وقتي شما شروع به‌عيب و ايرادگيري مي‌كنيد غايب باشم.
آگوستين: اگر اينشتين هم به‌مدارك مربوطه توجه نمي‌داد، باز هم خطر قريب‌الوقوع بودن سقوط و نابودي جهان پيوسته جلوي چشم آدم مي‌آيد. براي مشاهده اين مخاطرةعظيم هيچ لازم نبود چشم به‌راه شواهد و دادههاي علمي باشم. آن چه راجع به‌آخرالزمان در انجيل آشكار شده براي من كافي‌ست. بالتبع، اين فقط در عهدة قادر متعال است كه چه موقع بخواهد پايان جهان را به‌جريان اندازد و مردمان را به‌سراي نور و يا سراشيب ظلمات ابدي بفرستد. در عين حال اين قدر هم گستاخ نيستم كه يافته‌هاي علمي را منكر شوم. ولي فردا ممكن است اين داده‌ها به‌صورت ديگري در آيند، در حالي كه در مكاشفة يوحنا ديگر هيچ بني‌بشري نمي‌تواند دست برد.
ادامه دارد

پانويس:
1-اتو بيوگرافي بهنام اعترافات_ مترجم
2- Meditionen