گردآوري و تدوين: دكتر عبدالله توران
«بهتر است ايستاده بر پاهايتان بميريد تا
بر روي زانوانتان زندگي كنيد!»
دولوروس ايباروري (پاسيوناريا)

دولورس ايباروري، در 9دسامبر1895، در يك خانواده معدنچي دراسپانيا متولد شد. وي كه هشتمين فرزند خانوادهيي با 11فرزند بود، درسال 1916 با يك كارگر معدن ازدواج كرد و صاحب شش فرزند شد. تنها دو تن از فرزندن او بهسن بلوغ رسيدند. چهار فرزند ديگر براثر فقر در كودكي درگذشتند. همسرش، كه يك عضو فعال سنديكاي كارگران بود، بهخاطر راه انداختن اعتصاب زنداني شد. وضعيت اقتصادي خانواده بيشتر رو بهوخامت گذاشت.
دولورس در نشرية كارگران معدن كه يكي از نشريات حزب كمونيست بود، با اسم مستعار «پاسيوناريا»- بهمعني «گل اشتياق»- مقاله مينوشت. او در سال 1930 بهعضويت كميته مركزي حزب در آمد و سال بعد سردبير روزنامه موندو اوبررو شد.
پاسيوناريا در سال 1931 بهزندان افتاد و تا سال 1933 در زندان بهسر برد. در اين سال وي در هيأت اسپانيا در انترناسيونال كمونيست از اتحاد شوروي ديدار كرد. وي در سال 1934 جزء برگزاركنندگان كميتة بينالمللي زنان عليه جنگ و فاشيسم بود كه در اوت همين سال اولين اجلاس خود را در فرانسه برگزار كرد. وي معتقد بود يك جامعة آزاد تنها در صورتي امكان حيات خواهد داشت كه زنان بهتعريف مجدد اولويتها و موقعيت خود بپردازند. پاسيوناريا در سرگذشت خود، زجر زنان را چنين تعريف ميكند: «واقعيت سرسخت، حقيقت عريان، مرا نيز همچنان كه هر زن ديگر بهخود آورد، با ضربات بيرحمانهاش. چند روز كوتاه زودگذر سرشار ازتوهم و بعد... من حقيقت زمخت اين گفتار عاميانه را كه «مادر، معني ازدواج چيست؟» خيلي زود تجربه كردم. معنياش بچهدار شدن، و اشك ريختن است. اشك ريختن، اشك ريختن بر تيرهروزيمان، اشك ريختن بر درماندگيمان. اشك ريختن بهخاطر فرزندان بيگناهمان، كه تنها ارمغانمان نوازشهاي اشكآلودمان است برايشان. اشك ريختن بهخاطر زندگي پردردم، بيچشمانداز، بيبرونرفت. اشكهايي تلخ، با نفريني ابدي بر دل و سخناني كفرآميز بر لب».
در سال 1936 وي بهعضويت پارلمان انتخاب شد. در پارلمان همواره براي بهبود شرايط كار، خانواده و بهداشت همچنانكه رفرم ارضي و حقوق سنديكاها مبارزه كرد.
در جريان جنگ داخلي اسپانيا، پاسيوناريا تبديل بهچهرة اصلي تبليغات جمهوريطلبان عليه فاشيستها گرديد. در 18ژوئيه1936، در يك سخنراني راديويي فرياد زد:«فاشيستها از اينجا عبور نخواهند كرد!». اين جمله تبديل به شعار اصلي جمهوريخواهان شد. در 8نوامبر همان سال، در حالي كه همه تصور ميكردند مادريد سقوط خواهد كرد، پاسيوناريا با فرياد «عبور نخواهند كرد!» كه بلافاصله توسط سربازان باقيمانده تكرار شد، مردم را بهصحنه كشيد. زنان بهجاي مرداني كه راهي جبهه شده بودند بهكارخانهها و كارگاهها رفتند، و دشمن نتوانست موفق شود. وي در يك سخنراني ديگر در يك ميتينگ زنان گفت: «بهتر است بيوة قهرمانان بود تا زن ترسوها!» تقاضاي كمك وي از جهان بعد از كودتاي فرانكو، 40 هزار زن و مرد را از 53كشور جهان راهي اسپانيا كرد. همبستگي خلقها، عدم دخالت شرمآور دولتهاي غربي در مقابل سر بر آوردن فاشيسم را برجستهتركرد.
در 8 سپتامبر 1938، در سخنرانياش در فرانسه چنين گفت: «مردم اسپانيا ترجيح ميدهند بر پاهايشان ايستاده بميرند تا بر زانوانشان زندگي كنند. ولي فراموش نكنيد و بگذار هيچكس فراموش نكند،كه اگر امروز نوبت ماست تا در مقابل تهاجم فاشيسم مقاومت كنيم، اين مبارزه در اسپانيا پايان نخواهد پذيرفت. امروز ماييم؛ ولي اگر بگذاريد مردم اسپانيا شكست بخورند، بعد ازما نوبت شما خواهد بود، همة اروپا بايد با تجاوز و جنگ، چنگ در چنگ بشود».
سانتياگو كاريلو كه نخستين بار در سال 1936 با پاسيوناريا ديدار كرد در مورد وي نوشت: «وي از صدايي برخوردار بود كه گلوي شما را ميفشرد. مردم نزد او ميآمدند و او را همانند يك قديس لمس ميكردند».
فرانز بوركناو، در كتابش در مورد جنگ داخلي اسپانيا در مورد او مينويسد:«بعدازظهر، من در والنسيا در يك ميتينگ جبهة خلق شركت كردم. حدود 50هزار تن جمع شده بودند. زماني كه پاسيوناريا پشت تريبون قرار گرفت، احساسات جمعيت به اوج رسيد. هيچ شخصيت ديگري در اردوگاه دولت و حزب كمونيست نيست كه بهاندازة او محبوبيت داشته باشد. اين به خاطر اين نيست كه وي داراي ذهني سياسي است. برعكس، آنچه در مورد وي جذبكننده است دقيقاً دور بودنش از فضاي تحريكات و تبليغات سياسي است: ايمان ساده و پرداختگرانهيي كه از هر كلمة سخنانش تراوش ميكند. سادگي و بيرنگي او جذابتر است. زماني كه بهخاطر خستگي نتوانست به حرف زدن ادامه دهد، روي زمين نشست و با دستش اشارة غمگيني كرد كه «ديگر نميتوانم حرف بزنم». كوچكترين اثري از خودنمايي در اين حركت نبود، تنها تأسف بهخاطر اين كه نتوانسته بود همة آنچه را ميخواست برساند. اين حركت، عمق سادگي و صراحتش و فقدان هر گونه منفعت شخصي در موفقيت در سخنرانياش، ازتمامي سخنرانياش تاثيرگذارتر بود. اين زن، كه شخصيتي شبيه به يك روحاني دارد، از جانب تودهها پرستيده ميشود. نهبهخاطر ذكاوتش، بلكه بهعنوان قديسي كه بايد آنها را در روزهاي آزمايش و فشار رهبري كند»
سرانجام در سال 1938، با پيشرفت فرانكو، دولورس ايباروري اسپانيا را ترك كرد و به اتحاد شوروي رفت. در سخنراني خداحافظياش در اول نوامبر1938، در بارسلون، گفت: «امروز بسياري اسپانيا را ترك ميكنند. هزاران تن باقي ماندهاند: در آغوش كشيدهشده توسط زمين اسپانيا، عميقاً به ياد مانده در ضمير تمامي اسپانياييها. مادران! زنان! به فرزندانتان درمورد اين مردان شجاع بريگادهاي انترناسيونال بگوييد، برايشان تعريف كنيد چگونه از درياها و كوهها گذشتند و از مرزهاي حفاظت شده توسط سرنيزه رد شدند، در حالي كه سگان تشنه در پي دريدن گوشتشان بودند. اين مردان خود را به كشور ما رساندند تا بهعنوان رزمندگان مقدس آزادي، براي آزادي اسپانيا و استقلال آنكه توسط آلمان و ايتالياي فاشيست تهديد مي شد بجنگند. آنها از همه چيز خود گذشتند: عشقشان، كشورشان، خانه و ثروتشان، پدرانشان، مادرانشان، همسرانشان، برادران وخواهران وفرزندانشان، تا بهما بگويند: ما اينجا هستيم. آرمان اسپانيا آرمان ماست، آرمان همة بشريت مترقي و پيشرو. رفقاي بريگادهاي بينالمللي دلايل سياسي، منافع سياسي، مصالح همان هدفي كه شما خون خود را فدايش كرديد، برخي از شما را به كشور خودتان و بعضي را بهتبعيد اجباري فرستاد. شما بايد بهخود بباليد. شما تاريخ هستيد. شما اسطورهايد. شما مثال قهرمانانة همبستگي و جهانشمولي دموكراتيك هستيد. ما شما را از ياد نخواهيم برد. زماني كه درخت زيتون صلح شاخ و برگ خود را در نسيم پيروزي جمهوري بهحركت در آورد، شما ميتوانيد نزد ما بازگرديد! نزد ما در كشور خودتان».
پاسيوناريا تا سال 1975 در اتحاد شوروي بهسر برد. در جنگ جهاني دوم، فرزندش روبن ايباروري در نبرد استالينگراد جان باخت. پاسيوناريا در سال 1944 بهعنوان دبير كل حزب كمونيست اسپانيا انتخاب شد. وي در سال 1964 جايزه صلح لنين و سال بعد نشان لنين را دريافت كرد. با اين حال در سال 1968، بعد از حملة ارتش سرخ به چكسلواكي پاسيوناريا بهشدت بر ارتش سرخ تاخت.
بهدنبال مرگ فرانكو، پاسيوناريا در سال 1977 بهاسپانيا بازگشت و بهعنوان نماينده پارلمان انتخاب گرديد. وي در سال 1989 در 93 سالگي چشم ازجهان فرو بست.



ترجمة: ه ـ مهرنوش