دو روشـنای سـالهای کسـوف


رحمان كريمي


چون اهریمنان برآیند و خورشید را فرو بنشانند این رسالت پیام‌آوران و مدافعان و عاشقان نور و روشنایی‌ست که برای طلوعی دگرباره و نو، به‌اراده و همت و مقابله برخیزند. این قانون طبیعت، این فطرت و وجدان بیدار انسانیست و نه حکم این ایدئولوژی یا برنامة آن حزب یا سازمان سیاسی. مهرآیینان خود باید همارة آتشگردانی فروزان در قلب سیاهیهای ناباور باشند. هر جرقه که برآید، سهمی و سلولی از تاریکی خواهد مرد. اگر آتشکده‌ها به‌اجاقهای خاموش مبدل گردد، قاصدان روشنایی طعمة پاسداران ظلمت خواهند شد. مویه بر تبهکاری و جنایتها درخور تسلیم‌شدگان و ازپاافتادگان است. و چنین بود که وقتی خون نجیب و گرم «محمد مختاری» و «محمد پوینده» به‌نا حق بر خاک ریخت، جز صدای غرو لندها و اعلامیه‌ها صدایی از خشم و حرکت در خیابانهای تهران به‌گوش نرسید. آن دو عزیز، به‌نامردی و بی‌رحمی تمام به‌شهادت رسیدند زیرا نمی‌خواستند که کانون نویسندگان ایران زیر سایه و کنترل و حمایت غیرمستقیم قلم‌شکنان مستبد حاکم، به‌خواری و خاکساری وبه‌خزندگی تجدید حیات کند. آنان رفتند و ماندگان بی‌اعتنا به‌خون یاران از دست‌رفته و حتي بی‌اعتنا به‌پیام پرمعنی و کنایة زنده یاد «احمد شاملو» لوح زرین تجلیل از قاتلان، به‌شادمانی افتخار برگرفتند و به‌تشکیل کانون زیرکنترل؛ تن در دادند. من درهمان هنگامة خونهای تازه ریخته وقبول ننگ بعید مدعیان، شعری نوشتم با عنوان «ضیافت رسوا» که درشمارة 437 و به‌تاریخ هفتم اردیبهشت‌ماه 1378 در نشریة گرامی «مجاهد» به‌چاپ رسید. اینک از دوست عزیز صاحب قلم و متعهد خودم کاظم جان مصطفوی که همان «حمیدجان اسدیان» باشد خواهش دارم که آن شعر را به‌مناسبت لازم دگرباره در «ندا» بیاورد، شاید به‌تأمل و عبرتی بیارزد.
در نظامهای سرکوبگر استبدادی، خاطره‌های یک آزادیجوی هرچند نیمچه مبارزی چون من پیوسته از تندباد حادثه‌های کوچک و بزرگ می‌گذرد. هر روز، می‌تواند روزی ضد تاریخ یا در جهت تکوین و تکامل سطر و برگی از تاریخ باشد. من توفیق آشنایی با محمد پوینده را پیدا نکردم که گویا در آن ایام در فرانسه به‌سر می‌برده است. اما یار هم‌مسلخ او، محمد مختاری از دوستان قدیم این مخلص می‌بود. در سال 1351 باب آشنایی و ملاقات با او توسط یک دوست خوب مشترک (ه. ر) دست داد. می‌خواستم فصلنامة هنرو ادبیات امروز «صدا» را بیرون بدهم و براین قصد و برنامه بود که از نزدیک با محمد مختاری و سعید سلطانپور و بعد خسروگلسرخی آشنا و دوست شدم. در آن زمان مختاری در بنیاد فرهنگ ایران که ریاست آن با مرحوم دکتر پرویز ناتل خانلری بود، به‌کار تحقیق اشتغال داشت. خانه‌اش اتاقی در خانه پدری در کوی کارگران دخانیات تهران بود، خانه‌یی بس محقر و با دیواری سیمانی و دوده‌یی رنگ. انگار که تمام دودکشهای دخانیات آن کوی فقیرانه را رنگ زده بودند. او برای «صدا» شعری داد که در شمارة اول به‌چاپ رساندم و بعد نقدی مفصل بر کتاب «از صبا تا نیما» اثر دکتر آرین‌پور به‌من داد که بنا به‌پیشنهاد خودش و به‌دلیل موقعیت شغلی او، آن را با نام مستعار «سیاوش روزبهان» در ظرفیت بیست‌و‌هشت صفحه در شمارة دوم «صدا» به‌چاپ رساندم. به‌هر تقدیر محمد مختاری و محمد پوینده، مشعلهایی بودند که در میان مشعلداران نمی‌چرخیدند. آتشگردانهایی بودند که میان مغازله‌کنندگان با کسوفیان، گیرافتاده بودند‌. آن دو شهید عزیز اگر اشتباهی داشتند شاید در همین غفلت نهفته بود‌. و شاید هم آنان موقعیت را به‌نیکی دریافته بودند اما دراین تلاش بودند که میدان را برای دوزیستیان بازیگر خالی نگذارند. آنها دراین اندیشه بودند که اگرقرار است کانون نویسندگان ایران در چنبرة سانسور ملایان واپسگرا و سرکوبگر به‌راه افتد، یکجا لوطی‌خور نظام آخوندی نشود و به‌همین دلیل و گناه، جان خود را باختند. تبار شریف و مظلوم جان‌باختگان که کم نیستند. شرف و غیرت و رگ می‌خواهد تا مظلمة بیداد ملایان را در حجم وسعت عظیم آن دریابد و لول و الکی‌خوش و خوشه‌چین، صرفاً به‌اعتبار سابقه، روزگار را به‌باری به‌هرجهت نگذراند. شریک دزد و رفیق قافله نباشد. و دل را به‌زینت‌المجالس روشنفکری بودن ؛ خوش نکند. یا خاموش بنشیند و به‌خطا دم برنیاورد و یا آن ‌چنان صدایی برحق از ژرفای زخم برداشتة خود و پیکرة شمع ‌آجین میهنش بردارد که مگر در بسیط تاریکی، جرقه‌یی گردد. برای ماندن در صدر جدول، برای آن‌که بگوید ما هنوز هم هستیم، قلم و گام برندارد. رحم کند و مروت داشته باشد که درزمانه‌یی که ایران غرق دروغ و تزویر و تظاهر و خودگرایی و خودنمایی‌ست، به‌عنوان یک روشنفکر اهل قلم یا هن ؛ حس طبیبی و طبابت کند و این حاصل نمی‌شود مگر آن‌که به‌اصالت از دست‌داده برسد و از تند باد حادثه‌ها نهراسد و نپندارد که زمان به‌آخر زمان رسیده و آن‌چه که در گذشته بوده و آن راهی را که پیموده، سراسر اشتباه در اشتباه بوده است. من هنوز دری ندیده‌ام که برای همیشه بر یک پاشنه چرخیده باشد. ایران امروز و جهان امروز هم لاجرم چنین نخواهد ماند. مهم این است که از خود بپرسیم که ایران امروز درکجای زمان و سیر تاریخی قرار دارد. ما شرقیها، ای رفیقان از دست‌رفته! داریم برای حداقلها می‌جنگیم. ما از راه و رهروان بسی دور افتاده‌ایم. باید بکوشیم، بجنبیم تا مگر به‌سر جاده برسیم، چراکه ایران را به‌قلمرو قانون بادیه‌ها تبعید کرده‌اند. گیرم که این تبعید با مرسدس بنز و پژو و رنو آخرین سیستم پوشیده در عبا و قبا و عمامه باشد. وای اگر پلنگان، خرسان شب زمستانی قطبی بشوند که شده‌اند. بیدارباشان فصل تاریکیهای سرد را بنازم که یک کلامشان به‌هر گونه، جرقه‌یی ست که گوشه‌یی هر چند کوچک از شب را سوراخ کرده، زیر روشنای پرسش می‌برد. من در این زمانة زشت مظلم، مبارزان راستین را به‌نسبت اعتبار و عمل؛ خورشید و آتشکده و مشعل و آتشگردان و جرقه می‌دانم. اگر قرار براین است که بعضیها گیرم که بسیار باشند در دورنگيها و تقلبها و نامجوییها و نامداریهای خود بسوزند تا مگر معبدی شوند، بگذار نامهای ممنوع، نامهای درخور سکوت و بایکوت، نامهای غیرقابل رؤیت و ملاحظه! در جدال مقدس خویش با روزگار نا بسامان خویش‌نشناس؛ ذوب و خاکستر شوند و از یاد بروند که به‌زشتی در یادها ماندن فاجعه‌آمیزتر است. آیندگان، کاوندگان سطر به‌سطر تاریخ اند، از خوب و بد از حق و ناحق. نسلها سرانجام و دیریا زود به‌داوری خواهند نشست. باید مطمئن بود که حتي در شتابزده‌ترین نگرش و ارزیابیهای آیندگان، حقایق برملا و آشکار خواهد شد. خیام گفت که دم را غنیمت بدانیم اما نگفت که با حقه‌بازی و دنائت، با رذالت و حق‌کشی، با خفت و خواری و عدم‌تعهد و مسئولیت. خیام خود یکی از یگانه‌ترین یگانه‌های اصیل روزگار خویش بود و بنابراین چند سرو‌گردن بالاتر و والاتر از كميت گرایان کم ‌کیفیت قرار گرفت. من از قدیم می‌آيم و روزگاری با خیلی از شماها رفیق یک‌راه بودیم. گاه تغییر زمانه به‌منزلة تغییر فرم شعر نیست که به‌تبع آن مدرنگرا یا آوانگارد بشویم. وقتی زمانه قتلگاه اصالتها و ارزشها می‌شود، من دوست ندارم که فرزند خلف چنین روزگاری باشم. زره می‌پوشم و با همة ناتوانی به‌میدان در می‌آیم، هرچند لگد‌مال سم ستوران گردم. پس درود برآنان که با شرف و غیرت زیستند و برمیثاق ومسئولیت انسانی خود تا پای ایثار جان پای فشردند. سلام به‌ سعید سلطانپور، غلامحسین ساعدی، محمد مختاری، محمد پوینده و مشعل افروزان دیگر.







.

ضیـــافـت رســوا

رحمان کریمی
آرام آرام
آتشفشانی از اعماق
فراز می‌گیرد.
این خاکستر گرمی که بر دامنه نشسته
پرده‌دار آن آتش است.

و شگفتا به چنین هنگام
در ضیافت کوچک واژه‌کاران خوش خیال شهر
سر بريدة ماه را
بر خوش نقش‌ترین سفرة غزل
به تماشا نهاده‌اند .

عاشقان بی سرپناه
از ترس گزمه‌ ها، خاموش
به دخمه‌ها خزیده اند
و هرزه دلان آوازه‌جوي دوره‌گرد
گرد بر گرد آن سفرة سیمین
چهرة کریه قاتلان را
ماه می‌کنند.

لوح زرین برآمده از خون رفیقان را
که ارزان نمی دهند
زحمتی باید کشید
هنری باید داشت
خطری باید کرد !
آنگاه ،
در شبهای سراسرش وحشت
چه شراب گوارایی می شود
خون ماه و ستاره و کلمه !

خدای را
وقتی در حرّاج و تاراج عشق و شرف
صدای پای ستارگان فروتن زمین
از سوزانترين صحاری انتظار
به بیکرانگی عشق می‌رسد
من از ضیافت رسوای شما ، به جای شما
ای واژه‌کاران « اتحاد و انتقاد»
شرمنده می شوم.

شرمتان باد !