اي نامه كه بوي يار داري…
در خلال 9شمارهيي كه «ندا» منتشر شده است ابراز نظرهاي شفاهي و كتبي متعددي بهدستمان رسيده كه همگيشان مشوق و دلگرمكننده بودهاند. از لطفها تا انتقادات كه همگي محبت هستند.مانده بودم كه با آنها چه كنم؟ الان هم بهدرستي نميدانم. هم شرمندة دوستان خواننده و هم همكاران خوبي هستم كه با احساس مسئوليت و صفايي بيچشمداشت كار «ندا» را پي گرفتهاند. قبل و بيش از هركس ميدانم كه اگر ياري اين ياران نبود هرگز موفق بهادامة راه نبوده و نيستم.
تا اين كه نامهاي از «اشرف» بهدستم رسيد. البته اولين نامه از آن ديار خوبان نبود. اما مشكل مرا هم حل كرد. آن را عيناً نقل ميكنم تا هم يادي باشد از آن ياران و هم از همكاران خوبم. باشد كه شايستة اين همه محبت باشيم...
ك.م
بهبهانة«ندا»
«نامهيي از «اشرف»
سلام«نامهيي از «اشرف»
خسته نباشيد
وقتي اولين شمارة «ندا»، ضميمه ادبي وفرهنگي شما را ديدم ،با خودم گفتم: با توجه بهشرايطي كه داريم آيا ميارزد که پول خرج کنيم،که حرفهاي ادبي و داستان و شعر منتشرکنيم؟ آيا الان که مرتب بايد توطئههاي رنگارنگ رژيم را افشا کرد، وقت مناسبي براي انتشار «ندا» است؟
ولي با خودم گفتم هميشه قضاوت اوليه من غلط بوده است، بگذار بخوانم تا بفهمم تا بهتشخيص ضرورت دستاندركاران برسم ،حتماً خير و برکتي درآن هست که من نميفهمم.
از شمارة اول صحبتهاي شادروان شاملو برايم انگيزاننده بود، در سالهاي اول انقلاب ضدسلطنتي از تهديد براي روشنفکران نوشته بود و سلسلهيي ا ز مارک و برچسبها عليه مبارزان در زمانههاي مختلف، همراه با آن با خواندن چند شعر از گوشه وکنار دنيا، بهدنياي بزرگتري وصل شدم. احساس کردم تنها نيستم، احساس انقلابي و انساني يک جنس واحد است در سراسر جهان پخش است و هرکس بهفراخور عزم خود آنرا گرفته و در خود بارور کرده است. احساس خود را در سرودهاي«ماتهاوزن» ديدم. صدايم را از گلوي«ماياآنجلو» شنيدم، عشق بهصلح وکار انساندوستي را در دانشمندان فيزيک اتمي هم ديدم، تا حالا فکر ميکردم که دانشمندان آدمهاي خشک و غرق در تار و پود فرمولها و آزمايشات هستند.
در خاطرات سرهنگ معزي ديدم که ميشود در يک نظام و سيستم نظامي خشک مثل زمان شاه بود، ولي مثل پدرش با ديدن فقر بهپهناي صورت اشک ريخت و يا پالتو خود را هديه کرد، ولي راهحل برافکندن ريشه فقر را ندانست، اينجا بود که بهعظمت وجود و حضور سازمان انقلابي و دموکراسي در جامعه پي بردم. بازيگوشيهاي سرهنگ در کودکي مرا بهخواندن بقيه خاطراتش تشويق کرد. عشق ورزيدن بهيک معلم فداکار در چاهبهار، افتخار بهسرهنگ را در من زيادتر کرد.
باخواندن شمارههاي بعدي ديدم، بد نشريهيي نيست! ذهن آدم را باز ميکند، در دوران دانشجويي خودم مقداري مطالعات ادبي و سير در اشعار و داستانها داشتهام ولي آنها حالا يک درک و احساس جديدي بهمن ميدهد، هرچند در دل يک مقاومت و تشکل جمعي هستم. ولي ، انگار بهنوعي تنها بودهام و حالا درد و احساس مشترک با انسانهاي مختلف با همة رنگها و نژادها پيدا کرده و تنها نيستم و پشتيبان دارم و دلگرمي جديدي در من ايجاد شد.
بهتدريج ديدم، قلب آدم را با خيلي نفرات فعال و عاشق پيوند ميدهد، درزندگي و نظرات محمد شمس، اين موسيقيدان پرافتخار بهعظمت شخصيت عاشق و روشنبين او پي بردم، باز هم ديدم که چه سرمايههايي در اين مقاومت جمع شدهاند. آنها بهواقع عصارة تواناييها و قلبهاي صاف و صادق ايران زمين هستند که بهاسم مقاومت کار ميکنند.
با خانم دکتر زري اصفهاني، آشنا شدم که چقدر در آثار دلسوختگان زمين سير ميکنند و من که در اشرف هستم
نامهيي از «اشرف»
بقيه از صفحة اول
مرا بهقلبهاي زلال و صافي که در آن سوي مرزها براي انسانيت ميتپند، وصل ميکند.شعر «آن جا در زير زمين» را خواندم، با همه شهدا زمزمه کردم و حرف زدم،
آرزو کردم روزي بعد از سرنگوني رژيم منحوس خميني، بر سر مزار مجاهدين شهيد ،محمد و رضا قلعهباني حاضر شوم که نگذاشتند در مزار مسلمانان بهخاک سپرده شوند، و حالا در گوشهيي از شهر ما دفن هستند. همين طور ياد مزار مجاهد شهيد جهانگير زينعليان افتادم که باز بههمين علت در باغي در شش کيلومتري شهر ما «مهدي شهر» دفن است.کم لطفي بهآثار باستاني را خواندم ،تازه احساس جديدي درمن زنده شد که کوشندگان در راه حفظ اين اسناد تاريخ تمدن ايران زمين را دوست بدارم و آرمانم شد بعد از پيروزي ،تاريخ آنها را بازگو و عشق و افتخار بهآنها را همگاني کنيم و غبار ارتجاع را از آنها بشوييم.
با زنده ياد«مهناز جهانباني» با زنان آزادة غيرمجاهد هم يگانه شدم، شرمگيني و درويشي ايشان را در خود زنده كردم. در داستان «آخرين کلاس درس» کينهام بهديکتاتوري وفاشيسم صد چندان شد و ياد آخرين پيام يارانم در زندان افتادم که ميگفتند: «اگر از کوير وحشت ....بهسلامتي گذشتي ...بهشکوفهها. بهياران...برسان سلام ما را...». با صادق چوبک و هدايت سيري درجامعه کردم و بهياد آوردم که از کجا شروع کردم که امروز در شهر اشرف هستم .
با رؤياهاي دردآور و دلخوشکنک بينواها و مناسبات زجرآورآدمهاي جامعة طبقاتي در داستان«عموژول» و «کانشا وچارواکا» آشنا شدم و بهمناسبات رندانه و بساز و بفروشي در جامعة خودمان فکرکردم. .از «نيما» آموختم که هميشه نبايد بهسبکهاي رايج قانع بود. همه جا بايد تازگي و نوآوري ايجاد کرد، خوب است خودم شروع کننده باشم.
آري با خواندن چهارشماره” ندا” ندايي از درونم برخاست که انتشار آن ضروري است، مبارک است، چه اقدام مناسبي کردهاند.هر چند داستانهاي كاظم مصطفوي زياد گويا نيست و آدم را گيج ميکند. شايد هم من نميفهمم و اميدوارم دومي باشد، ولي اشعار مختلف از چين تا آمريکاي لاتين و صحبتهاي شمس عزيز و داستانها و عظمت کار سرهنگ معزي و نفسهاي دردآلود جمشيد پيمان که «دلش دريا نيست ولي تکه ابري است که در نهان بر دلتنگي او ميبارد»، در خواننده يا حداقل در من يک دردمندي ايجاد کرد و دردمندي هم که منبع لايزال انگيزانندة موتور مبارزه است . «ندا» همين قدر که درد را منتقل ميکند، من را بهنوعي از تنهايي بيرون آورده و بهعشق جاري انساني وصل ميکند. و چه نام پر شکوهي برگزيدهايد.«ندا» نام زني که عشق فروزان آزادي شد و ققنوسي بود که در مسير آزادي ايران زمين و همين فرهنگ وادب پرکشيد. و يا «ندا»يي که در کوه طور بهموسي رسيد و راه رهايي را نشان داد. موفق باشيد
فرهاد صداقت ـ اشرف



