جاده صافکنهای جنـگ (23)
درباره سیاست اپیزمنت غرب در مقابل فاشیسم در دهه سی قرن بیستم

«در ظرف 18ماه آینده ارتش آلمان به قویترین ارتش دنیا تبدیل میشود. آن وقت نیروی هوایی ما میتواند فقط در یک حمله هوایی به اندازه تمام بمبهایی که در طول جنگ جهانی اول روی لندن فرو ریخت روی ان شهر بمب بیندازد».
گفته آجودان هرمن گورینگ به وابسته نظامی نیروی هوايی فرانسه دربرلین، دسامبر1936
«زمانی بود که ژاپن خطر اصلی محسوب میشد، اما درحال حاضر(31 دسامبر36 ) همه متفقالقولند که آلمان کانون حمله و هجوم به جهان شده است...
آلمان مصمم است یک جبهه بینالمللی ضد بلشویکی تحت رهبری خودش تشکیل دهد با این هدف غايی که سرانجام چنین جبههيی را به عنوان ابزاری مناسب جهت تحقق برنامههای توسعهطلبی و گسترش سرزمین مورد استفاده قرار دهد. بدین ترتیب، چکسلواکی درمعرض خطر انحلال قرارمیگیرد. هم اکنون نیز طرحهايی در دست اجرا هستند که ممالک ساحل دانوب و بالکان کاملاً زیرسلطه آلمان قرار گیرند. اینها جملگی میتوانند گامهايی باشند جهت کسب آن «فضای حیاتی درشرق»!
ونسیتارت، پس از اعلام پیمان آنتیکمینترن، به نقل از صفحه67 کتاب Weltpolitik (1939-1933)
«موضوع آینده آلمان و نقشی که در اروپا ایفاخواهد کرد، در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر موجب نگرانی اروپا است. ملتی بزرگ با 65 میلیون نفر جمعیت در قلب اروپا فعال است. در آن جا مسأله نژاد و ناسیونالیسم مثل یک مذهب و باور متعصبانه مطرح و موعظه میشود. امروزکل جهان از خود میپرسد این آموزشهای (نژادیـ ناسیونالیستی) آلمان ما را به کجا خواهد برد؟… اروپا نمیتواند مدتی طولانی همینطور در مسیری نامعلوم حرکت کند…»
از نطق آنتونی ایدن، وزیرخارجه انگلستان، درمجلس عوام به تاریخ 19 ژانویه 37
دكتر كريم قصيم
اواخرسال 36 و سه چهار ماه اول سال 37، جو سیاسی مابین آلمان نازی و بریتانیای کبیر آشکارا رو به سردی رفت. سیاست اپیزمنت دولت بالدوین، آنطور که هیتلر ميخواست پیش نميرفت و نتیجه نميداد. تلاشهای ریبن تروپ و مواضع و تبلیغات ضدکمونیستیاش نیز حاصلی نداشت جز اوقات تلخی با وزارت خارجه و شخص آنتونی ایدن. البته هیتلر در ظاهر تلاش ميکرد کماکان به امپراتوری بریتانیا روی خوش نشان دهد، اما دیگر از ایده اولیه اتحاد با آنها مأیوس شده بود. در عمل، داشت اهرمهای فشار را فعال ميکرد، که شاید از این راه، کارش را پیش ببرد:
- رفت و آمد با ایتالیا را بیشتر کرده، «محورشر» را تقویت ميکرد،
- مداخله دراسپانیا را ادامه داده و از بهرسمیت شناختن فرانکو سخن ميگفت،
- و علاوه بر اینها، مرتب به بحث پسگرفتن مستعمرات سابق دامن ميزد.
شکاف درکابینه بریتانیا
مخاطب همه فشارها امپراتوری فرتوت بریتانیا بود. امپراتوری جهانی که توان نظامیـ سیاسی پیشین خود را از دست داده و رو در روی دیکتاتوریهای فاشیستی و مهاجم قرار گرفته بود كه با یک سیاست خارجی ضعیف و منفعل، مذبوحانه تلاش ميکرد صرفاً وضعیت موجود را حفظ کند. نه نخست وزیر و دولت وقت مرد میدان مقابله با دیکتاتورهايی چون موسولینی و هیتلر بودند و نه طرح و تدبیر سیاست خارجی (اپیزمنت پاسیو بالدوین) متناسب با افزایش بحرانها.
در آن سالهای دهه سی، دولتهای وقت «بریتانیای کبیر» نه مشت ستیز با دیکتاتوریها را داشتند؛ و نه (با آن نوع رهبری سست و عاجز در سیاست خارجی) راه گریز از خطرها را ميپذیرفتند. درسهای تاریخ گذشته و به ویژه تجربه جنگ جهانی اول، ضرورت ایجاد ائتلاف با دیگر قدرتها و مهار و محاصره متجاوزان را الزامی ميکرد. ولی دولتهای وقت به تاریخ وقعی نمينهادند که هیچ، به سیاست گسترش ائتلاف و اتحاد علیه فاشیسم و نازیسم (که مثلاً چرچیل و همفکرانش پیشنهاد ميکردند) عمداً برچسب «تحریکآمیز و جنگطلبانه» ميزدند! بسیاری از سیاستمداران اصلی این دولتها (مانند چمبرلین، هوآر، هالیفاکس و...)، به بهانه پرهیز از آرایش جنگی و جنگ، به درجات خواهان مذاکره بی قید و شرط و مماشات با دیکتاتورها بودند. ایستادگی قاطع و پافشاری روی اصول بینالملل را که ظاهراً هنوز سیاست رسمی دولت خودشان بود، قبول نداشتند و بی فایده ميشمردند. چوبدست اعجاز این حضرات درمقابل خطر فزاینده فاشیسم عبارت بود از فعال کردن بیش از پیش سیاست اپیزمنت!
جالب این که خط مماشات و استمالت از دیکتاتوریها (برخلاف قاطعیت که متحد ميکند)، تا آن موقع اختلافنظرهای داخل کابینه را بیشتر کرده بود. به سبب فقدان نتیجه و پیروزی قابل اتکا، پیوسته کلیت کابینه درباره کم و کیف سیاست خارجی نسبت به موسولینی و هیتلر به نِقار و شکاف ميافتاد. دیکتاتورها در تضاد و تجاسر به حقوق بینالملل هجمه ميکردند و دولتهای دموکراتیک را در مقابل عمل (تجاوز) انجام شده قرار ميدادند، ولی همین اعمال، به علت فقدان مقابله قاطع، هربار که تکرارميشد درکابینههای انگلستان و فرانسه ایجاد تشتت ميکرد و به اختلافنظرها راجع به ارزیابی سیاستهای خودشان و چگونگی برخورد با دیکتاتورها بیشتر دامن ميزد.
اوايل سال37 همه ميدانستند که بالدوین، به سبب بیماری و خستگی مفرط، به زودی (پس از تاجگذاری شاه جدید درماه مه) از پست نخستوزیری کنار خواهد رفت وهمه ميدانستند که چمبرلین نخستوزیر جدید خواهد بود.
چمبرلین و طرفدارانش مدتها بود به تفاهم بیشتر و سازش مستقیم و سریعتر با موسولینی و هیتلر گرایش داشتند (اپیزمنت، به معنای آرام نگهداشتن دیکتاتورها از راه جلب رضایت آنها). فکر ميکردند با مذاکره مستقیم وبی قید وشرط و تحویل «بستههای تشویقی»، زودتر به مصالحه ميرسند و دیکتاتورها را آرام و معقول تحت کنترل نگه ميدارند. در این خیال خام حتی حاضر بودند با خواستهای تجاوزکارانه آنها (به دیگران) نیز، به شرط پرهیز از جنگ کنار آیند! برای چمبرلین و همفکرانش دیگر نه مفاد ورسای مطرح بود و نه رعایت اصول جامعه ملل و امنیت جمعی چندان اهمیت داشت. برای رسیدن به توافق با هیتلر حتی ریسک بروز اختلاف و شقاق با فرانسه را نیزميپذیرفتند!
جناح دیگر (ایدن - ونسیتارت) حفظ دوستی و اتحاد با فرانسه را مبنا ميدانستند و طبق اصول کلاسیک سیاست خارجی بریتانیا، به ادامه اصل متوازن نگه داشتن قدرتهای اروپايی و عدم هژمونی یک قدرت اعتقاد داشتند. در عین حال مذاکره را نیز قبول داشتند ولی دادن امتیاز و مشوقها را به حصول «توافق سیاسی» و کنترل تسلیحات، حفظ صلح و افزایش امنیت جمعی اروپا مقید ميکردند (اپیزمنت به معنای ایجاد صلح بیشتربرای اروپا). برای همین بود که کارشان با هیتلر، که خواهان تأیید هژمونی آلمان نازی و دست باز پیدا کردن جهت تجاوز به شرق اروپا بود، به وفاق و نتیجه مطلوب نميرسید. این جناح، سیراب کردن عطش فزاینده دیکتاتورها را بیفایده، بلکه خطرناک ميدید. هدف غايی خط سیاسیـ اجرايی اینها در مذاکره، کاهش تشنجات اروپايی و وقت خریدن جهت ارتقاء قدرت نظامی انگلستان برای روز مبادا بود. اما آمادگی نظامی، که پروسه آن خیلی دیر و کند شروع شده بود، هنوز دو سه سالی فرصت ميخواست.
تمام شواهد و اطلاعات سرویسها حاکی از آن بود که آلمان نازی با تمام قوا و سرعت و شدت روند تسلیحاتی را ميتازاند و وضعیت توازن قوا در اوايل سال37 به صورتی بود که حتی ونسیتارت تأکید داشت: «هدف ما باید این باشد که اوضاع را تا سال1939 تثبیت کنیم. برای تحقق این هدف و دوام آوردن تا آن زمان، ميباید امکان واگذار کردن یک مستعمره به آلمان، البته به عنوان بخشی از یک توافق سیاسی را منتفی ندانیم».1
بنابراین، تأکید روی ادامه روند مذاکره با دیکتاتورها عملاً فصل مشترک هر دو جناح کابینه و خط اجرايی دولت وقت بریتانیا به حساب ميآمد. منتهی، چون طرح و اجرا با وزارت خارجه بود، کار با نازیها پیشرفت نداشت. خواستهای هیتلر ماکزیمالیستی بودند و با سماجت روی آنها پافشاری ميکرد، درحالی که سیاست مماشات دوره بالدوین حاوی امتیازات محدود و قید وشرطهای مشخص بود که این نوع عرضهها نیز به نوبه خود مطلوب و مورد نظر سیاست هیتلرنبودند.
موضع دولت وقت فرانسه (لويی بلوم) نیز مشابه انگلستان اوائل سال 37 بود: «آلمان، اگر حاضر باشد در چهارچوب تعهدات فرانسه [نسبت به امنیت و تمامیت ارضی ممالک شرق اروپا] وارد همکاری جهت حصول یک نظام صلح عمومی شود و پای قرارداد محدودیت تسلیحاتی امضا گذارد، آن وقت درزمینههای مالی، اقتصادی و مستعمراتی ازحمایت فرانسه برخوردار خواهد شد».2
خلاصه این که در آغاز سال1937، مناسبات انگلستان با هیتلر و سیاست مماشات با آلمان نازی عملاً دچار رکود بود. ولی در همین دوره، روند مذاکره با موسولینی ظاهراً موفقیتی نشان ميداد! موضوع روز، حصول توافق روی ترتیباتی بود مربوط به حفظ تمامیت اسپانیا و آزادی عبور و مرور کشتیها در دریای مدیترانه. بعد از چند دور مذاکره، دو طرف به پیشنهاد موسولینی نه روی یک قرارداد، بلکه روی توافقنامه به صورت یک اعلامیه مشترک به نتیجه رسیدند که نام پرمسمايی نیز برپیشانی داشت.
«توافق جنتلمنها»!
این تواقفنامه میان دولت فخیمه اعلیحضرت پادشاه بریتانیا و حکومت ایتالیا به منظور تقویت «صلح و امنیت و بهبود روابط فیمابین دو طرف و کلیه قدرتهای دریای مدیترانه» به نام Gentleman,sAgreement، در روز 2 ژانویه1937 توسط طرفهای مربوطه امضا و اعلام شد.
طبق مفاد این اعلامیه مشترک، طرفین آزادی ورود و خروج و رفت و آمد کشتیهای همدیگر و حفظ وضعیت موجود در ارتباط با استقلال و تمامیت ممالک حاشیه دریای مدیترانه را مورد تأکید قرار ميدادند و متعهد ميشدند که: «حقوق و منافع متقابل را در حوزه نامبرده مورد احترام قراردهند و…»3
یکی ازهدفهای مهم دولت بریتانیا از ماهها مذاکره با هیأت ایتالیايی و امضای این توافقنامه، بستن دست موسولینی در ادامه مداخله نظامی در جنگ داخلی اسپانیا و ممانعت از تسلط وی بر بخشهايی از آن سرزمین بود. ولی هنوز دو روز بیشتر از انتشار توافقنامه نگذشته بود که بی فایده بودن آن آشکارگردید:
«وقتی من روز چهارم ژانویه از تعطیلات کریسمس به لندن برگشتم، در وزارت خارجه شنیدم که اخیراً واحدهای زیادی ازایتالیايیهای «داوطلب» وارد اسپانیا شدهاند. از آن جا که «توافق جنتلمنها» همین دو روز پیش امضا شده بود، کل صحنه، اینطوری به نظرميرسید که موسولینی مذاکرات ما را همچون پرده استتار جهت پوشاندن ورود نیروی تازه برای مداخله دراسپانیا مورد سوءاستفاده قرارداده است…»4
روز بعد سفیر اسپانیا در انگلستان برای دیدار ایدن به وزارت خارجه رفت. سفیر مراتب نگرانی کشور خود را از نیرو پیاده کردن مجدد ایتالیا و نقض توافقنامه ابراز داشت. وی به ایدن گفت:
«اسپانیا در ابتدا به این توافقنامه امید بسته بود و از اشارههايی که به حفظ استقلال و تمامیت سرزمینهای اسپانیا شده بود استقبال مينمود. لاکن پیاده شدن مجدد واحدهای “داوطلب” ایتالیايی تمام این امیدها را از بین برده است. وضعیت در این رابطه از قبل وخیمتر است، چون اکنون این تصورميرود که دولت بریتانیا به مسأله مداخله “داوطلبها” دراسپانیا بیاعتنا شده است».5
ایدن در یادداشتهایش راجع به این موضوع تأکید دارد که عمل ایتالیا ناقض قرار فیمابین و خلاف روح موافقتنامه امضا شده بود و طبعاً موسولینی بهرغم اشراف به این واقعیت سیاست خود را پیش ميبرد. ایدن همان جا از بی فایده بودن «توافق جنتلمنها» یاد ميکند و چنین نتیجه ميگیرد:
«ناکامی این به اصطلاح توافقنامه جنتلمنها برای من یک درس بود. و اثبات ميکرد که ادامه مذاکره با موسولینی تا زمانی که به تعهدات قبلی خود عمل نکرده است، هیچ ارزشی ندارد».6
درست همین «درس» چند ماه بعد موضوع اختلاف روزافزون او با نخست وزیرجدید ميشود.
«جدال ایدن ـ هیتلر»
ادامه مداخله آلمان نازی در اسپانیا و همکاری با نیروهای ایتالیا در یک جبهه مشترک سیاسیـ نظامی، پی ریزی پیمانهای سیاسیـ استراتژیک با دیگر دیکتاتوریها (ژاپن)، تمام این حرکتها از یک سو برای سیاست خارجی تهاجمی هیتلر موفقیت به شمار ميرفتند ولی از سوی دیگر اسباب نگرانی دولت وقت بریتانیا بودند. واقعیت این بود که دولتهای دهه سی انگلستان پیوسته از رویکرد و راه حل کلاسیک ایجاد ائتلاف و اتحادهای سیاسی رسمی علیه آلمان نازی خودداری کرده بودند که مبادا باعث نگرانی و به اصطلاح «تحریک هیتلر» شود! و حالا او، نه تنها با لگدمال کردن مفاد ورسای و تصرف مجدد راینلند ( مارس36) تمامیت پیشین آلمان را محقق کرده بود، بلکه از حصر سیاسی قبلی درآمده ظرف مدت کوتاهی دو سیستم ائتلاف اروپايیـ جهانی پیریخته بود (محور رمـ برلین، پیمان آنتی کمینترن، همکاری نظامی درجنگ داخلی اسپانیا با ایتالیا)! این روند خطرناک و سمتگیری آن جنگطلبانه بود. علاوه بر این، نه تنها از گزارش سرویسهای اطلاعاتی درباره افزایش شتاب تسلیحاتی آلمان، بلکه از این و آن صدای مقامات آلمانی هم بوی باروت به مشام ميرسید. درماه دسامبر 36 آجودان نظامی هرمن گورینگ (فرمانده نیروی هوايی و فرد دوم حزب و آلمان نازی)، ضمن صحبت با وابسته نظامی فرانسه در برلین، نسبت به راه نیامدن بریتانیا با آلمان ابراز خشم کرده و با لحنی تند و تهدیدآمیز (لابد به نیت شانتاژ) اضافه کرده بود که اگر انگلستان ازفرصت مساعد کنونی بهره نگیرد، بعدها دیگر خیلی دیرخواهد بود، زیرا: «در ظرف 18ماه آینده ارتش آلمان به قویترین ارتش دنیا تبدیل ميشود. آن وقت نیروی هوایی ما ميتواند فقط در یک حمله هوایی به اندازه تمام بمبهایی که در طول جنگ جهانی اول روی لندن فرو ریخت روی آن شهر بمب بیندازد».7
البته این نوع تهدیدها هنوز جنبه رسمی نداشتند، ولی روی افکار عمومی انگلستان اثرميگذاشتند و نگرانی برميانگیختند. در واقع، سیاست خارجی فعال هیتلر و بهخصوص پیمانهای تازه پای «محور شر»، بهرغم عناوین آنها ( آنتی کمینترن و…)، عملاً همه جا ميتوانستند موجب اصطکاک با منافع امپراتوری بریتانیا شوند (در دریای مدیترانه، آسیاي شرقی، اسپانیا و…). طبعاً این رویکردهای سیاست خارجی آلمان برای دولت انگلستان سوءظن برانگیز بود. علاوه براین محتوای «برنامه چهارساله اقتصادی» نیز ایجاد تشویش ميکرد. این برنامه که در جریان کنگره سپتامبر36 حزب نازی در نورنبرگ علنی شده بود، حالا مورد بحث و بررسی رسانهها و کارشناسان بریتانیا قرارداشت و منشأ دغدغههای مضاعف شده بود. برخی رسانههای بریتانیا برنامه مزبور را آشکارا طرح اقتصادی به منظور«تدارک جنگ» ميدانستند:
«اگرآلمان سیاست خارجی خود را تغییر ندهد، معلوم نیست به چه ترتیب ميتوان جلو وقوع منازعه را گرفت… در این روزنامه مسأله سوء نظری که آلمان نسبت به چکسلواکی دارد مورد بحث قرارگرفته است. ما هیچ شاهد مثالی نميبینیم که آلمان نظرش را عوض کرده باشد… وقتی «برنامه چهارساله» آنها را بررسی ميکنیم متوجه ميشویم که این برنامه هیچ معنای دیگری ندارد جز تدارک جنگ. ضربآهنگ و فشاری که از نطقهای هیتلر نیز ساطع ميشود… و گسترش عظیم ابعاد افزایش تسلیحات آلمان، همه این نمودها موجب تقویت این نظریه است که وضعیت این کشور [آلمان] و کل اروپای میانه به سرعت دارد به سمت یک بحران حرکت ميکند، که البته به هیچ وجه اجتناب ناپذیر نیست، منتهی اگر روزی این بحران سر رسد، بحرانی است که سیاست خارجی آلمان روی وقوع آن سرمایهگذاری و حساب کرده است».8
در این زمان دیگر اغلب کارشناسان انگلیسی در تحلیلهای خود، از آلمان نازی به عنوان «کانون خطر» فزاینده اروپايیـ جهانی یاد ميکردند. از نظر ونسیتارت، کلیه زمینههايی که در نیمه دوم سال36، هیتلر در آن جاها پیشروی کرده بود، بهطور فزایندهيی ميتوانستند خطرآفرین شوند. وی به عنوان جمع بندی تحلیلهای موجود چنین نتیجه ميگرفت:
«زمانی بود که ژاپن خطر اصلی محسوب ميشد، اما درحال حاضر(31 دسامبر36 ) همه متفقالقولند که آلمان کانون حمله و هجوم به جهان شده است…
آلمان مصمم است یک جبهه بینالمللی ضدبلشویکی تحت رهبری خودش تشکیل دهد با این هدف غايی که سرانجام چنین جبههيی را به عنوان ابزاری مناسب جهت تحقق برنامههای توسعهطلبی و گسترش سرزمین، مورد استفاده قرار دهد. بدین ترتیب، چکسلواکی درمعرض خطر انحلال قرارميگیرد. هم اکنون نیز طرحهايی در دست اجرا هستند که ممالک ساحل دانوب و بالکان کاملاً زیرسلطه آلمان قرار گیرند. اینها جملگی ميتوانند گامهايی باشند جهت کسب آن «فضای حیاتی درشرق»!
ونسیتارت، پس از اعلام پیمان آنتی کمینترن، به نقل ازصفحه 67 کتاب Weltpolitik 1933
ادامه و تشدید جنگ داخلی اسپانیا و افزایش مداخلههای خارجی، بهرغم مشارکت همه قدرتهای اروپايی در «کمیته عدم مداخله لندن»، بیحاصل بودن مذاکرات سیاسی با ایتالیا و بهخصوص سردتر شدن روابط با آلمان نازی و ادامه مطالبات مستعمراتی آنها ... اینها و کل جو نگرانکننده ناشی از فعالیتهای سیاسی آلمان باعث شد که وزیر خارجه بریتانیا در سخنرانی معمول آغاز سال نو در مجلس عوام علیه مداخله قدرتهای بیگانه دراسپانیا و تلویحاً علیه آلمان و ایتالیا موضع بگیرد: «اگرکسی فکر ميکند جنگ داخلی اسپانیا در نهایت به آن جا ختم ميشود که یک یا دو قدرت خارجی برای مدت زمان یک نسل بر اسپانیا تسلط خواهند یافت و سرنوشت آن کشور و سیاست خارجیاش را تعيین خواهند کرد، باید بگویم به عقیده من این یک خیال خام بیش نیست...»9
وی پس از شرحی مفصل در باره این تصورات و دیگرجنبههای مسأله اسپانیا، به ضرورت کاهش تسلیحات اشاره کرد و سپس مشخصاً به مسأله خطر آلمان نازی و نگرانیهای اروپا از سیاستهای داخلی و خارجی هیتلر پرداخت! ایدن برای اولین بار طی یک نطق رسمی در مجلس علناً روی علت اساسی بسیاری از ترسها و دغدغههای دولتها و افکار عمومی سراسر اروپا انگشت گذاشت: «موضوع آینده آلمان و نقشی که در اروپا ایفا خواهد کرد، در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر موجب نگرانی اروپا است. ملتی بزرگ با 65 میلیون نفر جمعیت درقلب اروپا فعال است. در آن جا مسأله نژاد و ناسیونالیسم مثل یک مذهب و باور متعصبانه مطرح و موعظه ميشود. امروزکل جهان ازخود ميپرسد این آموزشهای (نژادیـ ناسیونالیستی)آلمان ما را به کجا خواهد برد؟… اروپا نميتواند مدتی طولانی همین طور در مسیری نامعلوم حرکت کند…»
ایدن در این سخنرانی اساسی به آلمان هشدار داد در سیاست خارجی دست از برتریطلبی بردارد و کاری نکند که به انزوای بیشتر دچار شود. او به مطالبات مستعمراتی سران نازی و نیازهای مواد خام صنایع و الزامات اقتصادی آلمان نیز پرداخت. روشن گفت که پسگرفتن مستعمرات و دستیافتن به بازار مواد اولیه و خام در آفریقا در صورت ادامه سیاست خارجی کنونی امکانپذیر نیست ولی در عین حال اطمینان داد که امتیاز در این زمینهها مشروط است به دوستی و همکاری کامل آلمان با دیگر دولتهای اروپايی: «در صورت تحقق این همراهی، همه در کشور ما با صمیمیت تمام دست امداد دراز ميکنند و در رفع وضعیت نابسامان آلمان مشارکت مينمایند و آنگاه راه برای صلح وشکوفايی اقتصادی هموارميشود».10
این نطق وزیر خارجه انگلستان مورد توجه و استقبال رسانههای ممالک دموکراتیک و همسایه آلمان واقع شد.
ده روز بعد نوبت هیتلر رسید. پیشاپیش (دو روز پس از نطق ایدن) دولت آلمان طی اطلاعیهيی مندرج در رسانهها اعلام نمود، در باب نکاتی از سخنرانی ایدن که به آلمان مربوط ميشود، صرفاً شخص « پیشوا» موضع خواهد گرفت!
30ژانویه1937، هیتلر در آغاز پنجمین سال به قدرت رسیدنش نطقی بسیار طولانی و مهم در رایشتاگ ایراد کرد که بلافاصله به مثابه جواب و جدال مشخص با ایدن مورد بحث رسانهها قرارگرفت. ارزیابی ناظران و سیاستمداران وقت نیز همین طوربود.
فرانسواـ پونسه ، سفیر فرانسه در آلمان به وزارت خارجه کشور خود چنین نوشت: «توضیحاتی که فورر در30 ژانویه راجع به سیاست خارجی آلمان ارائه کرد، جواب مستقیم به سخنرانی 19ژانویه رئیس وزارت خارجه انگلستان در مجلس عوام بود. این “دوئل” یک خصلت شخصی پیدا کرده است…»11
به عقیده سفیر فرانسه در برلین، گویا موسولینی، صدراعظم آلمان را برانگیخته بوده که آهنگ کلام را تند و موضعگیریهای ایدن را مسخره کند، تا بدین وسیله اسباب سقوط وزیرخارجه انگلستان فراهم شود. بعدها نیز برخی مورخان، از این دو سخنرانی به عنوان «دوئل ایدنـ هیتلر» یاد کردند.
هیتلر دراین گفتار سه ساعته به مسائل زیادی پرداخت. در ابتدای سخن بار دیگر علیه پیمان ورسای شمشیر کشید و بعد تتمه مفاد محدودکننده آلمان را رسماً بیاعتبار اعلام کرد. سپس آن ماده پیمان ورسای را که صراحت داشت در1914 دولت وقت (و میلیتاریستهای) آلمان شروع کننده جنگ جهانی اول و لذا مقصر و مسئول آن بوده است، رسماً باطل اعلام نمود وسرخود امضای دولت بعد ازجنگ آلمان (1919) را پس گرفت.
وی با این کارها یک غوغای هیستریک ناسیونالیستی در استادیوم به راه انداخت و بلافاصله با دجال بازی از«تقدیر و مشیت» خود ابراز شکرگزاری کرد:
«در چنین روزی (30 ژانویه) من باید با خضوع کامل از تقدیر و مشیت سپاسگزاری کنم که دست رحمتش شامل حال این سرباز گمنام جنگ جهانی گردید و مقرر شد که در تلاشهایم توفیق یابم تا ملت ما شرف و حقوق حقه خود را مجدداً به چنگ آورد».12
بعد، طی بخشی نسبتاً طولانی از نطق خود، صراحتاً به گفتهها و مواضع ایدن پرداخت. البته او کلمهيی هم به بحث مهم ایدن راجع به ایدئولوژی نازی وخطر ترویج افکار نژادپرستانه اشارهيی نکرد. اما، درباره سایرنکات «مستر ایدن»، آنها را یک به یک برشمرد و گاه با تندی و تغییر و گاه با سُخره و استهزا، مورد به مورد واکنش نشان داد. جامعه ملل را آشکارا تحقیرکرد و سیاستها و مواضعاش را بیفایده دانست و امنیت جمعی را بیمعنا خواند. به درخواست ایدن مبنی بر ضرورت کاهش تسلیحات در اروپا هم با اشارههای توهین آمیز پاسخ سربالا داد. هیتلر صرفاً در باب پس گرفتن مستعمرات با لحنی جدی به سخنان ایدن اشاره کرد و بار دیگر نیازمندانه خواست آلمان را مورد تأکید قرارداد:
«… آلمان هرگز درخواست باز پسگرفتن مستعمرات را به خاطر مقاصد نظامي پیش نکشیده، بلکه اختصاصاً درپی استفاده اقتصادی از آنها بوده است…
آلمان درحال حاضر گرفتار مبارزه سختی برای کسب مواد غذايی و خام است… لذا مطالبه مستعمرات برای کشورما که لبریز از جمعیت است، بهعنوان یک مطالبه بدیهی تلقی ميشود و مداوماً مطرح خواهد شد».13
طبعاً بعد ازاین «دوئل» روابط سیاسی سردتر شد.
ادامه دارد
پانويس:
1 - نظر ونسیتارت اوايل سال 37 ، به نقل از صفحه 84 مجلد دوم کتاب پروفسور اسوالد هویزر آلمانی: «انگلستان و رایش سوم»
2 - موضع لئون بلوم، نخست وزیر دولت (جبهه خلق) فرانسه ،ژانویه37، نقل از صفحه 94 همان کتاب فوق،
3 - برای مطالعه متن این توافقنامه و سابقه مذاکرات و نتیجه نامراد آن نگاه کنید به مجلد دوم خاطرات ایدن، صفحه 501 و چند صفحه پیش و پس از متن فوق.
4 - همان جا، صفحه 502
5 - همان جا
6 - همان جا
7 - این دم خروس تدارک جنگی هیتلر در عین تبلیغات و مدعاهای صلح دوستی لغزش لفظی نبود، بلکه نوعی اهرم فشار اضافی روی دولت و سیاست محافظهکارانه بالدوین به شمار میرفت. به نقل از صفحه 84 مجلد دوم کتاب هویزر:«انگلستان و رایش سوم»
8 - منچسترگاردین، شماره 13 ژانویه1937
9 - همان کتاب خاطرات ایدن، صفحه 508
10 - همان جا،
11 - همان کتاب، صفحه 94 ،
12 - نگاه کنید به صفحه 667- 673 از مجلد دوم « سخنرانیها و بیانیههای هیتلر» سالهای 38ـ 35 ، تدوین توسط ماکس دوماروس:
Hitler, Reden und Proklamationen , 1938-1935 , Max Domarus
برای اطلاع خوانندگان یاد آوری این نکته اهمیت دارد که هیتلر از سالها پیش، به ویژه با قدرت گرفتن سریع حزب در سالهای بحران اقتصادی 30ـ29 ، خود را برگزیده «عالم بالا» میشمرد و مدعی بود Vorsehung (تقدیر، مشیت) رسالتی بر دوش او گذاشته که ملت خود را از حقارت ورسای نجات دهد و به مجد و بزرگی رساند! خیلی جالب است که همین دجال خون آشام، وقتی از سال 1944 تا پایان آوریل 1945 ـ برخلاف نظر اکثر ژنرالهایش ـ جنگ را ادامه داد و بخش اعظم کشور آلمان را به ویرانی کشاند، دیگر کوچکترین پشیزی برای ملت آلمان قائل نبود و بارها می گفت که «این ملت اگر پیروزنشود باید نابود شود...»، و حتی کودکان را لباس نظامی پوشاند و به جبهه جنگ فرستاد.
13- همان جا


